دلم میخواد دوباره برگردم به اون زمانی که اوج دغدغه ها و درگیری های ذهنیم مشکلات جامعه و معضلات اجتماعی و بیعدالتی ها و خرافات بین مردم بود.
این عمقی که الان توش گیر افتادم رو نمیتونم تحمل کنم. این چیزی که الان ذهنمو درگیر کرده میتونه دیوونهم کنه و باعث شه از همه چی تو زندگی دست بکشم.
نمیتونم تو این عمق باشم و ادامه بدم
برام سخته تحملش
اگه بخوام سطحی نگاه کنم و سطحی زندگی کنم که خب: «همه چی آرومه منم خیلی خوشبختم.»
ولی اون ورِ ایراد گیر ذهنم خیلی زود در کسری از ثانیه نظر میپرونه و بعد از هر موضوع ریز و درشتی تز میده که: « خب که چی؟ »
و من هم جوابی پیدا نمیکنم و در موافقت باهاش ابرو بالا میندازم که: « واقعاً خب که چی!»
و در نهایت گاهی در خلوت خودم به آدمایی که سطحی میبینند و سطحی زندگی میکنند حسودی می کنم.
در این گوشه از دنیا
شبِ هشتم: به اینکه مرگ میتونه پایان همه دردا_ی روحی و جسمی_ ـم باشه
شبِ نهم:
با وجود اینکه فکر کردن بهش برام امیدبخشه اما رگه هایی از ترس درونش وجود داره
هدایت شده از to heal`
پس بدان این اصل را ای اصل جو
هر که را درد است او برده ست بو
هر که او بیــدار تر، پر درد تر
هر که او آگاه تر، رخ زرد تر ...
دو حالت داره
یا وقتی عصبانی ام و دارم با یکی دعوا میکنم یهو یه حرفی میزنم و خودم بیخودی میزنم زیر خنده 😐😂 و همه حرفای جدی و منطقی قبلش رو به باد میدم.
یا وقتی عصبانی ام و دارم با یکی دعوا میکنم یهو یه حرفی میزنم و میزنم زیر گریه و باز همه حرفای جدی و منطقی قبلش رو به باد میدم
ولی راستش جدیداً هیچ فیلمی جذبم نمیکنه😕
چراا؟
شاید فیلم های تکراری و چند بار تماشا شده رو ترجیح بدم