خدای من
واقعاً به یه سفر تنها نیاز دارم
دست کم
به یه هفته تنها، دور از شهر و آدما و گوشی و اینترنت بودن واقعاً نیاز دارم!
فقط خودم باشم و گیاها و آسمون و زمین
خودم باشم و قلم و کاغذم ..
بهش نیاز دارم
در این گوشه از دنیا
میخوام از امشب این کار رو کنم هر شب دقایقی به مرگ فکر کنم و چند جمله ای از افکارم رو اینجا بنویسم ت
شبِ اول:
امشب فقط به مردن فکر میکنم. به جدا شدن از اونچه فعلاً «همه چیز» میدونمش!
سعی میکنم خودم رو تصور کنم و بعد کمکم هرآنچه غیر از خودِ واقعیمه ازش جدا کنم.
وسایلم، گوشیم، آدمای زندگیم، افکارم، دغدغه های کوچک و بزرگم، خونه م و اتاقم، جاهایی که میرم، شهرم، کشورم، این دنیا، هر چیزی که برام مهمه..
و بعد از همه اینا بدنم! سعی میکنم مث یه لباس از خودم جداش کنم
و به اون چیزی که باقی مونده فکر میکنم
به رسیدن به جایی بالاتر فکر میکنم
به خروجِ مطلق از این دنیا فکر میکنم و میبینم اونچه که قبلاً درش بودم چیزی جز خیال و وهم نبوده!
سعی میکنم خودم رو «جدا از هرچیزی» تصور کنم
تا بتونم «خودم» رو بیابم.
خودم!
صرفاً خودم
باورهام، عقایدم، گذشته م، اعمالم، نیت هام، انگیزه هام و صفات م..
اون چه که تو این نوزده سال سرِ هم کردم..
در این گوشه از دنیا
خببب میخوام اینو شروع کنم🤞🏻🌱 پ.ن: هرموقع من یه چیزی رو اینجوری اعلام کردم بدونید میخوام پایبند ش
اینو تموم کردم
هققق
ع اینا بود که آخرش واقعاً غیر قابل پیشبینی بود
ع اینا که وقتی تموم کردم تا چند دقیقه همینجوری دستمو جلو دهنم گرفته بودم و پلک میزدم تا هضمش کنم
باحال بود خلاصه