وقتی به چیزی بیش از حد فکر میکنم متوجه میشم توی ذهنم معناش رو از دست داده
فقط یه کلمه ی خنثی ازش باقی میمونه! یه آوای بی معنی
میخوام برای این آشفتگی بگریم ولی کمی بعد منصرف میشم
به قول سنکا:
چه لزومی دارد برای اجزای زندگی گریه کنیم؟
کل زندگی گریه دار است
هدایت شده از "برکه"
اما حالا که فکر میکنم بینوایان اثر ویکتور هوگو از بهترین کتابهاییه میتونین بخونین
روایتی از رنج، عدالت، عشق، آرمان و مرگ
در این گوشه از دنیا
اما حالا که فکر میکنم بینوایان اثر ویکتور هوگو از بهترین کتابهاییه میتونین بخونین روایتی از رنج،
بینوایان شاهکاره دوستان لطفاً درک کنید
دیشب داشتم کیدراما میدیدم با زیرنویس انگلیسی.
خلاصه عرض کنم؛
ترکیب سمی ای بود امتحان نکنید
وقتی در جواب حالت چطوره میگم خوبم خیلی جدیم نگیر
من به هرحال همیشه کمی غمگینم
لحظاتی هست که احساس میکنم در حقیقت ۴۰ سالمه، به دیوار تکیه زدهم و دارم رنج و غمِ خودِ ۲۱ سالهم رو تماشا میکنم
و ناخودآگاه از سادگی و شکستگیم پوزخند میزنم
_از این که چقدر همه چی رو جدی گرفتم_