فهمیدم که همیشه عمیق بودن خوب نیس!
فهمیدم بستگی داره تو چی عمیق میشی.
آره همیشه از سطحی بودن بیزارم ولی گاهی عمیق شدن هم صرفاً به معنی فرورفتن و غرق شدنه!
فهمیدم باید حواسم باشه درگیر چیا میشم. تو چه چیزایی عمیق میشم چرا که عمیق شدن تو یه سری از اون چیزا فقط بیهوده س و منو از اصل دور میکنه.
آره گاهی عمیق بودن واقعاً لذت بخشه. ولی اینجا حداقل _تو این زندگی_ وقتم اونقدری زیاد نیست که بخوام تو همه چیز عمیق شم. باید از خیلی چیزا بگذرم حتی اگه لذت بخش باشه.
فهمیدم باید یاد بگیرم از بعضی چیزا دل بکنم حتی اگه خیلی با احساساتم عجین شده باشن!
در این گوشه از دنیا
شبِ سی و دوم: امشب کمی آروم ترم. و اون رضایته بیشتر توم هس.و خوشحالم از این بابت. ولی ما هیچ وقت جدی
شبِ سی و سوم:
حتی وقتی از «تنهایی» گله دارم و بعد به «رفتن» فکر میکنم تسکین پیدا میکنم!
این روزا واقعاً از هرچیزی که مریوط به دنیا و آدماشه در فرارم.
دوست دارم مدتی فقط خودم باشم و خودم
و باز میبینم از خودم هم فراری ام
خودخواهی و خودبزرگبینی منزجرم میکنه
و نه تنها بیرون از من فراوونه بلکه درون خودم هم پره ازش
فک میکنم کی هستم
مثلاً فک میکنم خیلی آدم حسابی ام، خیلی کسی ام
و اینه که از خودم و بیرون از خودم منزجر و فراری ام...
واقعاً فراری ام
و خسته
آدم یه روز برمیگرده به خودش نگاه میکنه و میبینه هدفایی که براش با چنگ و دندون میجنگیده براش بیمعنی و پوچه
اون روز یا یه آغاز فوق العاده خواهد بود یا یه پایان شدیداً غمگین کننده
در این گوشه از دنیا
شبِ سی و سوم: حتی وقتی از «تنهایی» گله دارم و بعد به «رفتن» فکر میکنم تسکین پیدا میکنم!
شبِ سی و چهارم:
چطور انقد راحت وقتم رو تلف میکنم وقتی میدونم انقدر به رفتن نزدیکم؟
هعی چطور حالمو توصیف کنم
این چند روزه واقعاً سردرگم و بیآرام و فراری ام
در این گوشه از دنیا
شبِ سی و چهارم: چطور انقد راحت وقتم رو تلف میکنم وقتی میدونم انقدر به رفتن نزدیکم؟
شبِ سی و پنجم:
خبر ترین خبر روزگار بیخبری ست
خوشا که مرگ کسی را خبر نخواهد کرد!