راستش دوست دارم فکر کنم دلایل خاصی وجود داره که ثابت میکنه آدمی مثل من (خوشبین، آسیبدیده، احساساتی و زودرنج، آرمانگرا و هدفمند که علائقش زیادی وسیع و متنوعه و دوست داره در غم و درد انسانها شریک بشه و خلاصه ویژگیهای دیگه ای که دارم...) باید وجود میداشته چون اگه نبود بعضی چیزها و کسها هرگز درک نمیشدند.
در نتیجه حتی اگه در رده خودم بهترین هم نباشم باز توجیهی وجود داره که زندگیم رو به چشمم ارزشمند میکنه
نمیدونم تا چه حد میتونه درست باشه،
ولی این جهانبینی حس خوبی بهم میده.
زندگی رو از اون رقابت بیرحمانه و نفسگیر به یه جای آروم و صلحآمیز تبدیل میکنه.
و این چیزیه که من همیشه دنبالش بودم.
پ.ن: لطفاً ویس هام رو جایی فور نکنید.
پ.ن۲: ممکنه بخواید رو دور تند گوش بدید. تقریباً با سرعت حلزون حرف زدهام.
هدایت شده از در این گوشه از دنیا
آدمیزاد
است دیگر؛
دوست دارد دق کند!
گاه گاهی گوشه ای بنشیند و هقهق کند..
سالهاست آروم نبودم.
مدتهاست مدت هاست روی آرامش رو به خودم ندیدم.
بله گاهی اضطرابها ته نشین میشن و وجودم رو آرامش نسبی ای فرا میگیره
ولی به جرأت میتونم بگم سالهاست که آرامش حقیقیم رو از دست دادم.
اون آرامشی که در کودکی داشتم شکسته، خورد شده و به هزار تکه کوچک و بزرگ تبدیل شده
حالا بعد این همه سال
هنوز نتونستم این شیشه هزار تیکه رو درست به هم بچسبونم!