به کجا میتونم از شرشون فرار کنم؟
به کجا میتونم پناه ببرم از شر این اشکها؟
در این گوشه از دنیا
خیلی دوست دارم بنویسم. دلم برای «خودِ تنها و فارغ از دنیام» تنگ شده و با نوشتن، دوباره اون نسخه از خ
از حمل این اشکها خسته شدم
اینها بسیار سنگین اند، امید!
گِلهای نیست من و فاصلهها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست...
من خیلی آدم خودخواهی ام ولی باز این روزها وقتی ناتوانیِ آدمها رو میبینم قلبم شدیداً فشرده میشه
دوست دارم بشینم های های گریه کنم برای انسانهای ضعیف
بعد این همه سال زندگی کردن و چیز یاد گرفتن و سر در آوردن از ماجرای عالم،
باز وقتی سختی کشیدن انسانهای رنجور و نحیف رو میبینم همه تفکرات عقلانیم رو فراموش میکنم و مثل یه بچه بغض میکنم که: آخه چرا؟
حقشون این نیست!