در این گوشه از دنیا
Allons! the road is before us! It is safe—I have tried it—my own feet have tried it well—be not det
will you give me yourself?
shall we stick by each other as long as we live?...
وقتی دوست دارم این کتابو بخونم ولی خسته تر از اونی ام که بتونم چشمام رو باز نگه دارم، تنها کاری که میتونم بکنم اینه که بازوهام رو دورش قفل کنم، کتابو بغل بگیرم و دراز بکشم!
اینجوری شاید کمی حس پنهون شده میون برگه های کاهی رنگش بهم منتقل شه!
تا شاید بعدتر به متنش برسم!
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟
پر میزند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
#قیصر_میگه
در این گوشه از دنیا
شبِ پانزدهم: نمی دونم تا چه حد بتونم منظورم رو برسونم. ولی میخوام بگم مرگ یه حادثه ی عجیب و کاملاً
شبِ شونزدهم:
آیا بعد از مرگ تنها تر میشم؟
باید این بدبینی سیاهی که تو جونم افتاده رو هرچه زودتر از خودم جدا کنم!
داره مغزم رو شستشو میده!
امروز ۳۱ مرداده و یعنی دقیقاً یک ماه تا شروع مدارس و دانشگاه ها مونده.
فرصت خوبیه برای نوشتن یه برنامه روزانه یا
«تو دو لیست» واسه این یه ماه آخر تابستون و عملی کردنش✨
ولی من اینجا خودم ام.
من رو راستم!
بی هیچ نقابی!
درسته شاید از اون آدما نباشم که هر حس و فکری که از قلب و ذهنم میگذره بیان کنم.
درسته که شاید سی درصد احساسات و افکارم نسبت به افراد و پدیده ها رو بروز بدم! و هفتاد درصد رو سربسته باقی بگذارم!
اما نقابی ندارم!
من خودمم! رو راستم!
همین کافیه