در این گوشه از دنیا
از حمل این اشکها خسته شدم اینها بسیار سنگین اند، امید!
دوست دارم برای همیشه از زندگی دل بکنم و برم
منو ببخش امید!
ببخش که تنهات میزارم. وقتی بزرگتر شدی میفهمی چرا اینکار رو کردم.
تو تنها تابش امیدوارانه در زندگی من بودی
حالا مجبورم که ترکت کنم!
از من متنفر نشو...
در این گوشه از دنیا
🎙A new perspective on life
This is actually about today!
yesterday I was the most desperate person,
cause... we know me... I'm not stable 😃
من نمیدونم چرا نیمه شبا تا مرز ناامیدی از زندگی میرم
صبح دوباره ریکاوری میشم و کاملا خوشبینانه به زندگی کردن ادامه میدم!
در این حد که الان دوست دارم در یک اقدام کاملا خودآزارانه برم «شبی که ماه کامل شد» ببینم وحشت، غم، انزجار و بیکسی رو در آن واحد احساس کنم
یک حقیقتی وجود داره درمورد چیزهایی که در زندگی بهشون نمیرسیم.
حقیقت اینه که:
همون چیزی که یه روز با تمام وجود دنبالش بودی یه جایی از زندگیت انقدر کمرنگ میشه که دیگه اصلا احساس نیازی بهش نداری!
سالها طول کشید تا این رو بفهمم، سال ها!
ولی میخوام بگم زمان، دردِ نداشتن یکسری چیزهارو تسکین میده!
در این گوشه از دنیا
کسی هست این وقت شب بیدار باشه و احساس تنهایی مطلق نداشته باشه؟
فقط میخوام بدونم چه رمزی میزنید
اصلا معتقدم تحت فشار روحی بودن در این عصری که ما توش زندگی میکنیم کاملا نرماله
یه شبایی که واقعاً هیچ دلیلی وجود ندارد برای حال بدم ولی من دارم جون میدم از فشاری که رومه، به این فکر میکنم خون عدهای انسان مظلوم و بیگناه قدری اون طرفتر روی همین زمین داره ریخته میشه. پس طبیعیه این حجم از حال بد!
آدمیزادیم ها!
سنگ هم روی سنگ اثر میگذاره در این جهان
ما آدمیم!
در کل بگم
من واقعاً جهان رو دوست ندارم
و همیشه دنبال راهی برای فرار ازش بودم.
من اینجا رو دوست ندارم اما
سبزهها وقتی بارون میخورن زیبا هستن
آسمونِ چند دقیقه قبل از اذان مغرب شگفتانگیزه
اشکها همیشه پر از رازن
و گاهی اوقات احساسات من رو به وجد میارن.
|درست در دلِ جایی ناخوشایند، چیزهایی وجود داره که قلبم رو لمس میکنه|