Ali Zand Vakili4_6032952668756907085
زمان:
حجم:
3.5M
زیبایی بیمقدار این آهنگ...
@Aghmiun
🌱دردنیای امروز
فقرآتشیست که خوبیها را میسوزاند
وثروت پرده ایست که بدیهارا میپوشاند
چه بی انصافندآنانکه یکی را میپوشانند به احترام داشته هایش
و دیگری را میسوزانند به جرم نداشته هایش
@Aghmiun
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سکانسی از سریال به یاد ماندنی
#شب_های_برره
@Aghmiun
روزی ۱۰ دقیقه رویاپردازی كنید!
پژوهشهای اخیر نشان میدهند دلیل آنكه افراد با استعداد و باهوش هنگام رویارویی با مسائل و مشكلات، خود را نمیبازند و راهحلی برای آنها مییابند، این است كه ذهن خود را محدود نكرده و رها میكنند.
نیمكره راست مغز انسان كه بخش حسی را در خود جای داده است، در طول خیالپردازی تحرک میشود.
یكی از راههای تحریک خیالپردازی این است كه به یک جای بسته رفته و در آنجا به چیزهای خوب و خوشایند فكر كنید.
حتی اگر با این كارها مشكلاتتان حل نشود، احساس میكنید كه بسیار آرامتر شدهاید و ذهنتان بازتر شده است.
وقتی كه ذهن را فقط به مشكلات و مسائلی كه در آن مقطع شما را درگیر كردهاند، محدود نمیكنید و اجازه پرواز به آن میدهید، راهحلهای خوبی برای مشكلات خود مییابید كه بكارگیریشان بسیار كارساز است.
@Aghmiun
AbasmaneshMixTo Nokate Mosbat.mp3
زمان:
حجم:
17.9M
🔰 نکات مثبت 💎
📌باید ذهن رو تربیت کرد که زیبایی ها و نعمت هارو بدیهی ندونه...
📌 این صحبت ها حرف های قشنگ نیست و باید تبدیل بشه به رفتار ما...
@Aghmiun
#کودکانه
🤹♀در بازیهای بچهها به این نکته توجه کنید که آنها خودشان باید کشف و تجربه کنند.
👈🏻پس اگر دیدید به نحوی غیر مسیر اصلی بازی رو دارند پیش میروند، هیچ وقت وارد دنیای کودکانهشان نشوید.
🧩وقتی که نحوهی بازی با یک اسباببازی را به یک کودک میگوییم یا یک راهحل فوری پیش پایش میگذاریم،
♨️در واقع فرصت خلاقیت و قدرت تحلیل و حل مسئله را از او میگیریم.
🌼🌼🌼🌼
#همسرانه
🔵وقتی خانومی تحت فشاره، حرف زدن با شوهرش را موهبتی بزرگ میدونه
🔵ولی اگر مردی تحت فشار و استرس باشه حرف زدن زنش را دخالت میدونه
زن دوست داره صحبت کنه و شوهرش را در آغوش بگیره، مثلا مرد دوست داره فوتبال ببینه.
🔵در این مواقع از نظر زن ،مرد بی علاقه و سرده و برعکس از نظر مرد،زن مزاحم و پرحرفه.
🔵این برداشت های مختلف،به خاطر انعکاس ساختارهای مغزی متفاوت اونهاست.
❌❌اینکه متوجه این تفاوت بشید،فشار را از وجود شما و شریک زندگیتون بر طرف میکنه و باعث میشه که دیگه طرف مقابلتون را مورد انتقاد و قضاوت قرار ندهید.
@Aghmiun
1_12324923045-mc.mp3
زمان:
حجم:
4.9M
سکوت دنیا ...
🌼🌼🌼🌼🌼🌼
عصرانه 🌇....
