در این گوشه از دنیا
امید، روزی برات داستان آدمها رو خواهم گفت. داستان کسانی که قرار بود آشِنا باشند ولی از هم فراری شدن
خیلی دوست دارم بنویسم.
دلم برای «خودِ تنها و فارغ از دنیام» تنگ شده و با نوشتن، دوباره اون نسخه از خودم رو به دست میارم
خیلی خیلی حرف دارم باهات؛ امید!
کم کم بهش میرسیم
آروم باش و حوصله کن و گوش بده به داستانم!
امشب داشتم با زینب ۴ ساله صحبت میکردم.
بهش گفتم چه قصه ای برات بگم؟
گفت: قصه خودتو بگو! قصه ی زهرا رو!
گفتم نمیتونم قصه خودم رو بگم چون هنوز آخرش رو نمیدونم!! عوضش قصه چوپان رو برات میگم..
نفهمید چرا قصه چوپان آره و قصه زهرا نه، ولی من فهمیدم!
اون لحظه به خودم گفتم:
راستی ته قصه ی من چه جوری تموم میشه؟
خیلی دارم جلو خودم رو میگیرم نرم یه رابطه ی تموم شده رو دوباره احیا کنم
انگار معتادش شده باشم!
بد تموم شد همه چی،
هیچ چیزی برای ادامه دادن نمونده بین مون،
ولی من هنوز دلتنگ وقتایی ام که همه چیز ادامه داشت
به اون حسِ درک شدنی که بهم میداد معتاد شدم! جوری که منو میفهمید، جوری که همیشه یه گوش شنوا واسه غم و غصه های آبکی و ریز و درشتم بود...
به همه ش معتاد شدم!
حالا سزاوار اینم که تنها باشم
تا بفهمم نباید به هیچ کس دل بست!
دوست داشتم همون موقع که ده دوازده سالم بود یک لحظه میتونستم زندگی رو متوقف کنم و خودمو بردارم بیارم درست همینجا
همین شبی که چشمام پر از اشکه و دارم تو کانالی که برای فرار از خودم زدمش، پیام میفرستم،
تو همین لحظه ی به خصوص از بیست و اندی سالگی،
بهش بگم آینده این همه غیر قابل حدسه زهرای کوچیک
در این گوشه از دنیا
چرا دارم اینا رو اینجا میگم؟
وقتی هزار تا کانال دستنویس داری:
دیگه احساساتم به غم و شادی تقسیم نمیشه
حسم شبیه یه ملغمه ی غلیظ و مایعِ کهکشانی پنج بعدیه که خوب و بد توش معنی نداره
همه چی با هم قاطی شده و فراتر از ادراک منه