eitaa logo
در این گوشه از دنیا
130 دنبال‌کننده
348 عکس
22 ویدیو
9 فایل
آرشیو لحظات گم‌شدگیِ زهرا "I am surely far different from what you suppose!" ناشناس: https://daigo.ir/secret/5417351156
مشاهده در ایتا
دانلود
این‌که کسی راجع به علائق شما یا علائق اکثریت اطلاعاتی نداره به این معنی نیس که از دنیا عقبه، از پشت کوه اومده یا خیلی اوته! اون فقط تکلیفش با خودش روشنه! طبعاً پای علاقه ی خودش که برسه خیلی خوب می‌تونه کلی اطلاعات در اون باره بهتون بده. خلاصه اگه یکی از یه چیز رو مد و فراگیر ازتون بپرسه و بگید نمی‌دونم و اطلاعی ندارم به هیچ وجه بد نیست دوستان! هیچ کس نمی‌گه شما عقب مونده اید! (هیچ آدم باشعوری البته)
فهمیدم که همیشه عمیق بودن خوب نیس! فهمیدم بستگی داره تو چی عمیق می‌شی. آره همیشه از سطحی بودن بیزارم ولی گاهی عمیق شدن هم صرفاً به معنی فرورفتن و غرق شدنه! فهمیدم باید حواسم باشه درگیر چیا می‌شم. تو چه چیزایی عمیق می‌شم چرا که عمیق شدن تو یه سری از اون چیزا فقط بیهوده س و منو از اصل دور می‌کنه. آره گاهی عمیق بودن واقعاً لذت بخشه. ولی اینجا حداقل _تو این زندگی_ وقتم اونقدری زیاد نیست که بخوام تو همه چیز عمیق شم. باید از خیلی چیزا بگذرم حتی اگه لذت بخش باشه. فهمیدم باید یاد بگیرم از بعضی چیزا دل بکنم حتی اگه خیلی با احساساتم عجین شده باشن!
باید بگذرم از چیزایی که با احساساتم عجین شده اند.
در این گوشه از دنیا
شبِ سی و دوم: امشب کمی آروم ترم. و اون رضایته بیشتر توم هس.و خوشحالم از این بابت. ولی ما هیچ وقت جدی
شبِ سی و سوم: حتی وقتی از «تنهایی» گله دارم و بعد به «رفتن» فکر میکنم تسکین پیدا می‌کنم!
بیشتر از هر چیزی از خودم فراری ام.
این روزا واقعاً از هرچیزی که مریوط به دنیا و آدماشه در فرارم. دوست دارم مدتی فقط خودم باشم و خودم و باز می‌بینم از خودم هم فراری ام
خودخواهی و خودبزرگ‌بینی منزجرم می‌کنه و نه تنها بیرون از من فراوونه بلکه درون خودم هم پره ازش فک می‌کنم کی هستم مثلاً فک می‌کنم خیلی آدم حسابی ام، خیلی کسی ام و اینه که از خودم و بیرون از خودم منزجر و فراری ام... واقعاً فراری ام و خسته
آدم یه روز برمی‌گرده به خودش نگاه می‌کنه و می‌بینه هدفایی که براش با چنگ و دندون می‌جنگیده براش بی‌معنی و پوچه اون روز یا یه آغاز فوق العاده خواهد بود یا یه پایان شدیداً غم‌گین کننده
در این گوشه از دنیا
شبِ سی و سوم: حتی وقتی از «تنهایی» گله دارم و بعد به «رفتن» فکر میکنم تسکین پیدا می‌کنم!
شبِ سی و چهارم: چطور انقد راحت وقتم رو تلف می‌کنم وقتی می‌دونم انقدر به رفتن نزدیکم؟
دوباره گم کردن آرامشم...
هعی چطور حالمو توصیف کنم این چند روزه واقعاً سردرگم و بی‌آرام و فراری ام
بابا لنگ دراز عزیز؛ کاش می‌تونستم اشک‌هام رو برات پست کنم!