امروز دوباره به مرگ فکر کردم و آروم شدم.
به این فکر کردم که ثانیه های درد برای وجودی همیشه ناظر، آشکاره.
به این فکر کردم بزرگترین وجود، با بالاترین کیفیت منو درک میکنه و میفهمه.
و آروم شدم.
لحظه های عذاب، در عین خشونت و سختی، شیرین به نظر میاومدن!
تو فکر میکنی همه چیز درست میشه؟
بهم بگو
بهم لبخند بزن به چشمام خیره شو و بگو که همه چیز درست میشه
بگذار آروم بشم
يَا مَنْ بَدَءَ خَلْقِي وَ ذِكْرِي وَ تَرْبِيَتِي وَ بِرِّي وَ تَغْذِيَتِي
هَبْنِي لاِبْتِدَاءِ كَرَمِكَ وَ سَالِفِ بِرِّكَ بِی
[تو همون اولینی هستی که با دست های خودش من رو ساخت
و اون چه باید به من آموخت.
اولین نفری که با من مهربانی کرد....
به خاطر اون اولین روزها... اولین مِهرها ...
به خاطر محبت و نیکیِ گذشته ها ...
حالا من رو ببخش.]
وَ أَنْتَ تَعْلَمُ ضَعْفِي عَنْ قَلِيلٍ مِنْ بَلاَءِ الدُّنْيَا وَ عُقُوبَاتِهَا
[تو میدونی که من همینجا هم کم آوردم
میدونی که چقدر بیطاقت و نحیفم...]
هر چی جلوتر میرم انگار همه چیز خراب تر میشه
روحم ضعیف تر میشه و آسیب دیده تر
اما امروز فهمیدم هر چی جلوتر میرم خودم رو هم بیشتر میشناسم
بیشتر وجودم رو کشف میکنم
شاید این رنج در مسیرِ سرخوشی باشه!
شاید ابتدای جاده ی سرخوشی اینطور شروع میشه..