eitaa logo
در این گوشه از دنیا
130 دنبال‌کننده
348 عکس
22 ویدیو
9 فایل
آرشیو لحظات گم‌شدگیِ زهرا "I am surely far different from what you suppose!" ناشناس: https://daigo.ir/secret/5417351156
مشاهده در ایتا
دانلود
نگید خودت هم خیلی وقتها دپ می‌شی منظورم اونجور حرفای دلی و درونی و روحی نیست منظورم این‌همه نالیدن بی نتیجه از وضع جامعه و بدبختی های مردمه! خو اگه می‌تونی یه کاری بکنی در حد خودت بکن، اگه نه سکوت کن و جو منفی رو افزایش ندههههه یه عده که اصن از اول گله دارن که چقد بدبختن تو ایران به دنیا اومدن، خب الان هی می‌گی که چیییی؟ که اونی که با این قضیه مشکل نداره هم جوگیر شه و همه مشکلاتش رو به ایرانی بودنش اسناد بده و بیخیال حلشون بشه و جمع معترضین افزایش پیدا کنه؟ حالا این‌ عده به کنار. یه عده هم هستن به خیال خودشون هوادار ایران و جمهوری اسلامی ان ولی انقد از بدبختی‌ها و مظلومیت ایرانی ها و علی‌الخصوص قشر مذهبی می‌گن که اثر عکس می‌زاره. آقا تمومش کنید غر زدن و مظلوم نمایی و روضه خونی های بی‌فایده رو! می‌تونید کاری کنید بکنید نمی‌تونید انقدر ناله نکنید! تازه اینم بماند که خیلی هاشون اطلاع درست حسابی ندارن و دنبالش هم نیستن یکی که بیشتر می‌دونه قانعشون کنه یعنی تنها حرکتشون آه و ناله کردن و اشتراکش با چندصد نفر دیگه س!
انی وی
در این گوشه از دنیا
شبِ چهاردهم: هر چقدر هم اوضاعم بد باشه یه چیزایی هست مثل گریه های این شبا که واقعاً امیدوارم می‌کنه
شبِ پانزدهم: نمی دونم تا چه حد بتونم منظورم رو برسونم. ولی می‌خوام بگم مرگ یه حادثه ی عجیب و کاملاً بی‌نظیر و به شدت کم تکرار و ناشناخته و برتره که در حالت عادی اینجور وقایع شگفت انگیز فقط برای تعداد کمی از آدما یا فقط توی فیلما اتفاق میوفته درحالی که شما اون قد خوش‌شانس هستید که تک تکتون تجربه ش کنید و از این حیث واقعاً فوق‌العاده‌س!
نقش باشد پیش نقاش و قلم؛ عاجز و بسته چو کودک در شکم! گاه نقشش دیو و گه آدم کند گاه نقشش شادی و گه غم کند...
خودم یه بحثی رو تو گروه یا پی وی شروع می‌کنم بعد خودم حال ندارم ادامه‌ش بدم -_-
واقعاً عجیبه تا وقتی اشتراک فیلیمو دارم فیلمایی که می‌خوام ببینم رو نماوا داره دفعه بعد که نماوا می‌گیرم چیزی که می‌خوام رو فیلیمو داره😐 هیچ چیز این دنیا سر جاش نیس😔😂
*حس خوبی که همچین پیامی غافلگیرانه تو رگ هام تزریق می‌کنه..
وقتی دوست دارم این کتابو بخونم ولی خسته تر از اونی ام که بتونم چشمام رو باز نگه دارم، تنها کاری که می‌تونم بکنم اینه که بازوهام رو دورش قفل کنم، کتابو بغل بگیرم و دراز بکشم! اینجوری شاید کمی حس پنهون شده میون برگه های کاهی رنگش بهم منتقل شه! تا شاید بعدتر به متنش برسم!
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟ شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟ پر می‌زند دلم به هوای غزل، ولی گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
-I'm deeply sad-