هدایت شده از to heal`
پس بدان این اصل را ای اصل جو
هر که را درد است او برده ست بو
هر که او بیــدار تر، پر درد تر
هر که او آگاه تر، رخ زرد تر ...
دو حالت داره
یا وقتی عصبانی ام و دارم با یکی دعوا میکنم یهو یه حرفی میزنم و خودم بیخودی میزنم زیر خنده 😐😂 و همه حرفای جدی و منطقی قبلش رو به باد میدم.
یا وقتی عصبانی ام و دارم با یکی دعوا میکنم یهو یه حرفی میزنم و میزنم زیر گریه و باز همه حرفای جدی و منطقی قبلش رو به باد میدم
ولی راستش جدیداً هیچ فیلمی جذبم نمیکنه😕
چراا؟
شاید فیلم های تکراری و چند بار تماشا شده رو ترجیح بدم
در این گوشه از دنیا
اصن خود عبارت « عمو حسین» با دلِ آدم بازی میکنه...
میگه که:
«خرج إلينا غلام كأنّ وجهه شقّة قمر»
یعنی دیدیم یه پسری به سمتمون میاد که چهره ش مثل پاره ای از ماه بود...
بعد تر میگه:
«و انجلت الغبرة، فإذا أنا بالحسين عليه السلام قائم على رأس الغلام و الغلام يفحص برجليه...»
یعنی غبار ها که خوابید دیدم حسین بالای سر پسر ایستاده..
میگه دیدم پسر داشت از درد، پا به زمین میکشید....
بعد حسین میگه:
«يَعَزُّ وَ اللَّهِ عَلَى عَمِّكَ أَنْ تَدْعُوَهُ فَلَا يُجِيبَكَ أَوْ يُجِيبَكَ فَلَا يُعِينَكَ أَوْ يُعِينَكَ فَلَا يُغْنِي عَنْكَ»:
به خدا که برای عموت سنگینه که صداش کنی و کمک بخواهی و کاری از دستش بر نیاد...
«ثم احتمله على صدره فكأني أنظر إلى رجلي الغلام تخطان في الأرض»
دست آخر حسین به سینه گرفتش و بردش
میگه نگاه کردم دیدم پاهاش داشت به زمین می کشید .....
«فقلت في نفسي ما يصنع به؟»
راوی میگه پیش خودم گفتم حالا حسین میخواد با این بدن چه کنه ؟........
اول صبح با طلوع خورشید چشمام رو باز میکنم و نگاهی به بیرون پنجره میندازم.
بلند میشم چای کمرنگی برای خودم میریزم، موهام رو پشت سر، شل میبندم و درِ تراس رو باز می کنم. نسیم خنکی میآد و نوید میده فعلاً خورشید داغ تابستون، پشت ابرها استراحت میکنه. دفتر چلبرگم از دیروز روی میز فلزی باز مونده و باد، گه گداری صدای ورق خوردن برگه هاش رو بلند میکنه.
مداد سیاهی که بغل دفتر افتاده رو بر میدارم و به این خیال که هنوز مونده تا چای کمرنگم خنک بشه، چشم به برگه ها میندازم و پشت میز مینشینم.
مینشینم پشت میز و فکر میکنم راجع به داستان امروز.
چای رو که مینوشم ورق سفیدی از دفتر رو میآرم و شروع میکنم به نوشتن.
داستان پسر عاشقی رو مینویسم که چند سالی به هوای اینکه درد عشق از سرش بیوفته به هر دری زده و خلاصه بلیطی جور کرده و حالا گوشه ای دنج زیر تپه های جنوبی قرمز رنگ مریخ خونه کرده.
از قضا صبر پسر تموم میشه و عاشقی از سرش نمیوفته و باز به هر دری میزنه و خلاصه برمیگرده زمین.
داستان رو کش میدم و یک صفحهای از زبون پسرک عاشق، زیبایی های زمین رو توصیف میکنم که گویی همه شون برای پسر، بوی محبوبش رو میدن.
داستان رو پی میگیرم و میرسونم به اونجا که پسر راه میوفته تو شهر و هرچه نگاه میکنه هیچکس رو نمیشناسه چون همه دهان و بینی شون رو با ماسک پوشوندن و حالا از هر یک از آدمای توی شهر، فقط دو جفت چشم مونده.
دست از نوشتن برنمیدارم و حسابی پسرک بیچاره رو سرگردون کوچه و خیابونای شهر میکنم و میگذارم حسابی دنبال معشوقِش بگرده.
میگم و میگم و داستان رو میرسونم به سکانس آخر که پسر بالاخره دو جفت چشم آشنا میون اونهمه نگاه ناشناس پیدا میکنه و دست آخر ثابت میکنه این همه سال چشمای محبوبش رو فراموش نکرده.
داستان رو همونجا که پسر چشم های دختر رو میشناسه خاتمه میدم و لحظه ی دیدار این دو رو واگذار میکنم به تخیل خواننده ها.
شاید چون حوصله ش رو ندارم بنشینم و فکر کنم و کلمات عاشقانه بیابم چرا که کار سختیه و چیزی نیست که تو زندگی واقعی زیاد کاربرد داشته باشه!
شاید تر چون حسودیم میشه و در ثانی قرار نیست عقده های باز نشده ی خودم رو سر کاراکترهای داستان هام خالی کنم.
داستان رو همونجا تموم میکنم و با این فکر که آیا پسرک با دختر روی زمین میمونه یا هر دو با هم به مریخ برمیگردند دفتر رو میبندم.
نسیم خنک هنوز میوزه و خورشید داغ تابستون همچنان پشت ابرها لم داده..
وارد هیئت که شدم یه سینی شیر گذاشته بودن واسه بچهها
روضه امشب از بدو ورود شروع شد........