eitaa logo
در این گوشه از دنیا
130 دنبال‌کننده
349 عکس
22 ویدیو
9 فایل
آرشیو لحظات گم‌شدگیِ زهرا "I am surely far different from what you suppose!" ناشناس: https://daigo.ir/secret/5417351156
مشاهده در ایتا
دانلود
ناگهان تمام زندگی برای من رنگ می‌بازه لحظه‌ها کش میان و تصاویرشون توی ذهنم مبهم و بی‌معنی میشن تنها میشم انگار هرگز موجود زنده ای روی این زمین پا نگذاشته بعد تو ظاهر میشی با همون لبخند کمرنگ همیشگی
اشک‌هام رو برات آوردم شاید به کاری بیاد
رویاهام دیگه شیرین و ملموس نیستن دیگه جذبم نمی‌کنن حالا دلم واقعیت میخواد حتی اگه کسل‌کننده و تلخ باشه
من باز دوست دارم اشاره کنم که عظمت و شور و درعین حال جادویی بودن اتفاقاتی مثل انتخابات واقعاً گاهی اوقات باعث میشه اشک تو چشمم جمع بشه اینجا من پیرمرد خمیده ای رو دیدم که خانومش رو با زحمت سوار بر ویلچر آورده بود تا رأی بده. لحظه‌ی آخر خانومه حاضر نشد رأی رو به همسرش بده تا براش بندازه توی صندوق. به زحمت و آروم آروم از روی ویلچر بلند شد، ایستاد و خودش با بسم الله رأیش رو انداخت! میدونم خیلی ها این روزا دلسرد شدن اما باید اعتراف کنم صحنه‌های وطن‌پرستانه همیشه تو قلب من نفوذ می‌کنند. انگار از جنس ایمان اند! روشنی میدن به روزهای تلخ آخرالزمانی!
به تنهایی نمیشه عادت کرد من رو در هم می‌شکنه
نمیدونم چرا همیشه در شکسته‌ترین حالتم به محرم میرسم
بی‌اغراق حس می‌کنم هیچ کاری در زندگیم برای انجام دادن وجود نداره! کلی برنامه و ایده و هدف داشتم و دارم همیشه که برم سراغشون ولی الان فک میکنم همه‌ی اون هدف های ریز و درشت، بهونه هایی بودند برای این که احساس زنده بودن کنم، برای اینکه متوجه بی‌رنگی و بی‌مقصدی زندگی نشم! احساس میکنم دنبال کردن هدف‌های جدید به نوعی گول زدن خودمه، رنگ پاشیدن روی زندگی بی‌رنگ و ملال‌آور قبلیمه! در نتیجه هیچ نیرویی درونم وجود نداره که بخواد کارهای جدیدی رو شروع کنه. هی بهش فکر میکنم و هی می‌گم خب که چی! که چی بشه؟ این همه طولانی زندگی کنم که چی‌بشه؟ حس میکنم همین بیست و چندسالی که روی زمین بودم برام کافیه. همینقدر طعم زندگی رو چشیدن بسه! دیگه انگیزه ای برای ادامه دادنش ندارم بدجوری دوست دارم بخوابم، امید! طولانی
دنیام دوباره تاریک شد. درست وقتی فکر می‌کردم گذشته تموم شده و دیگه بهم برنمی‌گرده، جوری از سال‌ها پیش بهم سیلی زد که یاد بگیرم هرگز فراموشش نکنم. گمون کنم دیگه به التیام یافتن فکر نمی‌کنم. فقط به «گذشتن» فکر میکنم به اینکه حالا چندتا آدم دیگه تو زندگیم مونده که باید ازشون بگذرم من هیچ وقت وابسته‌ی «چیزها» نبودم. وابسته مکان‌ها، زمان ها یا وسایل خاص نبودم. وقتی بعد بیست‌سال یک‌جا نشستن، خونه‌مون رو عوض کردیم، دلم برای اتاقم تنگ نشد. شب تو اتاق جدیدم راحت و آسوده به خواب رفتم! دوازده سال درس خوندم و هربار مدرسه‌م رو عوض کردم، ذره‌ای دلم برای در و دیوار مدرسه قبلی تنگ نشد. هر وسیله‌ محبوبی که از دست دادم همون موقع فراموشم شد و دیگه فکرش رو نکردم. اما «آدم‌ها» ؛ آدم‌ها من رو پاگیر می‌کنند. سر و تهم رو بزنند باز به آدم‌های زندگیم وابسته ام. باز از دست دادنشون من رو در هم می‌شکنه. لازم نیست این از دست دادن، حتماً با جدایی یا مرگ باشه. من حتی با از دست دادن تأیید آدم‌های نزدیک زندگیم، در هم می‌شکنم! با از دست دادن نگاهشون، توجهشون، محبتشون... تو این بیست و دو سال از خیلی‌هاشون گذشتم. ولی انگار تا از همه آدم‌های زندگیم نگذرم، اوضاعم درست نمیشه. حالا فقط به «گذشتن» فکر می‌کنم...
There is no such thing as healing We just forget things.