eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر
مشاهده در ایتا
دانلود
سری تکون داد.. سمت پرستار گفت: سریع برای عمل امادش کنید.. وضعیت جنین هم باید برسی بشه.. از کنارم رفتن.. پاهام سست شد.. با تمام درد دستم همونجا نشستم.. کلمه ها ثانیه ها..همه چی دور سرم میچرخید.... تمام وجودم شکسته بود.. نمی دونستم دقیقا باید چیکار کنم.. خودم می دونستم حال فائزه خوب نبود پس چطور میتونستم به خودم دروغ بگم.. صدای قدم های  مرد جوونی که پرستار بود رو سمتم حس کردم: اقا شما خودتون حالتون خوب نیست باید عکس برداری کنیم.. دستتون خونریزی کرده.. دستمو محکم از دستش کشیدم: من چیزیم نیست.. مشکلی ندارم. _ اما ممکنه خونتون گرم باشه متوجه نشین.. حرفش رو قطع کردم کلافه گفتم: میگم حالم خوبه ..دست از سرم بردار.. لحظه ای نگاهم کرد.. شونه‌ای بالا انداخت و از کنارم رفت.. بغضم تبدیل به اشکای بی صدایی شد که بی اختیار روی گونه‌ام‌می اوفتاد.. اگه.. اگه فائزه براش اتفاقی میوفتاد چطور باید با خودم کنار میومدم.. ••••••••••••••••••• پ ن : خوب این شبو یادت باشه.. پ ن : بمون و نگاه کن.. پ ن : زنم..زنم تو ماشین گیر اوفتاده.. پ ن : انگار می خواستم مطمئن شم نفس میکشه.. پ ن : بغضم تبدیل به اشکای بی صدایی شد که بی اختیار روی گونه‌ام‌می اوفتاد.. پ ن : نمی دونستم دقیقا باید چیکار کنم...!
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم              ღ‌رویߊ‌رܝ‌ღ فصل دوم پارت صد و هفتم داوود با زنگ خوردن تلفن رسول .. مکالمه‌مون قطع شد.: الو بفرمایین.. نگاهم به چهره‌ش بود.. هر لحظه بی رنگ تر می شد.: چی ؟ کجا.؟ صدای نگرانش ، نگرانم کرد.. منتظر بودم حرفی بزنه: الان کجاست ؟ نگاه ترسیدش رو به چشمام داد.. اروم گفتم: چی شده؟! با قطع کردن تلفنش با بهت بهم نگاه کرد: پلیس راهور بود.. فرشید تصادف کرده.. شوکه شدم.. نگاهم رو که دید گفت: خود فرشید حالش خوبه اما فائزه خانوم حالش وخیم بوده.. منتقلشون کردن بیمارستان.. نمی تونستم حرف بزنم.. فائزه خواهر سعید بود دیگه اره؟! اروم به شونه‌م زد: کجایی داوود؟! من میرم به فرهمند میگم توام..( مکث کرد..اروم تر گفت) توام برو به سعید بگو.. از کنارم رفت سمت اتاق محمد.. با همون شوکی که توی بدنم بود سمت نمازخونه رفتم.. از رفتن میترسیدم.. پاهام یاری نمیکرد.. در نماز خونه رو باز کردم.. با تلفن حرف میزد: باشه دایی زود میام.. الان برم؟  خداحافظ.. نگاهش سمت من برگشت: داوود ؟ سعی کردم  برم نزدیک تر اما اون زودتر اومد: داوود! رنگت چرا پریده؟ قفل زبونم رو شکوندم: سعید.. منتظر بود..شاید اینبار نگران تر.. _ پلیس راهور زنگ زد رسول... فرشید تصادف کرده.. هنوز هضم نکرد که اینطور نگاهم میکرد؟! یه قدم عقب رفت: چی‌گفتی؟ فرشید تصادف کرده..حال خودش خوبه اما...اما فائزه خیلی خوب نبوده.. انگار سقوط کرد.. جایی که معلوم نبود: الان کجان؟ قبل از اینکه حرفی بزنم رسول اومد: اقای فرهمند گفت تو سعیید برین بیمارستان ببینم اصلا چی شده.. اصلا شاید از عمد بوده.. سعید قفل شده بود.. وقتی به خودش اومد زدم کنار و سمت در رفت.. نگرانش بودم که نکنه یهو بلایی سرش بیاد.. با عجله پشتش سرش رفتم و رسول رو همونجا گذاشتیم: برام لوکیشن رو بفرست رسول.. ...... نمی دونم با چه سرعتی رفتیم که خیلی زود رسیدیم.. سعید حتی بودن قفل کردن در سمت پذیرش رفت.. انگار میدویید.. اولین بار بود اینطور میدیدمش.. خودمو بهش رسوندم.. بریده بریده سمت پذیرش گفت: مورد تصادفی ... فائزه رستگار.. نگاهم به فرشید خورد.. به شونه‌ سعید زدم: سعید فرشید اونجاست.. با دیدنش بیخیال جواب پذیرش شدیم و سمت فرشید رفتیم.. فرشید.. بهت زده خیره به کف بیمارستان بود.. خون روی لباسش خشک شده بود.. دستش هنوزم انگار خونریزی داشت.. نزدیکش رفتم: فرشید! نگاهش رو بالا اورد.. با دیدن منو سعید انگار همه چی یادش اوفتاد.. بلند شد..سعید سمتش رفت که با صدای سنگین گفت: سعید.. سعید فائزه هنوز داخله اتاق عمله.. _ حالش چطوره؟ بغضش ترکید: نمی دونم... من هیچی نمی دونم.. اصلا نمیدونم الان چطوره... ولی ولی اون بیهوش بود .. سعید.. فائزه باردار بود..معلوم نیست الان حال بچم چطوره.. بهت زده گفتم: یا حسین..  ینی چی .. مطمئنی ؟ _ اره...اره مطمئنم.. دخترم بود...آیه.. همین کلمات کافی بود که همه چی روی سر سعید خراب شه.. بی جون روی صندلی نشستم.. چطور ممکن بود؟ فرشید بابا بود ما نمی دونستیم؟! وای..حتی فکر کردن به اینکه اتفاقی بیوفته برای من سخت بود چه برسه فرشید.. صدای خش دار سعید بریده بیرون اومد: ینی چی ؟ چرا..من نمی دونستم خواهرم بارداره هاا؟ فرشید غرورش له شده بود.. اینو صدای گریه هاش.. قد خمیدش ثابت میکرد: قرار بود خودش بهت بگه .. چیزی نگفت.. هیچی نگفت .. کلافه دستی به موهاش کشید.. قبل از اینکه کشی متوجه شه اشک های زیر چشمش رو  محکم پاک کرد... ازمون فاصله گرفت و روی یه صندلز فلزی نشست .. سرش رو بین دستاش گذاشت.. فرشید همون جای قبل نشست.. کنارش رفتم: فرشید یکم اروم باش.. به حالت نگاه کن.. صورتت کبوده.. لبت هنوز خونیه.. لباست رو ببین.. به خودت مسلط باش.. این کارا چیزی رو حل نمیکنه.. دستت رو برو به یه پرستاری چیزی نشون بده لج نکن.. تصادف عمدی بوده درسته؟ با چشمای بسته سرش رو تکون داد.. این درد ناک تر بود.. عمدی بودن این اتفاق دردناک تر بود.. کاری از دست ما بر نمیومد.. جز دعا.. حال فرشید خوب نبود.. هنوز شوکه بود.. نمی دونست دقیقا چی شده.. با زنگ زدن رسول جواب دادم: سلام... اره اومدیم.. هیچی فائزه هنوز اتاق عمله از حالش خبر نداریم... رسول.. تصادف عمدی بوده.. فعلا چیزی نگفته..شوکه‌س هنوز.. اره شاید چک کنی به جایی برسی.. باشه بهت خبر میدم.. قطع کردم.. ...... فرشید به باند دستم خیره بودم.. هنوز خبری از پاره تنم نبود... سعیید با فاصله روی صندلی نشست.. اما خبری از داوود نبود.. شاید توی محوطه داشت وضعیت رو برسی میکرد..
