مسئله اینه که من شکسته ام
مثل هر کس دیگه ای زندگیم رو میگذرونم اما چون یک بار خورد شدم و دوباره تیکه خورده هام رو بهم وصل کردم، هربار سر کوچکترین مسئله ای تنم میلرزه و فرو میریزم.
هر کاری هم بکنم
هر چقدر هم زمان بگذره و سرخوشی و خوشبختی بهم رو بیاره
باز مثل یه شیشه شکسته مثل قبلش نمیشم
هیچوقت!
(توی پرانتز بگم حواسم هست دوباره برگشتم به مشکلات خودم، خواستم بگم از این همه خودمحوری به ستوه اومدهام و ازش فراری ام)
استاد میگفت: شما نمیتونی یه تیکه از زندگیت رو جدا کنی و بگی نمیخوامش! اگه بخوای لحظه های بد زندگی رو حذف کنی لحظههای خوب هم به دنبالش از دست میرن.
به خاطر اینکه «این» زندگیِ توئه! با تمام لحظههای ریز و درشتش.
(درست مثل کتابخانهی نیمه شب که هر تصمیم متفاوت، یه زندگی کاملاً متفاوت رو برای نورا شکل میداد.)
من به لحظههای لذتبخش و دوستداشتنی زندگیم فکر کردم و فهمیدم حاضر نیستم از بعضی از اون لحظات شیرین و نورانی بگذرم!
فهمیدم این زندگی رو _با تمام ویژگی های نامطلوبش_ میخوام!
امام صادق(ع) می فرماید:
«مومن برادر مومن است و به منزله چشم او و راهنمای اوست؛ هرگز به او خیانت و ستم نمی کند، با او غش و تقلب نمی کند و هر وعده ای به او دهد، سر برنخواهد تافت.»
در این گوشه از دنیا
امام صادق(ع) می فرماید: «مومن برادر مومن است و به منزله چشم او و راهنمای اوست؛ هرگز به او خیانت و س
وسط کاری بودم به این حدیث برخوردم
و بعد به این فکر کردم دقیقاً چند درصد از رابطه هامون الان اینطوریه؟