eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
15هزار عکس
17.1هزار ویدیو
117 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مکانها هیچ ارزشی ندارند وقتی از وجود کسانی که دوستشان داریم خالی اند @Aghmiun
15.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘🌼زندگی ازشصت سالگی شروع میشود... 🌸لطفا ببینید وبشنوید. @Aghmiun
65f19a86b209e0f05eb8f7ec_8631061600545481332-mc.mp3
زمان: حجم: 5.4M
ماندن برای ساختن ..... ══════════❃✤✤✤❃ عصرانه 🌇.... @Aghmiun
Deej Kaya4_5769334362176755446.mp3
زمان: حجم: 49.1M
ریمیکس پرانرژی و احساسی ویژه ماشین 𝄠 @Aghmiun ‌‌‌‍‌‎‎‎‎‎‎
سلام روز های گرم در تهران و روزهای سرد بارانی و تگرگی در روستای مان آغمیون ، تقریبا سختی های خودش را دارد. انشاالله که خیر و برکت و فراوانی و ارزانی از این نزولات آسمانی عاید بندگان خدا خواهد شد . این روزهای گرم و سرد و متفاوت در جاهای مختلف کشور مصادف شده است با انتخابات ریاست جمهوری. بعضی از عزیزان بزرگوار مخاطب کانال با ارسال کلیپ هایی برله یا علیه کاندیدهای ریاست جمهوری ،درخواست پخش آنها میشوند. به استحضار میرساند کانال آنا وطن آغمیون به مدیریت دوست عزیزم آقای محمد فرازی ،از اول تاسیس و راه اندازی کانال مسائل چالش برانگیز را در کانال ،بدلیل حفظ سلامت کانال و ارایه برنامه های مطلوب مخاطب و احترام به نظر همه اعضای کانال ،بارگذاری نمی کنند . در مورد مسئله کاندیداهای ریاست جمهوری نظر به اینکه هر دو بزرگوار از فیلتر شورای نگهبان جواز عبور گرفته اند یعنی مورد تایید فقهای شورای نگهبان قرار گرفته اند احترام به هر دو باعث وفاق و همدلی مردم خواهد شد. حضور حد اکثری در پای صندوق های رای دشمنان را مایوس خواهد کرد. بهتر است بجای اهانت و توهین به کاندیدا های محترم ، با حضور خود در روز اخذ رای ،به نظر و انتخاب مردم ارج نهیم .
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی ❇️ مشاور خانواده وازدواج @aghmiun
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی ❇️ مشاور خانواده وازدواج @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_سیوسوم لبخند تلخی میزد و گفت نمیزارم زن بگیره خودشم میدون
عمه ننه رو هم دعوت کرده بود و دخترا از روز قبل اومده بودن .بودن سودابه دوباره کنار نسرین منو ازار میداد.یه لحظه روی پله ها که دیدمش حس بدی بهم دست داد اون شاید همون زنی بود که جمشید میخواست بعد چهلم‌ بیاردش .نمیتونستم نفس بکشم و دستمو روی گلوم کشیدم .با عجله بالا رفتم و خودمو عادی جلوه میدادم .کم کم همه اومده بودن و بین همه ننه و مریم رو دیدم .با عجله سمتشون رفتم و مریم پیش دستی کرد و منو تو اغوش کرفت و گفت دیبا جان .محکم فشردمش و گفتم خوش اومدی.لبخند میزد و گفت برات یه خبر خوب دارم .تو چشم هاش برقی بود که هیچ وقت فراموش نمیکنم و گفت من حامله ام .ننه لبشو گزید و گفت زشته دختر کم بگو .ولی مریم حس و حالش دیدنی بود .دهن به دهن خبر بارداریش چرخید و همه خوشحال بودن .عمه از اینکه مادربزرگ میشد خوشحال بود و من بیشتر از همه .اونشب یک شب به چهلم بود.اتاق بالا سفره انداختن و همه دور هم بودن .جمشید وارد شد و تک تک خواهراش برای دست بوسی رفتن .همه رو بوسید و بالای سفره کنار من جای گرفت .هفته ها بود فقط از دور دیده بودمش .یکم صورتش زیر افتاب سوخته بود و تعارف میکرد شام بخورن.پج‌پچ ها بلند شده بود و میخواستن خبر بارداری مریم رو اعلام کنن .خود مریم خجالت میکشید و نمیدونست چطور قراره به زبون بیاره .خانوم بزرگ گفت جمشید داری دایی میشی .جمشید لبخند مصنوعی زد و گفت دهبار گفتم بهتون بسه چخبره هر روز یکی پس میندازین .هر چیزی اندازه داره.