هدایت شده از در این گوشه از دنیا
آدمیزاد
است دیگر؛
دوست دارد دق کند!
گاه گاهی گوشه ای بنشیند و هقهق کند..
سالهاست آروم نبودم.
مدتهاست مدت هاست روی آرامش رو به خودم ندیدم.
بله گاهی اضطرابها ته نشین میشن و وجودم رو آرامش نسبی ای فرا میگیره
ولی به جرأت میتونم بگم سالهاست که آرامش حقیقیم رو از دست دادم.
اون آرامشی که در کودکی داشتم شکسته، خورد شده و به هزار تکه کوچک و بزرگ تبدیل شده
حالا بعد این همه سال
هنوز نتونستم این شیشه هزار تیکه رو درست به هم بچسبونم!
رویاهام دیگه شیرین و ملموس نیستن
دیگه جذبم نمیکنن
حالا دلم واقعیت میخواد
حتی اگه کسلکننده و تلخ باشه
من باز دوست دارم اشاره کنم که عظمت و شور و درعین حال جادویی بودن اتفاقاتی مثل انتخابات واقعاً گاهی اوقات باعث میشه اشک تو چشمم جمع بشه
اینجا من پیرمرد خمیده ای رو دیدم که خانومش رو با زحمت سوار بر ویلچر آورده بود تا رأی بده. لحظهی آخر خانومه حاضر نشد رأی رو به همسرش بده تا براش بندازه توی صندوق. به زحمت و آروم آروم از روی ویلچر بلند شد، ایستاد و خودش با بسم الله رأیش رو انداخت!
میدونم خیلی ها این روزا دلسرد شدن اما باید اعتراف کنم صحنههای وطنپرستانه همیشه تو قلب من نفوذ میکنند.
انگار از جنس ایمان اند! روشنی میدن به روزهای تلخ آخرالزمانی!