خیلی دارم جلو خودم رو میگیرم نرم یه رابطه ی تموم شده رو دوباره احیا کنم
انگار معتادش شده باشم!
بد تموم شد همه چی،
هیچ چیزی برای ادامه دادن نمونده بین مون،
ولی من هنوز دلتنگ وقتایی ام که همه چیز ادامه داشت
به اون حسِ درک شدنی که بهم میداد معتاد شدم! جوری که منو میفهمید، جوری که همیشه یه گوش شنوا واسه غم و غصه های آبکی و ریز و درشتم بود...
به همه ش معتاد شدم!
حالا سزاوار اینم که تنها باشم
تا بفهمم نباید به هیچ کس دل بست!
دوست داشتم همون موقع که ده دوازده سالم بود یک لحظه میتونستم زندگی رو متوقف کنم و خودمو بردارم بیارم درست همینجا
همین شبی که چشمام پر از اشکه و دارم تو کانالی که برای فرار از خودم زدمش، پیام میفرستم،
تو همین لحظه ی به خصوص از بیست و اندی سالگی،
بهش بگم آینده این همه غیر قابل حدسه زهرای کوچیک
در این گوشه از دنیا
چرا دارم اینا رو اینجا میگم؟
وقتی هزار تا کانال دستنویس داری:
دیگه احساساتم به غم و شادی تقسیم نمیشه
حسم شبیه یه ملغمه ی غلیظ و مایعِ کهکشانی پنج بعدیه که خوب و بد توش معنی نداره
همه چی با هم قاطی شده و فراتر از ادراک منه
من واقعاً شانس آوردم آدم مذهبیای ام وگرنه سیصد بار تا حالا شکست عشقی خورده بودم و واقعاً تو این سن هیچی ازم نمونده بود