"" اولین شهید آغمیون""
سلام و عرض ادب خدمت یکایک مخاطبین محترم کانال آنا وطن آغمیون.
تبریک و تهنیت عرض میکنم فرا رسیدن عید غدیر عید ولایت و امامت را خدمت هم کتی های بسیار عزیزم.
در همسایگی خانه ما در روستای آغمیون در دهه های ۴۰ و ۵۰ خانواده مرحوم کربلایی ورحمت لطفی زندگی میکردند .
خانه ایکه الان بین منزل حاج ابراهیم سلیم خانی و میر احمد قرار دارد آن ایام خانه ای با ساخت قدیم دارای دالان ورودی به حیاط و دارای اتاق در طبق دوم بود و یک خانه دنج و بزرگ و دارای تمام امکانات آن روزگار. کربلایی ورحمت آن قدیم به کربلا مشرف شده بود و انسانی والا و مومن و کاملا مذهبی بودند هیبت مردانه عجیبی داشتند موقع راه رفتن در کوچه زمین زیر پایش میلرزید. پسران کربلایی ورحمت در تهران ساکن بودند و یک پسرشان در قم و معمم بودند .حاج میرزا احمد لطفی آخوندی که در تابستان های داغ به روستا می آمد و لباس روحانیت را در می آورد و با درگز و داس زمینهای پدرش را درو میکرد. خانواده ای کاملا متدین بودند . چه دختران و چه پسران شان . کربلایی ورحمت پدر بزرگ مادری حاج میرزا ابراهیم امانی میباشند. تمام فرزندان کربلایی فوت کردند و ۲دختر و یکی از پسرانشان ساکن تهران هستند.روایت شهادت از زبان خواهرشهید که امرروز تلفنی بیان نمودند:
در ۱۳ آذر سال ۱۳۵۷ بدنبال آغاز انقلاب اسلامی ماموران ساواک به مغازه بقالی محمود لطفی آغمیونی فرزند کربلایی ورحمت در تهران حمله ور میشوند و محمود لطفی را کشان کشان به بیرون مغازه می اورند و جلو چشم اهالی محله تیری شلیک کرده و شهیدش می کنند.مردم کوچه و محله جمع شده بودند و همه هاج و واج مانده بودند که چرا این اتفاق افتاده است تا اینکه معلوم میشود یکی از همسایه های شهید لطفی به ساواک خبر میدهد که در همسایگی انها یک نفر اعلامیه های انقلاب را پخش میکند. که بلافاصله ساواک وارد عمل شده و ایشان را به آن صورت به شهادت می رساند. تا زهر چشمی از اهالی گرفته باشند. خواهر شهید خدیجه خانم اضافه کردند در مراسم سوم برادرم به اتفاق برادران و فامیل در منزل یک مراسم خودمانی برپا کرده بودیم که بلافاصله ساواک به خانه حمله کرد و برادرانم را بردند و چند روز نگه داشتند و بعد از ضرب وشتم آزادشان کردند.
بنابر این شهید محمود لطفی به عنوان اولین شهید تقدیمی روستای آغمیون هستند که در قطعه ۱۷ بهشت زهرای تهران مدفون شده اند.
انشاالله در آینده اگر اطلاعات دیگری از این شهید عزیز بدستم برسد خدمت تان تقدیم خواهم کرد.
مخلص . محمود اسماعیلی
🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀
جانمایی مجدد
شهید والا مقام محمود لطفی
اولین شهید روستای آغمیون در انقلاب اسلامی
@aghmiun
پنجم شهریور ۱۳۱۹، در روستای آغمیون شهرستان سراب چشم به جهان گشود. پدرش رحمت الله و مادرش،هاجر نام داشت. خوار و بار فروش بود. سال۱۳۴۸ ازدواج کرد و صاحب دو پسر و سه دختر شد. دوازدهم آذر ۱۳۵۷، در امام زاده حسن بر اثر درگیری رژیم شاهنشاهی شهید شد. مزار او در بهشت زهرای تهران واقع است.
تـاریخ شـهادت : ۱۳۵۷/۰۹/۱۲
مـحل شـهادت : امام زاده حسن
مـحل مـزار : بهشت زهرا (س)
موقـعیت مـزار در گـلزار شـهدا
قـطعـه : ۱۷
ردیـف : ۹۴
شـماره : ۱۶
مرحوم حجت الاسلام حاج احمد لطفی فررند مرحوم کربلای ورحمت و دایی بزرگوار برادران امانی و برادر شهید محمود لطفی.
