من هنوزم به اون پسره فک میکنم که تو مترو یه ذره پام سر خورد رو پلهها بعد این با یه قیافه نگرانطوری گفت: خوبید؟؟ مراقب باشیددد :))
اگه همون موقع میگفت will you marry me بهش فک میکردم😂
ینی میخوام بگم انقد زود دل من به دست میاد
بعد برخی انسانهای داخل در زندگیم کمکاری میکنن
«This life is strange,
You keep asking God and trying your best to get what you want, and the moment you have it you don't feel like you need it anymore!»
به کجا میتونم از شرشون فرار کنم؟
به کجا میتونم پناه ببرم از شر این اشکها؟
در این گوشه از دنیا
خیلی دوست دارم بنویسم. دلم برای «خودِ تنها و فارغ از دنیام» تنگ شده و با نوشتن، دوباره اون نسخه از خ
از حمل این اشکها خسته شدم
اینها بسیار سنگین اند، امید!