درسته بجه بیشتر بهتر اما رسیدگیشم مهمه .خواهرای جمشید خجالت کشیدن و خانم بزرگ گفت مریم حامله است اینبار جمشید حتی لبخند هم نزد و یه تبریک هم نگفت .مریم دلخور شد و عقب میکشید که جمشید گفت غذاتو بخور .مریم دوباره جلو کشید و غذاشو میخورد که جمشید گفت هاشم کجا کار میکنه ؟‌مریم به من نگاه کرد و گفت با وانت کار میکنه . در امدش چطوره؟خوبه خان داداش داریم دوتا اتاق پشت اونجا درست میکنیم تا اول زمستون باید اماده بشه که بریم خونه خودمون .بهش بگوفردا صبح اینجا باشه .مریم با ترس گفت چرا داداش چیکارش داری ؟‌نگاه پر از جدیت جمشید جواب مریم بود و سکوت کرد .من بیشتر نگران شدم و گفتم‌ چرا میخوای ببینیش اون زنشه .به منم با جدیت نگاه کرد و نتونستم ادامه بدم .نسرین از وقتی اومده بود فقط سکوت کرده بود و اون روز نمیتونست مثل قبل حرف بزنه .موقع رفتن جمشید خوب دمشو قیچی کرده بود و خانم بزرگ باهاش اتمام حجت کرده بود .دیگه نه رمقی داشت نه قدرتی برای صحبت مریم دلش میلرزید و با نگاهش از من کمک میخواست .کاش خبر داشت که من خودم روزگار بدی داشتم و چقدر سختی میکشیدم‌.خانم‌ بزرگ با اشاره به جمشید گفت مبارک باشه مریم عزیز.پاقدمش خوب باشه و بعدی انشالا دیباست که باردار میشه .جمشید غذا به گلوش پرید و با خوردن یه لیوان بزرگ اب تونست نفس بکشه .همه ریز ریز میخندیدن و جمشید اروم گفت اره رویا پردازی کنید .با گفتن خدایا شکر عقب رفت و تکیه کرد .حس میکردم که از پشت سرم نگاهم میکنه.خیلی وقت بود همو ندیده بودیم .دلتنگی کوچکترین واژه برای من بود .همه خسته راه بودم و برای خوابیدن رفتن .همه خسته از راه طولانی بعد چای اخر شب برای خواب رفتن .من تو ایوان میخواستم پایین برم که جمشید کنارم ایستاد و گفت میزی بخوابی؟!از صداش جا خوردم تو اوج صداش یه دلگرمی موج میزد .سرمو چرخوندم نگاهش کردم و گفتم فکر کردم رفتی اتاقت .هم شونه ام پله هارو پایین اومد و گفت فردا شب اخر شب خنچه و مجمه هارو میفرستم .نخواستم گوش بدم و نمیتونستم گوش بدم .حرفهاش ازارم میداد.نگاهمو ازش برگردوندم.گرمای دستشو و انگشت هاشو بین انگشت هام حس کردم و انگشت هاشو بین انگشت هام گزاشته بود .بهش خیره شدم مسیر نگاهش من نبودم و گفت تو حرفی نداری ؟وای که اون دستش داشت وجودمو به اتیـش میکشید .ناخواسته دستشو محـکم گرفتم.نمیتونستم بگم نکن.نمیتونستم بگم تو تنها مردی هستی که میخوام و با من و احساسم اینطور ناعدالتی نکن .اروم نزدیک شدم بهش و گفت چرا برعکس همیشه ساکتی ؟‌هفته هاست ندیدمت و امشب بعد اون همه روز که دیدمت انقدر سرد و خشکی .روبروش ایستادم .تو چشم های درشتش خیره شدم و گفتم با یه خـنجر افتادی به جـون قلب من و بعد میگی سردم .تو میدونی این چهل روز چی به من گذشته ؟‌یکبار با خودت گفتی خانم بزرگ وقتی پدرت عمه ام رو عقد کرد بهش چی گذشت .من عروس یکساله نیستم که کهنه شده باشم .بهم خیره بود و دقیق گوش میداد.خیلی عجیب بود نه گریه میکردم نه بغضی داشتم .اونیکی دستشو گرفتم و گفتم مهم نیست.انگار فردا روز من نیست.انگار دیبا برای مصیبت های دنیا چشم به این دنیا گزاشته .اهی کشیدم و گفتم مهم نیست.‌هیچی دیگه مهم نیست . ادامه دارد... @Aghmiun
🔹تولیدی وانبار داری تجهیزات پزشکی🔹 نیروآقاحقوق از20میلیون تا28میلیون شرایط سنی:از20الی 26سال نیروآقا فقط و فقط مجرد ساعت کاری: 8 صبح الی 16:00اضافه کاری با حقوق پاداش کاری خوابگاه وعده‌های غذایی مناسب بیمه تامین اجتماعی فیض 📲09211368568 شرایط کاری:سیکل به بالا
خدايا حکمت قدم هايي را که برايم بر مي داري بر من آشکار کن، تا درهايي را که به سويم مي گشايي، ندانسته نبندم و درهايی که به رويم مي بندي ، به اصرار نگشايم شبتون بخیر💫 @Aghmiun