یعنی به جز شخصیت های فیلم و داستان و سناریو های خزعبل ذهنیم هیچ موجود خارجی ای جذبم نمیکنه
در این گوشه از دنیا
امشب از همیشه بیشتر احساس تنهایی میکنم
حس میکنم این حرفو یه بار دیگه زدم
این حس که هر روزِ زندگی مثل یه جنگه که باید درونش زنده بمونی، در عین اینکه طاقت فرساست، انرژی مضاعفی رو درونم ایجاد میکنه که ادامه بدم
بعضی اوقات میترسم که نکنه دارم تو زندگیم زیادی کارهای عجیب غریب میکنم و نکنه دارم از معمولی ترین استاندارد های جوامع انسانی هم میزنم بیرون؟
باز هم باغچه از غنچهی پژمرده پر است
شهر از مردم دلتنگ و دلآزرده پُر است!
حتی دقیقاً تا لحظه ی پیش از به رختخواب رفتن، نمیدونم که قراره اینطور بیامان اشک بریزم