eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
15هزار عکس
17.1هزار ویدیو
118 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
55.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎼 تقدیم ِعلاقمندان موسیقی اصیل آذربایجان. 🎙ابوالفتح علی اف(۱) @aghmiun
63.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎼 تقدیم ِعلاقمندان موسیقی اصیل آذربایجان. 🎙ابوالفتح علی اف(2) @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_بیستوسوم عزیزه بدو بدو براش سایه بون برد ولی جرئت نکرد با
نسرین جیغ زنان به سمت اتاق پدرش دوید و تو یه چشم بر هم زدن جمشید خان رفت .ارباب مرده بود و بالاخره به ارامش رسیده بود.صدای شیون بالا گرفت و عمه رو میدیدم که بین همه زار میزد .پایین پاهای ارباب نشسته بود و با گریه میگفت چرا بی معرفت شدی.ما رو کجا ول کردی رفتی.تو سرش میزد و گریه میکرد .عمه ام خیلی مظلوم بود.زیبا رو بود ولی زندگیش قشنگ نبود .علی که هیچی نمیدونست و فقط نگاه مادرش میکرد .علی هیچ چیزی از پدرش نفهمید و هیچ خاطره ای نتونست باهاش داشته باشه.اون اخرین بچه اون عمارت بود که از خونه ارباب بود.اخرین بچه ارباب .عمه هق هق میکرد و نسرین یهو با خشم گفت اره دیگه اقام نیست.میندازمت بیرون ازعمارت .به سمت عمه هـجوم برد و موهای بورعمه رو بــین دست گرفت.میکشید و جیغ میزد میندازمت بیرون.بیحـیا .به سمتش رفتم ولی زورم نمیرسید.علی تـرسیده بود و مدام جیع میزد مصیبت رفتن ارباب کم بود حالا نسرین داشت داغ جدیدی رو شروع میکرد .جمشید دستهای خواهرشو گرفت و عقب کشید و با تهدید گفت اینجا عمارت منه.صاحب اختیار اینجا منم .یکبار دیگه از دهنت حرف اضافی یا یه حرکت اضافی بیرون بیاد کاری میکنم طایفه شوهرت که هیچ گـنده ترشون برای التماس برای نجاتت بیان .نسرین شـکه نفس نفس میزد و به جمشید خیره بود .جمشید چنان دستهاشو فشـرده بود که رد کـبودی رو مچ دستهاش بود.نمیدونم چطور اون لحظه خبیث شدم و به نسرین لبخند زدم‌.دلم انگار خنک شد .سکوت کرده بود و دیگه حرفی نمیزد.عمه رو عقب بردم .رو به جمشید گفت جمشید خان اقات مارو به تو سپرد .علی برادر توست اون از خ خودته به ما رحم کن.من نمیتونم اواره بشم پسرمو کجا ببرم .جمشید علی رو که پریشونی میکردبه آعوش عنه سپرد و گفت اینجا خونه شماست برو ابی به صورتت بزن بجه ترسیده .خانم‌ بزرگ رو دیدم که با عشق دستی به موهای ارباب کشید و گفت بهترین مراسم رو براش بگیر پسرم بهترین.همه جارو سیاه زدن .هنوز رخت عروسی تنم نشده رخت سیاه گیپور رو تنم کردم .روسری سیاه روی سرم انداختم و داشتم زیپ پیراهنمو بالا میکشیدم .جمشید وارد اتاق شد باید لباس مشکی میپوشید.به خواهراش خبر فرستاده بودن که برگردن و رعنا هم باید برمیگشت .اشوب بدی بود که جمشید ایا اجازه میده مریم هم بیاد .درب کمدشو باز کرد .انگشترم همون جلو بود.بهش دست نزد پیراهن مشکیش وبرداشت .بهش نزدیک شدم حسم میکرد ولی واکنشی نداشت .اروم دستمو رو شونه اش گزاشتم و گفتم خدا بهت صبر بده .جلو رفت تا دستم برداشته بشه .یکم مکث کردم وگفتم باهام قهری ؟