در این گوشه از دنیا
شبِ هفتم: به «عادت نکردن» فکر میکنم!
شبِ هشتم:
به اینکه مرگ میتونه پایان همه دردا_ی روحی و جسمی_ ـم باشه
در این گوشه از دنیا
چقدر نا امیدم سعی کردم واسش توضیح بدم که باهاش فرق میکنم و به همین دلیله که کارهام رو درک نمیکنه و
دوباره سعی کردم
یه بار دیگه با تمام وجود تلاش کردم توضیح بدم چه مرگمه!
در حالی که اشک تموم صورتم رو فرا گرفته بود و صدام از بغض میلرزید.
سعی کردم بگم مشکلم چیه
نتیجه: هیچ!
باز هم متوجه نشد.
ولی آروم شدم.
عجیب آرومم کرد. خودم رو گذاشتم جاش و دیدم حق داره که درک نکنه. دیدم توقع زیادی ازش دارم و اون گوشه ی افکارم، درصدی هم احتمال دادم روزی بزرگ شم و بفهمم که خودم اشتباه میکردم.
حالا که حرفم رو زدم دیگه آرومم.
حالا میتونم برم با آرومی باهاش حرفای روزمره بزنم و ازش بخوام همه ی اون چه چند دقیقه پیش شنیده رو فراموش کنه.
میتونم بهش بگم حالم خوبه و حرفام فقط چند تا گلایه ی بچگونه بود.
حالا دیگه آروم و خالی ام.
جدیداً ها انقد خوابهای عجیب غریب با حضور حیوونای مختلف میبینم که کم کم دارم به تعبیر خواب های تو سایتا ایمان میارم -_-
دلم میخواد دوباره برگردم به اون زمانی که اوج دغدغه ها و درگیری های ذهنیم مشکلات جامعه و معضلات اجتماعی و بیعدالتی ها و خرافات بین مردم بود.
این عمقی که الان توش گیر افتادم رو نمیتونم تحمل کنم. این چیزی که الان ذهنمو درگیر کرده میتونه دیوونهم کنه و باعث شه از همه چی تو زندگی دست بکشم.
نمیتونم تو این عمق باشم و ادامه بدم
برام سخته تحملش
اگه بخوام سطحی نگاه کنم و سطحی زندگی کنم که خب: «همه چی آرومه منم خیلی خوشبختم.»
ولی اون ورِ ایراد گیر ذهنم خیلی زود در کسری از ثانیه نظر میپرونه و بعد از هر موضوع ریز و درشتی تز میده که: « خب که چی؟ »
و من هم جوابی پیدا نمیکنم و در موافقت باهاش ابرو بالا میندازم که: « واقعاً خب که چی!»
و در نهایت گاهی در خلوت خودم به آدمایی که سطحی میبینند و سطحی زندگی میکنند حسودی می کنم.
در این گوشه از دنیا
شبِ هشتم: به اینکه مرگ میتونه پایان همه دردا_ی روحی و جسمی_ ـم باشه
شبِ نهم:
با وجود اینکه فکر کردن بهش برام امیدبخشه اما رگه هایی از ترس درونش وجود داره