در این گوشه از دنیا
شبِ سی و دوم: امشب کمی آروم ترم. و اون رضایته بیشتر توم هس.و خوشحالم از این بابت. ولی ما هیچ وقت جدی
شبِ سی و سوم:
حتی وقتی از «تنهایی» گله دارم و بعد به «رفتن» فکر میکنم تسکین پیدا میکنم!
این روزا واقعاً از هرچیزی که مریوط به دنیا و آدماشه در فرارم.
دوست دارم مدتی فقط خودم باشم و خودم
و باز میبینم از خودم هم فراری ام
خودخواهی و خودبزرگبینی منزجرم میکنه
و نه تنها بیرون از من فراوونه بلکه درون خودم هم پره ازش
فک میکنم کی هستم
مثلاً فک میکنم خیلی آدم حسابی ام، خیلی کسی ام
و اینه که از خودم و بیرون از خودم منزجر و فراری ام...
واقعاً فراری ام
و خسته
آدم یه روز برمیگرده به خودش نگاه میکنه و میبینه هدفایی که براش با چنگ و دندون میجنگیده براش بیمعنی و پوچه
اون روز یا یه آغاز فوق العاده خواهد بود یا یه پایان شدیداً غمگین کننده
در این گوشه از دنیا
شبِ سی و سوم: حتی وقتی از «تنهایی» گله دارم و بعد به «رفتن» فکر میکنم تسکین پیدا میکنم!
شبِ سی و چهارم:
چطور انقد راحت وقتم رو تلف میکنم وقتی میدونم انقدر به رفتن نزدیکم؟
هعی چطور حالمو توصیف کنم
این چند روزه واقعاً سردرگم و بیآرام و فراری ام
در این گوشه از دنیا
شبِ سی و چهارم: چطور انقد راحت وقتم رو تلف میکنم وقتی میدونم انقدر به رفتن نزدیکم؟
شبِ سی و پنجم:
خبر ترین خبر روزگار بیخبری ست
خوشا که مرگ کسی را خبر نخواهد کرد!
ارتباطی که با رفته ها _آدمای مرده_ دارم بعضاً خیلی صمیمانه تر و سالم تر از ارتباطیه که با آدمای زنده دارم!
یه جورایی احساس نزدیکی دارم باهاشون!