‌ تو منو زدی باز با من قهری.من باید قهر کنم .به سمت من چرخید میخواست دگمه های لباسشو ببنده که دستم رو جلو بردم .دستمو پس زد و گفت فعلا میخوام پدرم با ابـرو و عزت دفن بشه و مراسمش تموم بشه .بعد اون تکلیف تو رو روشن میکنم‌.مانع رفتنش شدم و گفتم میخوای طلاقم بدی ؟‌تو چشم هام خیره شد و گفت نه طلاق تو خاندان ما معنی نداره .پس چی ؟ الان بگو .میخواست کنارم بزنه که محکم دستهامو گرفتم .سرمو روی قلبش گزاشتم و گفتم من همون باری که دیدمت دلباخته تو شدم‌.همون روز که تو بغلت غش کردم .من‌ بلد نیستم مثل دخترای دیگه دلبری کنم.لـباس خواب بپوشم یا رژ پر رنگ بزنم‌ اما میدونم بیشتر از خودم میخوامت و نگرانتم .دستهامو از خودش جدا کرد و جلو جشم های متعجبم بیرون رفت .سنگدل ترین مردی بود که دنیا به خودش دیده بود ‌..با صدای گریه و اومدن خواهراش منم بیرون رفتم .نسرین چیزی نمیگفت و تـرسیده بود .عمه و خانم‌ بزرگ رو دیدم که بالای اتاق نشستن و درسته با هم صحبت نمیکردن اما هر دو یه غم مشترک داشتن .ازهمه جای ابادی ها میومدن و رخت سیاه تـنشون بود .تصورشم نمیکردم قراره فردای روز مرگ ارباب روزی باشه که متعلق به منه .اون روز هرکسی رفته بود شب نشده برگشت .جمال دست راست عزیزه بود و با هم تدارکات رو میدیدن .جمشید تو مجلس مردونه بود و ندیده بودمش .بعد از یه شام غم گرفته همه برای خوابیدن رفتن .خیلی وقت بود تو اتاق منتظر جمشید بودم.ساعت از دو هم گذشته بود که درب باز شد و با خستگی و غم بزرگی که تو صورتش موج میزد اومد داخل .فیتیله چراغ نفتی بالا بود و برق اتاق رو خاموش کرده بودم‌.با دیدن من که هنوز بیدارم یکم شوکه شد .به احترامش سرپا ایستادم و کتشو زمین مینداخت که از دستش گرفتم و گفتم کجا بودی تا الان؟!نگاهم نمیکرد و گفت خسته ام.میخوام بخوابم .لباسهاشو همونجا روی زمین انداخت و روی تشک دراز کشید.پشتش بهم بود.چراغ رو فوت کردم و زیر لحاف رفتم و گفتم درد بدیه.کاش میتونستم از دردت کم کنم .سرفه ای کرد و گلوش گرفته بود و گفت هیج کسی نمیتونه کمک کنه .چشم هامو بستم .خیلی زود خوابیدم.با صدای جمشید که صدام میزد چشم هامو باز کردم‌. ادامه دارد... @Aghmiun
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در هوای گرم و سوزان تابستان امسال ،دیدن این مناظر زیبا و سر سبز و ساکت روح آدمی را صیقل می دهد و تن خسته ی آدم را آرام میکند،چقدر خوب هست در میان هیاهوی ترافیک شهرهای بزرگ و آلودگی صوتی غیره چند روزی یواشکی راه بیفتی و خودتو برسونی گوشه ای از این جنگل سرسبز و دنج و ساکت ،بیتوته کنی و فارغ از کارها و مشکلات روزمره فقط به درختان و مناظر زیبا و صدای پرندگان و چرندگان گوش فرا دهی و خستگی از تن بدر کنی .....یک کتری سیاه زغالی بزاری روی آتش ،یک دمنوشی هم میل کنی و چند تا نفس عمیق بکشی و دراز بکشی و از لابلای درختان سر به فلک کشیده به آسمان زل بزنی و فقط تو خودت باشی ....... @aghmiun
