به کجا میتونم از شرشون فرار کنم؟
به کجا میتونم پناه ببرم از شر این اشکها؟
در این گوشه از دنیا
خیلی دوست دارم بنویسم. دلم برای «خودِ تنها و فارغ از دنیام» تنگ شده و با نوشتن، دوباره اون نسخه از خ
از حمل این اشکها خسته شدم
اینها بسیار سنگین اند، امید!
گِلهای نیست من و فاصلهها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست...
من خیلی آدم خودخواهی ام ولی باز این روزها وقتی ناتوانیِ آدمها رو میبینم قلبم شدیداً فشرده میشه
دوست دارم بشینم های های گریه کنم برای انسانهای ضعیف
بعد این همه سال زندگی کردن و چیز یاد گرفتن و سر در آوردن از ماجرای عالم،
باز وقتی سختی کشیدن انسانهای رنجور و نحیف رو میبینم همه تفکرات عقلانیم رو فراموش میکنم و مثل یه بچه بغض میکنم که: آخه چرا؟
حقشون این نیست!
داشتم فکر میکردم ما دهه هشتادیا ای هستیم که روزهای عجیب اول انقلاب رو چشیدیم!
خاطرات سخت و جنگیدنهای دهه شصت و هفتاد رو چشیدیم
تو شناسنامه بیش تر از دو دهه سن نداریم اما به اندازه چهل سال سن، تجربه داریم!
ما از دست دادن سردارمون رو تجربه کردیم، ترور شدن مردم و زائرا رو به چشم مون دیدیم، بارها به هم ریختن مملکت و دانشگاهها سر گرونی و بنزین و الباقی چیزها رو به جون خریدیم!
ما زدن پایگاه آمریکا رو دیدیم، زدن اسرائیل رو دیدیم، جنگ تلخ غزه رو لمس کردیم
و تا الان هیچکدوم از اینها نتونسته ما رو از ادامه مسیرمون ناامید کنه!
ما در بیشترین حالت بیست و چند ساله ایم ولی پای این انقلاب چهل ساله ایستادیم و باز هم میایستیم، تا آخرین نفس هامون!
تا وقتی پیر بشیم و به نوههامون بگیم زمان ما اسرائیلِ قلدری بود که حسابش رو رسیدیم.
فقط خواستم بگم «ما دهه هشتادی هستیم! این چیزها ما رو نمیترسونه!»