#پارت92
#قلب_های_نارنجی🧡
ساده موقع تعریف کردن ماجرا از شدت هیجان صدایش میلرزید.
مادربزرگ از شیدا خواست یک لیوان آب قند به ساده بدهد.
ساده آن را سر کشید.
با نگرانی به همه نگاه کرد:« خدا میدونه الان آلما چه حال و روزی داره.»
شیدا لبخند زد:« چقدر کلاس شما باحاله! هر روز خدا یه ماجرا داره.»
مادر گفت:« خدا آخر و عاقبت همه ی جوونا رو به خیر کنه. انگار هر کدوم یه جور خل شدن. آخه من نمیدونم این دختره چه کم و کسری داره؟»
شیدا پرسید:« کی؟ پری؟»
مادر گفت:« پری که کم و کسری زیاد داره. آلما رو میگم.»
شیدا گفت:« اتفاقا آلما هم کم و کسری داره.»
مادربزرگ با غصه گفت:« همه ی این بدبختی ها از بی ایمانیه. از نداشتن اعتقاده. اون از پسر همسایتون، اینم از دوست ساده. خدا به داد شماها برسه که چه چیزهایی باید ببینین و بشنوین! من که الحمدلله دارم فلنگو میبندم.»
شیدا خندید اما مادر یک ته لبخند هم نزد.
ساده نگران پرسید:« شما میگین من چی کار کنم؟»
مادر گفت:« هیچی. چی کار میخوای بکنی؟»
_آخه من نزدیک ترین دوستشم. نمیشه که دست رو دست بزارم.
شیدا گفت:« خب، برو خونشون ببین چه خبره.»
ساده نگران تر شد:« جرأت نمیکنم.»
مادر گفت:« بهش زنگ بزن.»
_زنگ بزنم چی بگم؟
_بگو به اون مامان بیچارت رحم کن و دست از این مسخره بازیا بردار!
_مسخره بازی نیست، اگه حال و روزش رو دیده بودین!
مادربزرگ دست ساده را گرفت:« بچم چقدر یخ کرده!»
_شما بگین مادربزرگ. چی بهش بگم؟
مادربزرگ گفت:« بگو اول بره حمام، بعد اگه اهل نمازه دو رکعت نماز بخونه، اگه نیست گردویی، بادومی، لوبیایی برداره و بره توی باغچه یا گلدون بکاره. بعد آبش بده. اگه پرنده ای هست براش دونه بریزه. اون وقت بره کنار درختی، گیاهی بشینه و با خدا درد و دل کنه.»
ساده تا شب هزار بار شماره ی آلما رو گرفت، خاموش بود.
شماره ی خونشون هم جواب نمیداد.
سهراب گفت:« اه! کوفت بگیره این پری! چطوری دلش میاد با آلمایی به این نازنینی اینطوری رفتار کنه!»
#به_قلم_مینو_کریم_زاده
#ادامه_دارد........
کپی فقط با نام نویسنده و ایدی کانال#منماسکمیزنم🍂
بھ ما بپیوندید
دختــــ♡آسماݩ♡ــــࢪاݩ
╔═══🌈🌻════╗
@adinezohour
╚═══💕🌿════╝
#پارت93
#قلب_های_نارنجی🧡
پدر گفت:« آلمایی به این نازنینی حتما چند بار حسابی پری رو اذیت کرده. وگرنه پری که دیوونه نیست همچین کاری بکنه.»
شیدا گفت:« اما خیلی کینه ایه. از این خصلتش حالم به هم میخوره.»
ساده تأیید کرد:« شیدا راست میگه. درسته که آلما هم پری رو ناراحت کرده بود اما کار پری خیلی وحشتناک تر بود. تازه آلما خیلی سعی کرد از دل پری دربیاره. خودش روی خوش نشون نداد.»
شیدا گفت:« اصلا چطوره به این پری دیوونه زنگ بزنی و مجبورش کنی همه چیزو بگه.»
ساده گفت:« با من قهره.»
سهراب گفت:« قهر باشه الان موضوع....»
زنگ تلفن حرف سهراب را قطع کرد.
همه ی نگاه ها رو به ساده رفت.
گوشی را برداشت.
همه با اشاره از او پرسیدند کیه؟
ساده بیصدا جوابشان را داد.
همه لب خوانی کردند: آلما.
آلما گفت برای این زنگ زده که خیال ساده رو راحت کنه و بگه خوبه اما ساده خیالش راحت نشد:« حالا واقعا حالت خوبه؟»
_آره خوبم ساده. مطمئن باش. مامانم یه راست بردم بیمارستان.
_چرا؟ تو که مریض نبودی.
_ولی اونجا آمپولی به من زدن که حالمو خیلی بهتر کرد. تا الان خواب بودم.
_قضیه چی بود آلما.
#به_قلم_مینو_کریم_زاده
#ادامه_دارد........
کپی فقط با نام نویسنده و ایدی کانال#منماسکمیزنم🍂
بھ ما بپیوندید
دختــــ♡آسماݩ♡ــــࢪاݩ
╔═══🌈🌻════╗
@adinezohour
╚═══💕🌿════╝
#پارت94
#قلب_های_نارنجی🧡
_مهم نیست. فراموشش کن!
ساده نفس عمیقی کشید:« الان چطوری؟»
_فقط دوست دارم گریه کنم. اگه گریه کنم خوب میشم اما به خاطر مامانم نمیتونم. مدام رفت و آمدش رو پشت در اتاقم حس میکنم.
ساده راه حل های مادربزرگ را به او گفت.
آلما خندید:« خوش به حالت! چه مادربزرگ باحالی داری! همین الان میرم تو حیاط یه چیزی میکارم.»
_باغچه رو هم حسابی آب پاشی کن.
_و یه جایی درست میکنم مخصوص دونه ریختن واسه پرنده ها.
_درد دل هم فراموش نشه.
آلما نفس عمیقی کشید:« باور نمیکنی ساده. همین که فقط حرفشو میزنم احساس میکنم حالم بهتر شده. فکر کنم مادربزرگت ابو علی سینای دورانه.»
ساده خندید:« آره.»
مدتی بینشان سکوت افتاد.
_شنبه میای مدرسه؟
_نه مامانم نمیذاره. میگه تا از ته و توی قضیه سر در نیاره اجازه نمیده برم مدرسه.
_خب حداقل ماجرا رو برای اون تعریف کن!
_ماجرایی نیست.
_به بابات بگو. بابا ها این جور وقتا بهتر کمک میکنن.
_گفتم که. چیزی نیست که بخوام تعریف کنم.
#به_قلم_مینو_کریم_زاده
#ادامه_دارد........
کپی فقط با نام نویسنده و ایدی کانال#منماسکمیزنم🍂
بھ ما بپیوندید
دختــــ♡آسماݩ♡ــــࢪاݩ
╔═══🌈🌻════╗
@adinezohour
╚═══💕🌿════╝
بھ بھ ادم از دیدن و شنیدن این چیزا روحیه میگیره
#ازهمدیگرگرهگشاییکنیم❤️
@adinezohour
⊱━═━❥💖❥━═━⊰
تنها چیزی که طعمش هیچ وقت
عوض نمی شود...
#دوستداشتنتوست💗
همیشه شیرین و دل چسب است.
#سپهبد_حاجقاسم_سلیمانی🌷
@adinezohour