@Aghmiun
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
@aghmiun
11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
@aghmiun
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_سی حتی نمیدونم چطور قراره همه چیزرو فراموش کنم اما میدونم
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#دلباخته
#قسمت_سیویکم
سفارش کرده برای عروس جدید مجمه اماده کنن .میگه فردای چهلم اقام میخوام عروسمو بیارم .گریه نمیکردم و گفتم به جهنم بزاره بیاره .عزیزه روبروم نشست و گفت هنوز دزدیده شدن طلاها فراموش نشده این از کجا اومد .خانم همه ناراحتن برای شما .لبخند تلخی بود ولی زدم و گفتم بزار ازدواج کنه.بزار عروسشو بیاره .مگه من جلوشو گرفتم.بهش بگین حق نداره پاشو دیگه تو اتاق من بزاره .عزیزه لبشو گزید و گفت مگه میشه خانم مگه میتونیم اون اربابه .خیلی عصبی شده بودم.با عصبانیت بلند شدم و رفتم تو ایوان .میدونستم داخل اتاق نشسته و داره با خانم بزرگ قلیون میکشه .اون وقت روز عادتشون بود و با صدای بلند گفتم وسایل منو بزارین تو اتاق پایین کسی اجازه نداره وارد اتاقم بشه .حتی اربابتون .به اربابتون بگید اگه دلخور و بهش برمیخوره میتونه منو بفرسته خونه اقام .پله هارو پایین رفتم و همه دلخور بودن .با چه غمی اتاق خاک گرفته رو تمیز میکردن و میخواستن برای من خانم عمارت جمشید اتاق بچینن .فرشهارا از تو انباری میاوردن تو حیاط زیر نور خورشید تکونشون میدادن و میرفتن داخل .تمام وجودم میلرزید ولی خودمو محکم جلوه میدادم .میدونستم اخر سکته میکنم .اگه زنی دیگه وارد اون عمارت میشد من دق میکردم .پشت دیوار خودمو مخفی کردم و دستهامو روی دهنم قلاب پیج کردم تا صدای بغض و گریه ام رو کسی نشنوه .دیوار سیمانی رو با ناخن هام چنگ میزدم و دلم میخواست فردای چهلم ار_باب من مرده باشم .نگاهم به اتاق خانم بزرگ افتاد اون چی کشیده بود وقتی عمه من وارد اون عمارت شده بود .ناخن هام شکست و دلم شکسته بود .سرمو به دیوار تکیه دادم و چشم هامو بستم اتاق رو چیده بودن یه فرش و دور و اطرافش جاجیم بود یه دست رختخواب گوشه اتاق و صندوق لباسهامم اونجا بود .عزیزه دنبالم گشت و منو پیدا کرد و گفت دیبا دخترم منو ترسوندی کجایی ؟دلم یه بغل میخواست و رفتم تو بغل عزیزه .عزیزه بغلم گرفت و گفت بمیرم برای این دل پر از دردت.دیبا جانم بیا برو اتاق ارباب گفته برای شام باید تو اتاق باشین .دهنشو کج کردم و گفتم ارباب ارباب خوبه یه لقب بهش دادن .از روزی که شده ارباب شده یه مرد زورگو بداخلاق .بیا داخل دخترم.ارباب از اول بداخلاق بوده .دستمو گرفت و برد داخل و گفت ببین اتاقت خیلی هم قشنگه .صندوق رو نشونم داد و گفت ببین خانم بزرگ برات چقدر لباس فرستاده .میدونست دل من داغونتر از اون چیزاست .یه گوشه نشستم و گفتم کاش دلم خوش بود.بزار اون پارچه ها رو بدن به عروس جدیدشون .عزیزه سرشو پایین انداخت و گفت زبونم کوتاه خانم کاش میتونستم نزارم اون روزها تکرار بشه .اون روزهایی که برای خانم بزرگ اتفاق اومد .عمه ات اومد و ناخواسته یه روزهایی بود که همه دلخور بودن .ارباب میرفت پیش عمه خانمت و خانم بزرگ تنها با دوتا پسرا تا صبح گریه میکرد .اما امروز بخاطر تو مطمین باش همه جوره تغییر میکنه .همین الانشم میدونم که دوستت داره که به روت لبخند میزنه .عزیزه رفت و من تنها موندم .پنجره رو پرده زده بودن و چقدر دلگیر شده بود .با گریه سرمو روی بالشت گزاشتم و خوابم برد .جز کابـوس چیزی نبود که میدیدم و فقط از ترس از خواب میپریدم.هوا تاریک بود و باید برای شام میرفتم.هیچ اجازه ای برای تصمیم گیری من نبود .دلشکسته وارد اتاق بالا شدم.جمشید بالای سفره بود و داشت شام میخورد .سرشو بلند نکرد و گفت تا الان خواب بودی ؟اگه کتکم میزد نمیخواستن جوابشو بدم و میخواستم دلخورش کنم .جمشید وقتی دید جواب ندادم سرشو بالا گرفت و نگاهم کرد .چشم های ورم کرده و قرمز من رو که دید خبر از ساعتها گریه کردن و ناله کردن من برد .خانم بزرگ اخمی کرد و گفت اتاقتو دوست نداری؟بیا پیش من بمون .لبخندی به روش زدم و رفتم کنارش نشستم و گفتم این چه حرفیه ادم دلش خوش باشه هرجا باشه .دستی به موهام کشید و گفت عروس قشنگم .بیا شامتو بخور با اشتها غذا خوردم و داشتم تشکر میکردم که جمشید گفت چیزی لازم نداری ؟دوباره جوابشو ندادم.جمال با چشم بهم اشاره میکرد که جواب بدم و من نگاهشم نمیکردم.جمشید کلافه شده بود و گفت زبــون نداری؟به خانمبزرگ نگاه کردم و گفتم شما اجازه نمیدین من برای دیدن خانوادم برم.جمشید با اخـم گفت نه .نه گفتن جمشید لـرزه به دلها مینداخت و گفتم من دلتنگشون میشم اجازه من دست شماست اگه خونه ما ننه تصمیمی بگیره همه قبول میکنن .خانمبزرگ لبهاشو جمع کرد و گفت عزیزم این چیزا رو من نمیتونم دخالت کنم.جمشید غیرتش یه طوری که نمیتونه قبول کنه .فقط سرمو تکون دادم .جمشید به بهونه شستن دستهاش بلند شد و بعد برگشت .نزدیک من نشست .توقع داشت براش دلبری کنم برای مردی که میخواست برای زنش مجمه و خنچه بفرسته .
ادامه دارد....
@Aghmiun