eitaa logo
⌟ دختران‌آسمٰاݩ ⌜
1.2هزار دنبال‌کننده
5.2هزار عکس
419 ویدیو
316 فایل
یھ‌محفل‌شگف‌آور💌 ـ ــ ـ ♡' : گالری‌تصاویر‌‌دخترونھ‌یِ‌باحجآب🌱 ∞↻ منبعِ‌دلنوشته‌هاے‌آرامش‌بخش🌻 ∞↻ بویِ‌بابونھ‌و‌ریحون‌میدھد🌿 ∞↻ حوالیِ‌دخترانگی‌ھایم(; 💛 ∞↻ منبع عکس های رنگی و مذهبی گونہ🍊
مشاهده در ایتا
دانلود
•{ ♥️🌿 🌸}• @adinezohour|•°
✅پاداش ترک غیبت ✍پیامبر خدا (ص) فرمودند: اگرانسان غیبتی را ترک کند، ثواب آن از ده هزار نماز مستحبی بیشتر است. 📚بحارالانوار، ج۷۲، ص۲۶۱ اگر بخواهیم ده هزار رکعت نماز مستحبی بخوانیم، چقدر زمان می برد؟! با یک ترک غیبت به ثوابی معادل این کار بزرگ دست پیدا می کنیم... ┄┅┅❅💠❅┅┅┄ @adinezohour
{🙃💔🌱} مـن وقتے بغضم گرفت ڪہ بهم گفتن : آخه دخترُ چہ بہ شهـ♡ـادت... @adinezohour|•°•°
🍁خوشگـلے ۍ دختــــڔ بہ...شعـور... شخصیت.... حیا... و طرز حرف زدنشہ.... •°•••• •°•••• بقیش با یہ دستمال مرطوبـــ پاک میـشہ🙃 @adinezohour🍀
°•الہی... قَلْبَـم♥را چِنٰانْ اَز شوْقــِـ... خودَتـْــ پُرْڪُنْ کِہ جُزْ تُ را آرِزوْ نَکـُنَد. @adinezohour💌
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
😍 رمــان😍 🍁دختــرونه🍁 🌲برگرفته از کتاب راز درخت کاج🌲 ڪپے ممنوع⛔️=حرام نویسنده : معصومه رامهرمزی 💯هر شب ساعت ۲۰:۳۰ منتظر پارت بعدی رمانمون باشید. 🎨🌈مَنـْ یِڪْ دُخْتَـرَمـْ🍭🎀 @adinezohour
🌲راز درخت کاج 🌲 🦋پارت چهاردهم: آن روز آقای حسینی هم قول داد که از طریق سپاه و بسیج دنبال زینب بگردد. در سال های اول جنگ، بنزین کپنی بود و خیلی سخت گیر می‌آمد. امام جمعه، کپن بنزین به آقای روستا داد تا ما بتوانیم به راحتی به جاهای مختلف سر بزنیم و دنبال دخترم بگردیم. قبل از هر کاری به خانه برگشتم. می‌دانستم که مادرم و شهرام و شهلا منتظر و نگران هستند. آنها هم مثل من از شنیدن خبر های جدید، نگران‌تر از قبل شدند. مادرم ذکر«یا زینب(ع) یا علی(ع) یاحسین(ع)» از دهنش نمی‌افتاد. نذر مشکل گشا کرد. مادرم هرچی اصرار کرد «کبری، یک استکان چای بخور ... یک تکه نان دهنت بگذار... رنگت مثل گچ سفید شده.»، من قبول نکردم حس می‌کردم طنابی دور گردنم به‌سختی پیچیده شده است. حتی صدا و ناله‌ام هم به زور خارج می‌شد. شهرام هم سوار ماشین آقای روستا شد و برای جستجو با ما آمد. روز دوم عید بود و همه‌جا تعطیل بود. نمیدانستم به کجا باید سر بزنم. فقط به بیمارستان ها و درمانگاه ها و دوباره به پزشکی قانونی و پایگاه بسیج سر زدیم وقتی هوا روشن بود کمتر می‌ترسیدم. انگار حضور خورشید توی آسمان دلگرمم می‌کرد. اما به محض اینکه هوا تاریک می‌شد، افکار ترسناک از همه طرف به من هجوم می‌آورد. شب دوم از راه رسید و من و خانواده ام همچنان در سکوت و انتظار و ترس، دست و پا می‌زدند. تازه فهمیدم که درد گم کردن عزیز، چقدر سخت است. گمشده من معلوم نبود کجاست. نمی‌توانستم بنشینم یا بخوابم. به هر طرف نگاه می‌کردم، سایه زینب را می‌دیدم. همیشه جانماز چادرنمازش در اتاق خواب رو به قبله پهن بود؛ در اتاقی که برش نداشت و سردترین اتاق خانه‌ی ما بود. هیچ کس در آن اتاق نمی‌خوابید و از آنجا استفاده نمی‌کرد. آنجا بهترین مکان برای نماز های طولانی زینب بود. روی سجاده زینب افتادم از همان خدایی که زینب عاشقش بود، با التماس و گریه خواستم که زینب را تنها نگذارد. مادرم که حال مرا می‌دید، پشت سرم همه جا می‌آمد و می‌گفت« کبری، مرا سوزاندی. کبری، آرام بگیر.» آن شب تا صبح خواب به چشمم نیامد. ادامہ دارد..... ڪپے ممنوع⛔ @adinezohour💝
