در این گوشه از دنیا
شبِ اول: امشب فقط به مردن فکر میکنم. به جدا شدن از اونچه فعلاً «همه چیز» میدونمش! سعی میکنم خودم
شبِ دوم:
دارم با خودم حرف میزنم:
گوش کن زهرا، با توام.
یه روزی اومدی تو این دنیا که اون روز رو یادت نمیاد!
این نوزده سال مثل باد گذشت!
و یه روزی هم قراره بمیری!
مرگ تو با مرگ دیگران فرق داره! مرگ تو مثل همهی مردنا پر از غم و اشک و ناله و زاری نیست! مرگ دیگران توش «از دست دادن» داره اما مرگ تو یه چیز متفاوته.
قراره همه چیز رو به دست بیاری.
غم انگیز نیست،اما میتونه کمی دلهره آور باشه!
بیا راجع بهش حرف نزنیم.
ببین زهرا تنها چیزی که میخوام بهت بگم اینه که یه روزی اومدی و روزی هم خواهی رفت.
و اون روز _حتی اگه ۱۹ سال دیگه باشه_ مث این نوزده سالی که گذشت با سرعت بهت نزدیک میشه و زودتر از وقتی که فکرش رو بکنی بهت میرسه.
فقط اینو میخوام بدونی
«قراره که بری»
وقت نداری! به این فک نکن که خونه و زندگی و آسایش واسه خودت دست و پا کنی!
به این فک نکن که یه زندگی درست و حسابی واسه آینده ت بسازی.
خیلی زود قراره بری.
قرار نیست همه چیز اینجا به بهترین نحو باشه! قرار نیست حتی وضع اینجات ملاک باشه!
زهرا لطفاً فراموش نکن که قراره پیاده شی..
پ.ن:
دوستان به هیچ وجه لزومی نداره پیامای مربوط به افکار مرگ ـم رو بخونید! میتونید ردش کنید، کاملاً خصوصی و شاید براتون بیمعنی باشه!
صرفاً چون هیچکدوم تون رو نمیشناسم اینجا مینویسم!
در این گوشه از دنیا
شبِ دوم: دارم با خودم حرف میزنم: گوش کن زهرا، با توام. یه روزی اومدی تو این دنیا که اون روز رو یاد
شبِ سوم:
چقدر دلتنگم و چقدر تموم شدنِ این دنیا رو دوست دارم!
اما برای بعد از اون آماده نیستم..
در این گوشه از دنیا
چرا هر موقع حالم بده یهو به خودم میام و میبینم دلتنگتم؟ دلتنگتم خب؟ خب؟ باشه؟ هیچ وقت از گفتن این ح
و هیچ وقت از گفتن این حرف تکراری خسته نمیشم..