از زندگی کردن خسته شدم و واقعاً هیچ اتفاقی در زندگی برام اونقدر جذاب نیست که باعث شه آرزو کنم بیشتر تو این دنیا بمونم!
عشق؟ معلوم نیس تکه ای نور از گوهر حقیقیش بهم برسه
بچه ها؟ اونها نورانی اند ولی برای موندن روی زمین کافی نیستن
خونوادم؟ اونقدر بهشون دلبسته نیستم که نتونم ازشون بکنم
دوست؟ به اندازه کافی از دست داده ام و با غمش آشنام. میتونم با بقیه شون هم وداع کنم...
شعر؟ شعر آرومم میکنه و روحم رو در این دنیا نوازش میده ولی نمیتونه من رو در دنیا بند کنه.
احساسات؟ زیبا زیبا.. احساسات واقعاً زیبا هستن حتی در سیاهترین حالتشون. تابش واقعی ای از انسان بودن... اما مگه قرار نیست خارج از این دنیا احساسات قویتر باشن؟ شرط احساس داشتن موندن تو این دنیا که نیست، هست؟
در آخر
غم ؟
من از غم در این دنیا فراری ام.
وجودم باهاش در آمیخته و بیشتر از هرچیزی با غم خو گرفتهم. یه جورایی بهش اعتیاد پیدا کردهم. نمیتونم بدون غم زندگی کنم!
ولی غم های من در این دنیا خسته م میکنه، نحیف و شکسته م میکنه و کاری میکنه بخوام زودتر از دنیا عبور کنم.
پس آره،
هیچ چیز نیست که واقعاً منو نگه داره
من از همه جا کنده شدم و تو غربت نفس میکشم.
قلبم از این بیتعلقی و گمشدگی مچاله شده
کجا باید برم؟
در این گوشه از دنیا
از زندگی کردن خسته شدم و واقعاً هیچ اتفاقی در زندگی برام اونقدر جذاب نیست که باعث شه آرزو کنم بیشتر
یک بار دیگه این متن رو خوندم و احساس کردم چقدر اومانیستی ـه!
پس کمک به دیگران چی میشه؟
تلاش برای بهتر کردن دنیای انسانها؟
تا کی باید از نزدیکترین آدمهای زندگی آسیب ببینیم؟
تا کجا این روند قراره ادامه پیدا کنه؟
you know what?
I'm not gonna care anymore
I've sacrificed my mental health enough on this
این واقعاً لبخند میاره رو لبم، ممنونم
ولی حسم نسبت به خودم در حال حاضر شکستهس.
میتونم خودم رو دوست داشته باشم
میتونم بفهمم تو این جهان قطعاً آدم هایی هستن که منو دوست داشتنی میدونن
ولی حسم به خودم
فقط همینه؛
That I'm such a mess
من بههمریخته ام، همین.
حتی اگه دوستداشتنی باشم، باز
آشفته ام،
نابهسامان ام!
نمیدونم منظورم رو میفهمی؟
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این بیسکوئیت رو با خودت به بهشت ببر
[پدر از خونه بیرون میره تا برای پسرش بیسکوئیت بخره
وقتی برمیگرده میفهمه پسر و همسرش توسط موشک های اسرائیلی کشته شدن...]
#غزه