لازم بذکر هست مرحوم حاج احمد اقا ساکن قم بودند و در همان شهر قم هم دار فانی را وداع کردند و در همانجا مدفون هستند .
روزگاری آغمیون ما جمعیت زیادی داشت ملاحظه بفرمایید فقط در یک خانه چند نفر زندگی میکردند ،اصلا این آدم ها کجا رفتند ؟ اصلا انگار وجود نداشتند !
خیلی از ساکنین آغمیون از روستا کوچ کردند و رفتند و الان هیچ نشانه ای از آنها نمانده است همین خانواده کربلای ورحمت همسایه دیوار بدیوار ما در آغمیون یکی از خانواده های پر جمعیت بودند ۵ برادر و فکر کنم ۴ خواهر ( یعنی خانواده ۱۱ نفری) ...
روزگاری در آغمیون جزو ساکنین آنجا بودند دل آدم بدرد می آید وقتی یادش می افتد خاطرات قدیم ..
انشالله خاطرات کربلای ورحمت را که چند سال پیش تقدیم کرده ام مجددا جانمایی خواهم کرد تا نجدید خاطره ای بشود ....
@aghmiun
روز خانواده... - @mer30tv.mp3
زمان:
حجم:
4.7M
☂به امروز خوش آمدید☂
🌸 روزتون بے نظیر
☂ با یه عالمه اتفاقاے قشنگ
🌸 زندگے تون پر از بخشندگے و
☂ آرزوهاے زیبـا
🌸 آرزوے سلامتے وبهروزی
☂ آرزوے دوستے ومحبت
🌸 آرزوے سرسبزی
☂صبحتون بخیر وخوشے
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_بیستوهشتم مریم با صدایی که از ته چاه میومد گفت خان داداش
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#دلباخته
#قسمت_بیستونهم
زبـونم بند اومده بود من روحمم خبر نداشت .خانم بزرگ تک تک طلاهاشو نگاه کرد و گفت دیبا تو اگه میخواستی خودم اینا رو میدادم بهش چرا باعث شدی من به همه تهـمت بزنم .اونم تو روز سوم شوهرم.خوبه جلوی مهمونا حرفی نزدم وگرنه ابرومون میرفت .فقط تونستم سرمو تکون بدم و هرکسی چیزی میگفت .صدای نعره جمشید که بلند شد همه به یجا فرار کردن و پناه بردن .من تو چاهی افتاده بودم که نسرین برام اماده کرده بود .راهی نبود برای فرارم .فقط گریه میکردم از تـرس و ناچاری .اون روز رو هیچ کسی نمیتوکه درک کنه اون تـرس از نعـره جمشید و اون لـرزش تو صداش .مشـتشو جمع کرد و همونطور که به سمت من میومد گفت تو چیکار کردی ؟ابروی ریخته من ابروی ریخته اون بود .ولی من بیگناهترین ادم اون روز بودم.من مظلومترین ادم اون جمع بودم .دستشو بلند کرد .سایه دستش برای مـرگ من کافی بود برای شکستن یه قلب یه زن برای تـرک خوردن همه درد هام .برای بلایی که برای من چیده بودن.لبخند نسرین برای من امضای اون روز بود نگاهای نسرین و خوشحالیش همه دردها بود برای من .جمشید عرق روی پیشونیش نشسته بود و رگ گردنش برجسته شده بود و داشت خودشو بیشتر از من میخورد .چقدر برای اون سخت بود جلوی چشم همه تهمتی به زنش بستن .دستشو بالا برد و محکم.هنوز دست جمشید روی صورتم ننشسته بود که جمال گفت خان داداش من طلاهای مامان رو برداشتم.اون تنها کسی بود که گاهی مادرشو مامان صدا میزد .همه بهش میگفتن خانم بزرگ .جمشیدروی پاشنه های پا چرخید و گفت چیگفتی ؟ ترس تو صورت جمال موج میزد و گفت من گذاشتم تو وسایل مریم.اونا روحشونم خبر نداره .نسرین چنان اب دهـنشو قورت داد که گلوش برجسته شد و گفت چرا داری ازش حمایت میکنی برای چی بزار خان داداش به جزای اعمالش برسوندش .جمشید نگاهش کافی بود تا نسرین زبون به دهن بگیره و جمشید به سمت جمال رفت .