سلام و عرض ادب و احترام طاعات و عبادات تان قبول حق .... ماه مبارک رمضان ،ماه مهمانی خداوند سبحان هست انشاالله توفیق پیدا کنیم سر سفره حضرت باریتعالی وظایف مهمان بودن و آداب و رسوم مهمانی رفتن را بنحو احسن بجا آوریم تا رضایت کامل میزبان مهربان مان را جلب کرده باشیم. به رسم ادب و وظیفه یادی بکنیم از در گذشتگان روستای مان آغمیون در این ایام پر فیض وبا هدیه های معنوی و مادی خودمان یاد و نام همه آنها را گرامی بداریم ، هنگام قرائت قران و یا دعاهای مخصوص ماه مبارک افراد بی وارث و بد وارث را فراموش نکنیم . همچنین یادی بکنیم از علمای بزرگی که از سالیان قدیم تا حال در روستای مان آغمیون زندگی کردند و مدت های زیادی در ماه های مبارک رمضان در مساجد آغمیون اهالی را با مسائل شرعی و قوانین آسمانی آشنا کردند و موعظه ها کردند ، و یکی یکی به دیار باقی شتافتند ، چنانچه میدانید در آغمیون در روزگاران قدیم عالمان دینی بزرگ و فرهیخته ای متولد شدند و زندگی کردند و در آخر در آرامستان روستای مان مدفون شدند. مرحومین و مغفورین : حاج میرزا علی اکبر ابتهاج ، حاج میرزا ابراهیم ذبیحی ، حاج مالا آغا آخوندی، حاج میرزا هلال اشرف زاده، حاج ملاحسین ذاکری، حاج سیف فقیهی، حاج میرزا علی اصغر محمدی، ملا نعمت اسماعیلی( پدر برزگ بنده) کربلای ملا بایرام موذنی، حاج میرزا زلفعلی نوری پور، حاج میرزا نصرالله حدادی، حاج میرزا ابوالفضل ناصری، حاج میرزا فرضعلی اسودی، حاج میرزا صادق موذنی، میرزا حبیب اسماعیلی ( پدر م) میرزا عین الله ذبیحی ، آیت الله حاج میرزا عبدالله ذبیحی ، میرزا احمد لطفی، میرزا علی اصغر نیازلو ، که همه اینها جزو عالمان برجسته و بعضی هایشان به درجه اجتهاد رسیده بودند ، و جملگی دار فانی را وداع کرده اند و شاید اغلب مخاطبین بزرگوار حتی اسامی بعضی از اینها را نشنیده اند ، به هرحال همه این عزیزان سفر کرده را یاد کنید و با نثارصلوات و فاتحه روح آنهارا شاد بفرمایید . همچنین مرحومین حاج ذکرعلی بیسرایی ،میریوسف عالی نسب، حاج محمد نجفیان، حاج ابراهیم آهنگر ، حاج میرزا ابراهیم نبی ، میرزا سلمان حسین زاده، آقا میرزا بهلول اصلی ، (سایر عزیزانی که الان درخاطرم نیستند.) هر چند این افراد معمم نبودند ولی هر کدام بنوبت خود اهل علم و دانش بودند و در اموزش قران و مسائل شرعی همیشه فعال و برجسته بودند. رحمت و مغفرت خداوند تبارک و تعالی در این ایام پر فیض ، شامل حال همه شان بگردد انشاالله.           محمود اسماعیلی 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 جانمایی مجدد
🔘عرض سلام و وقت بخیر خدمت همراهان عزیزمان. بعد از جانمایی داستان زندگی نادرشاه، کریم خان زند و آقامحمدخان قاجار داستان زندگی این آقای خوشتیپ!!! امروز جانمایی خواهد شد. ◾️فتحعلی شاه @Aghmiun
🙏من لم یشکرالمخلوق لم یشکرالخالق بانهایت احترام ورعایت ادب وکمال تواظع وارادت وباعرض سپاس،بدین وسیله مراتب قدردانی وتشکرخودراازیکایک شماسروران،دوستان ،آشنایان وبستگان که درمراسم تشییع،تدفین،مجالس ترحیم ویادبودشادروان مرحوم بایرامعلی ساعدی شرکت نموده وباابرازهمدردی،موجب تسلی خاطرمان شدیدصمیمانه تقدیروسپاسگزاری می نماییم امیواریم خداوندبزرگ عنایت فرمایدتابتوانیم لطف وزحمات یکایک عزیزان رادرشادیهایشان جبران نماییم ازطرف خانواده ساعدی وقرائی