در این گوشه از دنیا
شبِ دوم: دارم با خودم حرف میزنم: گوش کن زهرا، با توام. یه روزی اومدی تو این دنیا که اون روز رو یاد
شبِ سوم:
چقدر دلتنگم و چقدر تموم شدنِ این دنیا رو دوست دارم!
اما برای بعد از اون آماده نیستم..
در این گوشه از دنیا
چرا هر موقع حالم بده یهو به خودم میام و میبینم دلتنگتم؟ دلتنگتم خب؟ خب؟ باشه؟ هیچ وقت از گفتن این ح
و هیچ وقت از گفتن این حرف تکراری خسته نمیشم..
دارم صراحتاً از حقیقت فرار میکنم!
دارم از حقیقت و تن دادن بهش فرار میکنم و خودم هم اینو میدونم!
دارم از حقیقت فرار میکنم چون اونجوری که میخوام ساده و لطیف و دلنواز نیست!
چون حقیقت سخته، خشنه و هراسانگیز!
و من دارم ازش فرار میکنم
و به خیالاتم پناه میبرم! به خیالاتی که به راحتی محو میشن و به نیستی میپیوندن!
اما چه چیزی ارزشمند تر از «حقیقت» تو این دنیا وجود داره؟
چه چیزی حقیقی تر از «حقیقت» میشه پیدا کرد؟ هیچ چیز!
باید بهش تن بدم.باید بهش فکر کنم و بپذیرمش! شاید اون موقع وجه دلپذیر خودش رو نمایان کنه!