همه میدونستن اون داره دروغ میگه تامنو نجات بده.اون کاری به طلاهای مادرش نداشت .جمال سرشو پایین انداخت و گفت ببخشید داداش از روت شرمنده ام .جمشید نگاهش میکرد.از عصبانیت فریاد زد برید تو اتاق هاتون کسی بیرون نباشه .همه فرار کردن و رعنا منو به سمت اتاق کشید .دست رعنا رو کنار زدم و گفتم نمیتونم برم.ولی جمشید دوباره گفت عادت ندارم یه حرفو دوبار تکرار کنم برو داخل اتاقت .هنوز همونجا ایستاده بودم.کوزه ی کنار درب اتاق رو برداشت و تو یه چشم به هم زدن کنار من روی زمین کوبیدش .عزیزه جلو اومد و گفت برو خانم اگه میخوای زنده بمونی برو .منو داخل اتاقم بردن و صدایی از بیرون نمیومد .نمیتونستم یجا بند بشم و مدام راه میرفتم .عزیزه کنارم بود و گفت خانم چی شد خدا به جمال خان رحم کنه .فقط میدونستم ننه و مریم رفتن و اون بیرون چه خبرایی هست .دستهام یـخ بسته بود .با باز شدن درب و وارد شدن جمشید عزیزه با عجله از کنارش گذشت و بیرون رفت .جمشید طوری بلند بلند نفس میکشید که من نمیتونستم نگاهش کنم.به سمت من اومد و گفت اون بیرون چخبر بود!؟ وقتی بهت میگم برو اتاق یعنی برو اتاقت اونجا چرا خشکت زده بود .مهلت نمیداد جواب بدم و گفت این معرکه رو تو راه انداختی اگه مریم نمیومد امروز اینطور جمال جلو همه خجالت نمیکشید اینطور جلو همه خودشو کوچیک نمیکرد .قشنگ نگاه کن فقط تو مقصری .نفس عمیقی کشیدم و گفتم چرا من مقصرم؟!من روحمم خبر نداشت .با انگشت اشاره به سرم زد و گفت تو مقصری چون بدون اجازه من وسایل برای بقیه جمع میگنی.امروز اگه جلوتو نگیرم فردا هر کاری میکنی .دستشو سمت کمربندش برد و همونطور که بازش میکرد گفت تو هنوز اون روی منو ندیدی .یه لحظه کم مونده بود از ترس پس بیوفتم.بارها زن برادرهام از برادرهام کتک خورده بودن و دیده بودم چقدر بده .ولی اون لحظه داشتم خودمو میدیدم دختری که قراره از شوهرش کتک بخوره .چشم هامو بستم و منتطر کتک جمشید خان بودم .خیلی نگذشت ولی خبری نبود و تا چشم هامو باز کردم دیدم داره لباسهاشو عوض میکنه .اوننمیخواست منو بزنه و من چقدر ساده بودم.پشت سرش بهم بود جلو رفتم و گفتم به جان جمشید خان که همه دنیای منه قسـم میخورم من و اونا بی خبر بودیم.حتی نمیدونم کی میخواست اون تهمت رو به من ببنده .اروم دستمو کنار بازوش کشیدم وگفتم قسمم و باور داری ؟دستمو از رو بازوش جدا کرد و گفت تو هنوز نمیدونی این عمارت و ادم هاش چطوری هستن .بغصمو فرو خوردم و گفتم من با بقیه اش کار ندارم من تمام تویی و بس.تو اون عصبانیتش اروم خندید و چقدر اون خنده دلنشین بود .میخواست بیرون بره مانع اش شدم و گفتم جمال گناه نکرده اش رو گردن گرفت .جمشید تو صورتم نگاه کرد و اون برق نگاهاش اعماق منجمد وجودمو اب میکرد .یکم نگاهم کرد و گفت میدونم.اون امروز ابروی تو رو خرید چراشو نمیتونم بفهم .
ادامه دارد...
@Aghmiun
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شکار خرگوش توسط عقاب🦅
🚷دنیای شگفت انگیز حیوانات + شگفتیهای جهان.
📲جناب آقای جبرائیل حضراتی
@Aghmiun
608K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ناکامی رونالدو در پنالتی
@aghmiun