«من به انزوایم افتخار نمیکردم ولی به آن وابسته بودم. تاریکی اتاق برای من مثل نور آفتاب بود...»
|هزارپیشه، چارلز بوکوفسکی|
به قدری تغییر کردم که الان خودم هم خودم رو نمیشناسم
گاهی اوقات فکر میکنم تو الان چه شکلی شدی؟
ساعتها فکر میکنم
بعد به خودم یادآوری میکنم که تو مال گذشته ای.
آدمهای گذشته، متعلق به گذشته اند، جاشون همونجاست!
اما من هیچ وقت از این قواعد پیروی نمیکنم.
خیالت مثل جوهر توی آب، از گذشته عبور میکنه و تو زندگی حالام پخش میشه.
باز به خودم میام میبینم درگیر فکرتم! ساعتها فکر میکنم اما بعدتر احساس بدی بهم دست میده.
حس میکنم همه توی مسیرند و من متوقف شدهام. همه در حال گذرند ولی من ایستادهم.
با همهی اینها نمیتونم خودم رو راضی کنم و یادت رو فراموش کنم!
اون روز به فاطمه گفتم عنصر آب توی زندگی من خیلی حیاتیه،
بس که از لحظهی بیدار شدنم بهش نیاز دارم.
گمون کنم تو برام مثل آب میمونی.
بدون آب خیلی دووم نمیارم...
اینه که خیالت از همهجا راه باز میکنه و خودش رو صاحب اختیار همه چیز میدونه!
بارها با خودم مرور کردم اگه یه بار دیگه دیدمت چطور واکنش بدم.
نه مثل اوندفعه که تو نمایشگاه از دور دیدمت و ناپدید شدم. اگه یه بار جدی تو یه اتاق دو ساعت با هم گیر افتادیم، بارها با خودم مرور کردم که نباید بحث گذشته رو پیش بکشم. نباید وانمود کنم خیلی به هم نزدیکیم. باید سلام و احوالپرسی کنم و مکالمه رو پایان بدم.
ولی خودم هم میدونم آخرش طبق این قواعد رفتار نمیکنم.
آخرش تا چشمام نمناک نشه و اون چیزی که واقعاً تو دلم هست رو بهت نگم کوتاه نمیام.
خودم رو میشناسم تعارف که نداریم.
میدونم آخرش بهت میگم این همه سال حتی به خودم اجازه ندادم ازت دلگیر بشم.
بحث اجازه هم نیست راستش! بخوام هم نمیتونم ازت دلگیر باشم! بزار قشنگ توضیح بدم؛
آدم یه وقت یکی رو در مقابلش میبینه، گاهی ازش راضیه گاهی ناراضی.
ولی من هیچ وقت تو رو جلوی خودم ندیدم.
همیشه مثل جزئی از خودم بودی. دیدی آدم وقتی کسی بهش اتهامی میزنه چطور بدون فکر سریع شروع میکنه از خودش دفاع کردن؟ بدون اینکه احتمال بده اون اتهام ممکنه درست باشه. من درمورد تو اینجوری بودم تمام این سالها.
دست خودم نیست.تا میام از دستت دلخور بشم و بگم تقصیر تو بود، یه بخشی از وجودم در دفاع ازت قد علم میکنه.
نگاه کن همین حالا هم دارم اینها رو برات توضیح میدم.
قرار بود فقط سلام و احوالپرسی کنم و تمام.
یادم نمیمونه آخرش
آخرش چشمام خیس میشه..
در این گوشه از دنیا
لحظاتی هست که فکر میکنی همهچیز غم انگیزه و هیچ راه فراری از واقعیت اندوهناک وجود نداره. میدونم این
من دنبال اینم که از خودم فرار کنم
از اینجا
از زندگیم
از آدمهای آشنا...
راستش از هرچیزی مربوط به خودم بینهایت خسته و فراری ام.
اگه روزی از خواب بیدار شدی و دیدی نیستم،
تعجب نکن امید...
• ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱؛
چهارتا هواپیما توی نقاط مختلف آمریکا توسط تروریستها ربوده شدند و عمداً به جاهای مختلف کوبونده شده و یا سقوط کردند. از جمله دوتا از هواپیماها به برج های دوقلوی مرکز تجارت جهانی در نیویورک کوبیده شد.
طی این حادثه ۲۹۷۷ نفر ، کشته شدند!
•گروهک تروریستی القاعده به رهبری «بن لادن» (که اسمش رو هزاران بار به عنوان شرورترین موجود تاریخ معاصر تو سینمای غرب شنیدیم) مسئولیت این حمله رو به عهده گرفت.
[حالا ما اصلا کاری نداریم کی این گروهکهای تروریستی مثل القاعده رو به وجود آورده و تغذیهش کرده و بهش سلاح و تجهیزات و امکانات رسونده... اصلا کاری نداریم🤡....]
•این حمله تروریستی، دنیا رو به هم ریخت. کشورهای کوچیک و بزرگ از غرب و شرق عالم شروع کردند به دلداری دادن به آمریکا و لعن و نفرین فرستادن به تروریسم جهانی که خدا داند از کجا به وجود اومده...
•سازمان ملل متحد، بلافاصله مسئله رو پیگیری کرد و یه کمیته ضدتروریسم تشکیل داد و یه مشت حقوق جدید برای آمریکا قائل شد که به اسم مبارزه با تروریسم بتونه هرجا دلش خواست پا بزاره و جنگ راه بندازه تا مگه این تروریست های نامرد رو که اصلا هم معلوم نیست از کجا سبز شدن گیر بندازه.
•واکنش خود آمریکا چی بود؟
حتماً حدس میزنید باید ته و توی القاعده رو دربیاره و بنلادن و همهی افرادی که تو این حادثه دست داشتند رو به اشد مجازات محکوم کنه و از دم تیغ بگذرونه!
بله خب اینکار رو کرد. اما فقط همینکار رو نکرد!
آمریکا بلافاصله بعد از این قضیه، پای گندهش رو از قارهی آمریکا بلند کرد و گذاشت وسط خاورمیانه. به افغانستان حمله کرد و ۱۹ سال به جنگ و غارت ادامه داد تا جایی که خیالش راحت شد افغانستان برای همیشه یه کشور جنگزده باقی میمونه.
•بعد حس کرد دوست داره به عراق حمله کنه. پس اینکار رو کرد و اونجا رو هم به خاک و خون کشید. بعد به لیبی و سوریه حمله کرد و صد البته میخواست به ایران هم حمله کنه که به لطف جمهوری اسلامی و البته مدافعان حرم نتونست.