برای نفس کشیدن با خودم‌کلنجار میرفتم.. چطور می تونستم اینجا باشم وقتی فائزه اون تو بود.. مقصر من بودم چرا فائزه و ایه اون تو بودن.. اه فائزه کمرم رو شکست همین مرور حرفا کافی بود که چشمام خیس شه.. حرفای مامان فائزه توی گوشم میپیچید: فائزه مامان.. فائزه مامان دورت بگردم.. فائزه چیزیت شه به آیهان چی بگم.. فائزه مامان منو دق نده.. فائزه تو طاقت گریه منو نداشتی.. الان چرا نمیای .. تازه بهش خبر داده بودن.. روی نگاه کردن بهش رو نداشتم.. حرفاش جگرم رو میسوزوند.. با باز شدن در اتاق عمل سریع بلند شدم.. تنم از درد هر لحظه امکان داشت از حال بره.. سمت زن میانسالی که پزشک بود رفتم.. با خواهش منتظر حرفی بودم.. با تاسف نگاهی انداخت: متاسفم.. بابت ضربه بچه سقط شده.. همسرتون خونریزی زیادی داشته.. فعلا باید بمونیم بهوش بیاد.. دعا کنید .. برای بچه‌تون متاسفم.. صدای گریه های مامان فائزه فضا. رو پر کرد... نابارور به سعید نگاه کردم.. قبل از اینکه به گریه بیوفته رفت بیرون.. نفسم به شماره اوفتاد.. فائزه... دخترم ... دخترم آیه.. چرا هیچکس بهم نمیگفت اشتباه شنیدم.. کی ...کی دخترمو ازم گرفت؟! تمام وجودم سوخت.. شکست.. قلبم.. غرورم.. حس پدرانم.. غیرتم.. همش شکست.. حسرت دیدن آیه تا ابد روی قلبم نشست.. اخ.. فائزه اگه میفهمید چیکار میکرد.. چرا.. چرا.. باید آیه دخترم بخاطر من بره؟ .. با صدای مامان سرم رو بالا گرفتم.. صدام زد با بغض: فرشید مامان.. خبر بهش رسیده بود.. با دیدنش شدم همون پسر بچه زمین خورده.. با قدمای بی جون سمتش رفتم.. نگاهش رو بین صورتم چرخوند: فرشید مامان حالت خوبه؟ فائزه کجاست؟! صدای هق هقم بالا رفت: مامان.. مامان  فائزه.. بچم.. بچم از دستم رفت.. آیه دخترم...مامان من به فائزه چی بگم؟ اشکاش روی گونه‌ش اوفتاد.. مادر بود.. نمی تونست منو با اون حال ببینه.. دستاشو باز کرد و محکم بغلم کردم.. بی اهمیت به خون خشک شده روی لباسم محکم بغلم کرد: فرشید مامان تروخدا اینطوری به خودت نکن.. گرمی اغوشش به سردی تنم نشست: مامان.. مامان دیدی چی شد.. دیدی مامان.. دستاش رو محکم تر کرد: مادر دورت بگرده پسرم.. تروخدا اروم باش مامان..پریشونی نکن مامان.. صدام شکست.. اروم تر از هر وقت دیگه: مامان کمرم شکست مامان.. مامان.. ساکت شدم.. اشکا حالا اروم تر میومد.. اغوش مامان تنها پناه گریه‌م شده بود.. ••••••••••••••••••••••• پ ن : با دیدن منو سعید انگار همه چی یادش اوفتاد. پ ن : بغضش ترکید: نمی دونم... من هیچی نمی دونم.. پ ن: دخترم بود...آیه.. پ ن : غرورش له شده بود. پ ن : برای بچه‌تون متاسفم.. پ ن : مامان دیدی چی شد.. دیدی مامان.. پ ن : آیه کوچولو‌ی قصه‌ی ما...))
اشک های زیادی سر این پارت ریخته شد..)) اینم از سرنوشت آیه کوچولوی رویار.. چه میدونم.. مثلا بیاید ناشناس رو پرکنید منم خوشحال شم
Mohsen Chavoshi @RozMusic.com196_86957988310114.mp3
زمان: حجم: 11.3M
با حال هوای پارتای امشب..))) ببین مادر!)))
ساعت 10 تقدیمی داریم چنل خالی باشه🌷
بح بح🎊 مبارکههههههه سالگرد ازدواج مولا و عشقش 🎀💘
«سالروز ازدواج آسمانی‌ترین زوج عالم، حضرت علی (علیه السلام) و حضرت فاطمه (سلام الله علیها) مبارک باد. پیوندی که سراسر درسِ محبت، گذشت و ایستادگی بود. این روز خجسته بر شما مبارک.»❤️💗
به به اهالی ایتاییون🌳🌿 ؛ تقدیمی داریم مثل همیشه خفنـــــ‌نــــ و پر جذبــ‌بـــــــــ .🔋 شماتوی اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا عضـــــــــــــــــو بــــــاش🧃 این پیامو فور بده چنلت و شات عضویت + تگتو پیوی بفرست . 🥗تگدونی = @Baroonebahari
نمونه جذب های قبلی مون❤️‍🔥😍