دوست داشتم همون موقع که ده دوازده سالم بود یک لحظه میتونستم زندگی رو متوقف کنم و خودمو بردارم بیارم درست همینجا
همین شبی که چشمام پر از اشکه و دارم تو کانالی که برای فرار از خودم زدمش، پیام میفرستم،
تو همین لحظه ی به خصوص از بیست و اندی سالگی،
بهش بگم آینده این همه غیر قابل حدسه زهرای کوچیک
در این گوشه از دنیا
چرا دارم اینا رو اینجا میگم؟
وقتی هزار تا کانال دستنویس داری:
دیگه احساساتم به غم و شادی تقسیم نمیشه
حسم شبیه یه ملغمه ی غلیظ و مایعِ کهکشانی پنج بعدیه که خوب و بد توش معنی نداره
همه چی با هم قاطی شده و فراتر از ادراک منه
من واقعاً شانس آوردم آدم مذهبیای ام وگرنه سیصد بار تا حالا شکست عشقی خورده بودم و واقعاً تو این سن هیچی ازم نمونده بود