پذیرش
«آقا؟ صدای شما رو از خیابان شنیدم اینجا کجاست؟»
«اینجا خونهی منه، لطفا بشین.»
روی سنگی روبهروی او نشستم. «آقا این دشت چجوری پشت خیابون شهر پنهان شده؟ چجوری کسی اون رو ندیده؟ من چجوری تا قبل از الان ندیده بودمش؟»
«هیچکس زودتر یا دیرتر از اونچه که باید اینجا رو نمیبینه. هیچکس صدای ساز من رو نمیشنوه مگر به وقتش.»
«اشکالی نداره آقا، کسی صدای منم نمیشنوه.»
مرد کمی بالا را نگاه کرد. شنل سیاهش همه چیز به جز چشمهای رنگیرنگیاش را میپوشاند. «کسی صدای تو رو نمیشنوه؟»
«نه آقا. من به زبونهای مختلف حرف زدم، با آدمهای مختلف، به شکلهای مختلف. ولی کسی حرفم رو نمیشنوه، فقط پدربزرگ میشنید.»
«من حرفت رو میشنوم. چی دوست داری بگی؟»
«میشنوین؟!» از ذوق بالا و پایین پریدم. «آقا، اقا! من دوست دارم بدونم چرا هیچکس حرفامو نمیشنوه؟»
«میتونه دلایل متفاوتی داشته باشه. شاید تو اونا رو به چالش میکشی. شاید چیزی میبینی که اونا نمیبینن. مردم معمولا دوست ندارن به چیزهایی گوش کنن که اونا رو از زندگیشون دور میکنه.»
«یعنی چی آقا؟ یعنی حرفام رو دوست ندارن؟ یا خودم رو دوست ندارن؟»
«مهم نیست. اینجا تو این دشت من صدات رو میشنوم و حرفات رو گوش میکنم.»
«میتونم پیش شما بمونم آقا؟»
«نه. ولی من میتونم ببرمت جایی که همهی حرفات شنیده بشه، مثل وقتی که پدربزرگت رو بردم.»
«واقعا؟ منو میبرین؟ شما پدربزرگم رو میشناسین؟ میدونین کجاست؟»
«بله میبرمت. همونطور که گفتم. هیچکس زودتر یا دیرتر از اونچه که باید اینجا رو نمیبینه. هیچکس زودتر یا دیرتر از وقتی که باید صدای ساز من رو نمیشنوه. آمادهای؟»
«نباید وسایلم رو جمع کنم؟»
«نه. اونجا هر چی بخوای هست. دنبالم بیا.»
من هم دست او را گرفتم و دنبالش رفتم. میدانستم دارم خیلی چیزها را جا میگذارم. ولی این ارزشش را داشت. آخر پدربزرگم هم همین را میگفت؛ او همیشه میگفت جایی که صدایت شنیده نشود باید بروی. مطمئن بودم او هم به دنبال این مرد به جایی رفته که صدایش همیشه شنیده شود. صدای پدربزرگ محکم و بم و لهجهدار بود. وقتی جست و خیزکنان با هم در باغچهی پشت خانه بازی میکردیم همیشه به من میگفت که روزی باید به دنبالش بروم و او را پیدا کنم. آنوقت مینشینیم و دوتایی تا ابد حرف میزنیم.
«پدربزرگ من دارم میام.»
با مرد از در قهوهای کوچکی که داخل تنهی درخت باز شده بود؛ رد شدیم. صدای بم پدربزرگ میآمد.
خیلی خوشحالم که میدونم هر جایی هم برم و هر کاری هم که بکنم اینجا بازم میمونه سر جاش و هر وقت بیشتر از همیشه نیاز داشته باشم میتونم برگردم و خستگیهامو در کنم.
یادمه بار اولی که این نوشته رو دیدم تو یه کانال خطاطی بود. اون موقع چهارسال پیش بود و من عاشق این نوشته شدم؛ در حالی که چیز زیادی هم ازش نمیفهمیدم و باورم نمیشه هنوز بعد از چهارسال اینقدر بهش باور دارم. واقعا همینجوریه. هر چقدر هم که بخوام باهاش مخالفت کنم هیچ دلیلی به ذهنم نمیرسه. به نظرم این درستترین توصیف ممکنه و اونموقع من خیلی کمتر از حالا خودم رو تو این دسته به حساب میآوردم. چه اون زمان و چه حالا این نوشتهی موردعلاقهم تو زندگی خواهد بود.
مثل یه مانیفست میمونه حالا هر چی بیشتر فکرمیکنم بیشتر دربارهی خودمه.
پذیرش
https://eitaa.com/joinchat/761529873C914d718cb4 بچههای قشنگم اینم گروهی که گفتم برای شعر و ادبیات
عاشقان شعر
حتما سر و کلهتون پیدا بشه
با کوکی و چای ازتون پذیرایی میکنیم
یه عادتی دارم که بعد از مدتها فهمیدم.
نوشتههایی که خیلی دوستشون دارم رو کمتر برای مردم میفرستم؛ چون میدونم کسی نمیخونه و کسی مثل من دوستشون نمیداره و این باعث میشه خیلی ناراحت بشم.
اولش خیلی چیزا رو برای فرستادن مینویسم ولی بعدش یهو میبینم که انقدر دوستشون دارم که اگه کسی نخوندشون هم دلم خودم میشکنه و هم دل اونا. واسه همین بیخیالش میشم و توی صندوقچهی امن و خاک خوردهی قلبم تو اتاق آخر راهروی چوبی خونهی قدیمی تنم قایمشون میکنم که یه وقت نپرن بیرون و ببینن دنیا باهاشون نامهربونه.
کاش با بعضی آدما هم میشد اینکار رو کرد و همیشه گرم و امن نگهشون داشت.
اخیرا حرفهایم را نیمه میزنم، کتابهایم را نصفه ول میکنم، همه چیز را نصفهنیمه گوش میکنم. اخیرا وقتی صبح چشمهایم را باز میکنم تخت بوی دلتنگی پوسیدهای میدهد که بیمعناست. دلتنگی برای چیزی که هرگز اتفاق نمیافتد، برای کسی که هرگز برنمیگردد، برای روزی که آفتاب روی مردم میتابید بیمعناست. اخیرا خیابان به جای یاس، بوی خون میدهد.
۱۱/۱/۱۴۰۵