eitaa logo
در این گوشه از دنیا
130 دنبال‌کننده
349 عکس
22 ویدیو
9 فایل
آرشیو لحظات گم‌شدگیِ زهرا "I am surely far different from what you suppose!" ناشناس: https://daigo.ir/secret/5417351156
مشاهده در ایتا
دانلود
در این گوشه از دنیا
شبِ بیست و نهم: می‌گفت: شما وقتی یه خونه اینجا داری یه ویلا شمال، واسه اون ویلائه تو شمال هم یخچال م
شبِ سی ام: اگه واقعاً واقعاً واقعاً همین امشب و همین حوالی قرار باشه بمیرم، اعتراف می‌کنم که آرامشش رو ندارم. اصلاً به ترس، هیجان یا اعمالم کاری ندارم. صرفاً اون آرامشه، اون رضایته که باید باشه نیست. امشب سعی می‌کنم با فکر کردن به مرگ به اون آرامش و رضایت نزدیک بشم.
حتی خودم رو نمی‌شناسم! واقعاً می‌گم "خودم رو" نمی‌شناسم باهاش غریبه م... فکر می‌کنی چقدر از تو دور باشم...؟
اگه یه نویسنده بودم که به خاطر امرار معاش مجبور به کار نیمه وقت و کسب درآمده، احتمالاً راننده تاکسی می‌شدم. جایی که از صبح تا شب با آدمای ناشناس و رنگ و وارنگ سر و کار داری! شاید هم از یه جا نشستن خسته می‌شدم و ترجیح می‌دادم هزینه هام رو پایین بیارم و در عوض، خونه ای جایی خارج از شهر _جایی که بیرون از پنجره منظره ای دل‌انگیز و شاید یه دریاچه داشته باشه_ جور کنم و چند هفته ای تا اتمام کتابم اونجا بمونم.
یا اگه پزشک بودم مطمئناً از اون دسته می‌شدم که از این روستا به اون روستا می‌ره و دنبال آدم های مشکل دار می‌گرده و به جای درمان بیماری فیزیکی، شروع می‌کنه با بیمارا درمورد روزمرگی ها و احساساتشون حرف می‌زنه و گاهی دل‌داری شون می‌ده
یا اگه می‌خواستم گل‌فروش شم حتماً به جای یه گل فروشی ثابت یه چرخ گل دستم می‌گرفتم و صبح تا شب خیابونا رو گز می‌کردم و تو افکار و رویاهام سیر می‌کردم
ولی خب من فقط یه بچه ی هجده نوزده ساله م که حتی نمی‌دونه دقیقاً کیه! تازه پا به دانشگاه گذاشته و فکر می‌کنه قراره جواب خیلی از سوالاش رو اونجا پیدا کنه. ذهنش پر از چرا و چطوره و قلبش هم حسابی آشفته س! و در نهایت امیدواره به زندگی ای که می‌خواد دست پیدا کنه..
«من» 🤝« استنباط معنای عمیق از پدیده های کاملاً اتفاقی و بی‌معنی»
در این گوشه از دنیا
شبِ سی ام: اگه واقعاً واقعاً واقعاً همین امشب و همین حوالی قرار باشه بمیرم، اعتراف می‌کنم که آرامشش
شبِ سی و یکم: مرگ تازه شروع ماست. شروع فراتر رفتنمونه. شروع رها شدنمون از هر محدودیتی که الان داریم... وقتی هر یک از ما می‌میریم، تازه داستان‌مون آغاز می‌شه!
دوباره احساس نیاز به فرار از همه چیز و همه کس
و دوباره غر زدن سر تکراری شدن آدمایی که زمانی فوق‌العاده بودن
و دوباره فکر کردن به اینکه آیا اون ها فوق‌العاده اند و من عادت کردم یا از ابتدا فوق‌العاده نبودند و من حالا فهمیدم
کوتاه بیا زهرا هیچ آدمی فوق‌العاده نیست!