🌲راز درخت کاج🌲 🦋پارت پانزدهم: روز سوم، مهران(برادر زینب) از آبادان آمد، خبر گم شدن زینب به آبادان و ماهشهر رسیده بود. مهران و بابایش در کنج پذیرایی، ماتم زده به دیوار تکیه داده بودند. مهران از اول جنگ با ماندن زینب در آبادان مخالفت کرد. به خیال خودش می‌خواست از خواهر کوچکش محافظت کند؛ کاری کند که او را از توپ و ترکش و خمپاره دور نگه دارد، خواهرش در یک محیط امن بزرگ شود و آینده ای روشن داشته باشد. مهران مظلومانه سکوت کرده بود. اما بابای مهران همه چیز را از چشم من می‌دید. من هیچ وقت جلوی بچه ها را نگرفته بودم. بعد از انقلاب همیشه آنها را تشویق کرده بودم که به مملکت و به امام خدمت کنند به زینب خیلی اعتماد داشتم. میدانستم که هرکجا برود و هرکاری کند فقط برای رضای خداست. بابای بچه ها هرگز راضی نبود که بچه ها اینهمه درگیر خطر شوند. او یک زندگی آرام و بی‌دغدغه می‌خواست. برای او پیشرفت تحصیلی بچه ها از همه چیز مهم تر بود. جعفر (پدر زینب) سال ها در پالایشگاه به عنوان کارگر زحمت کشیده بود. کارگری در آب و هوای طاقت فرسای آبادان کار آسانی نیست. او آرزو داشت بچه ها حسابی درس بخوانند و تحصیلات بالایی داشته باشند تا کارگر نشوند و زندگی راحت تری را به دست بیاورند. ادامہ دارد.... ڪپے ممنوع⛔ @adinezohour💝
🌲راز درخت کاج🌲 🦋پارت شانزدهم: ولی من بیشتر از درس، به دین و ایمان بچه ها اهمیت می‌دادم؛ به نماز خواندنشان و به عشق آنها به اهل‌بیت و امام حسین(ع). روز سوم، من با مهران و بابایش می‌خواستیم که به آگاهی برویم. آقای روستا قبل از رفتن ما آمد و گفت «دیشب منافقین یه نامه تهدید آمیز توی خانه‌ی ما انداختند.» خانه ما خیابان سعدی، فرعی۷ و خانه‌ی آقای روستا، فرعی۵ بود. مثل اینکه منافقین خانه‌ی مارا تحت نظر داشتند و از رفت و آمد افراد و پیگیری های ما خبر داشتند. در نامه‌ای که در حیاط آقای روستا انداخته بودند، اینطور نوشته بودند که «اگر شما بخواهید با خانواده کمایی برای پیدا کردن دخترشان همکاری کنید، یک بلایی بر سر شما می‌آوریم.» خانواده آقای روستا نگران شده بودند. سال ۶۱ جوّ شاهین شهر خیلی ناامن بود. با اینکه شهر کوچک بود، اما احساس امنیت نمی‌کردیم. صبح روز سوم، خانم کچویی هم به خانه ما آمد. او که ترسیده بود و مثل بید می‌لرزید، گفت« منافقین به خانه‌ام تلفن زده‌اند و گفته‌اند که:ما زینب کمایی را کشتیم. اگر صدایت دربیاید، همین بلا را برسر توهم می‌آوریم.» آنها به خانم کچویی فحّاشی کرده بودند و حرف های زشت و نامربوطی زده بودند. توهین های منافقین، روحیه‌ی خانم کچویی را خراب کرده بود. وقتی که شنیدم منافقین، تلفنی و به صراحت گفته‌اند «زینب کمایی را کشتیم» ذره‌ای امید که در دلم مانده بود هم به یأس تبدیل شد. حرف‌های خانم کچویی، حکم خبر مرگ زینب را داشت. من و شهلا با دل شکسته گریه کردیم. مهران و بابای بچه ها به حیاط رفتند. آنها می‌خواستند دور از چشم ما گریه کنند. شهرام خانه نبود. نمی‌دانستم او کجا رفته و در کجا به دنبال زینب می‌گردد. مادرم و خانم کچویی کنار هم نشسته بودند و اشک می‌ریختند. ناخودآگاه بلند شدم و سر کمد لباس رفتم. یک پیراهن دخترانه از کمد درآوردم و آمدم کنار خانم کچویی. ادامہ دارد.... ڪپے ممنوع⛔ @adinezohour💝