در این گوشه از دنیا
شبِ سی ام: اگه واقعاً واقعاً واقعاً همین امشب و همین حوالی قرار باشه بمیرم، اعتراف میکنم که آرامشش
شبِ سی و یکم:
مرگ تازه شروع ماست.
شروع فراتر رفتنمونه. شروع رها شدنمون از هر محدودیتی که الان داریم...
وقتی هر یک از ما میمیریم،
تازه داستانمون آغاز میشه!
و دوباره فکر کردن به اینکه آیا اون ها فوقالعاده اند و من عادت کردم یا از ابتدا فوقالعاده نبودند و من حالا فهمیدم
هدایت شده از to heal`
Sometimes it feels better not to talk.
At all.
About anything.
To anyone.
برای مدت ها _شاید سالها_ تو دنیایی زندگی میکنی که خودت ساختیش.
دنیای اختصاصی خودت که منحصر به خودت و متفاوت (هرچند متأثر) از دنیای مشترک باقی انسان هاست.
این دنیا مثل یه حباب بزرگ میمونه
اونقدر بزرگ که نمیتونی به صورت یک کل به هم پیوسته بهش فکر کنی.
هر روز با یه گوشه ایش مشغولی و با هزاران دغدغه و ارزش و احساس و عمل رو به رو ای.
تو این بلبشو شِبهراه هایی هم پیدا کردی و به نوعی سعی میکنی مسیری داشته باشی.
حتی هدفی هم تو این حباب مشخص کردی و سعی میکنی بهش برسی.
چه حسی داره وقتی یه روز صبح بلند شی و ببینی حباب ترکیده؟
.
.
.
یه چیزی در مورد آدم ها وجود داره که به هیچ وجه خودشون و چیزایی که بهشون متصل ان ابدی نیستن!
هیچوقت نمیتونی مطمئن باشی کسی تا ابد بهت وفادار میمونه
یا احساسی تا ابد پایدار میمونه
نباید صد در صد رو آدما حساب کنی، هیچوقت!
و خب آره
گاهی هم همینه که فوقالعادهس..