بعد قضیه اینه که هر چقدر میری بدتر میشه
ینی هر کی بیشتر میره دلتنگیش بیشتر میشه و هی بیشتر میشه و این بیشتر شدن تمومی نداره...
همش بیقراری که بری ....
و تو این تایم از همیشه بیشتر...
حالا از همه چی چرت تر این که ارزشیابی اساتید رو ترم پیش انجام ندادم و تا همین لحظه کلی بدبختی کشیدم سرش😐 و الانم هنوز که هنوزه ثبت نام نشدم در نتیجه اجالتاً نمیتونم کلاسا رو شرکت کنم😐
که خب اهمیتی نداره واقعاً
بعد دم خونه مون مردا داشتن موکب میزدن واسه اربعین و اینا
و دیدم چقد دلم میخواس برم تو خیابون کمکشون کنم ولی نمیشد
و خب رگ فمینیستیم دیشب واقعاً فعال شده بود و از همه چی داشتم مینالیدم-_-
از لحاظ روحیاتم و اینا اگه پسر میشدم قطعاً خیلی تباه میشدم😂 ولی خب آنسلی گاهی دلم میخواد برای مدتی پسر باشم. صرفاً به خاطر شرایطی که میتونستم داشته باشم
و خب متنفرم از اینکه درمورد یه چیزی بنالم که همه خیلی وقته باهاش مشکل دارن و ازش مینالن (زیادی اسکلم فک میکنم مشکلاتم هم باید مختص خودم باشن ولا غیر -_-)
ولییییی
این مسئله واقعاً اذیتم میکنه
حالا بحثم شب بیرون رفتن نی اصن
کلا
خیلی خیلی کلی تر منظورمه
ولی اونطور که فهمیدم خیلی از محدودیت های دخترا منشأش خونواده و سنت و جامعه و امنیت و فلانه نه اسلام
اصن منشأش هر چی هست مهم نی
دو حالت داره
یا حرف حق و قانع کننده س که اوکی میپذیرمش
یا یه سری شرایط و سنت های غلطه که قطعاً نمیپذیرم
ولی بخش ناراحت کننده ماجرا اینه که تغییر سنت ها و تفکر جوامع سال ها طول میکشه
زمان بره، شاید تا آخر عمر من و بیشتر
و این ناراحت کننده س که هرگز نمیتونم به جامعه ای که میخوام برسم
با این وجود باید تمام تلاشم رو واسه تحققش بکنم
واسه تحقق چیزی که مطمئنم بهش نمیرسم !
در این گوشه از دنیا
همش خبر میدن مرز مهران رو باز کردن و بدون ویزا راه میدن ولی الان یه کلی آدم آواره لب مرز گیر کردن و
رو برنگردون..... از من یا حسین...