میل به زنده موندن توی انسان ها اونقدر قوی هست که همه مون سالها این ناگواری شدید رو تحمل کردهایم
در این گوشه از دنیا
شگفتانگیزه که چطور اشک ها و لبخندها در زندگی به هم گره خورده ان
درست مثل حلقه های زنجیر
نُه صبح توی مترو روی پله های سیاه پله برقی ای که از عمق زمین منو به خیابون میرسوند یک لحظه احساس کردم که دیگه نمیتونم.
چشمام رو بستم، صورتم رو زیر ماسک پنهان کردم و با تمام وجود زدم زیر گریه
مثل یه بچه ی پنج ساله که مامانش رو گم کرده گوشه ی دیوار ایستاده بودم، میلرزیدم و اشک میریختم.
در اون لحظه واقعاً دلم به حال خودم سوخت. به آینده و ادامهی داستانم فکر کردم و فهمیدم دیگه نمیدونم بعدش چی!
ذهنم به جایی قد نمیداد، زمان از دستم در رفته بود و فقط اشک میریختم.
جالبه که چطور اشک ها انرژیِ عجیبی به آدم میدن!
اشک هام که تموم شد خودم رو به خیابون رسوندم و دیدم که حالا آروم ترم.
انگار اشک ریختن دکمه «برنامه ریزیِ دوباره» باشه!
تلفنم زنگ زد، گوشی رو برداشتم و دوباره به زندگی روزمره برگشتم!
وَ مَا لِي لاَ أَبْكِي وَ لاَ أَدْرِي إلَي مَا يَكُونُ مَصِيرِي
[و مرا چه شده كه گريه نكنم، و حال آنكه نميدانم بازگشت من به سمت چه خواهد بود؟]
خیلی دوست داشتم یه عاشق بدبخت بودم که شب و روزم رو با خیال معشوق میگذروندم و مشکلات دیگر زندگی به هیچ جام نبود
ولی متأسفانه در حال حاضر یه موجود کاملاً بیتفاوتم که هرکار میکنم از احدالناسی خوشم نمیاد
در این گوشه از دنیا
خدایا من ادیت خوب میخوام از سریال های مورد علاقهم الهی امین
وقتی به اینستا و پینترست دسترسی نداری: