کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_سیوسوم لبخند تلخی میزد و گفت نمیزارم زن بگیره خودشم میدون
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#دلباخته
#قسمت_سیوچهارم
عمه ننه رو هم دعوت کرده بود و دخترا از روز قبل اومده بودن .بودن سودابه دوباره کنار نسرین منو ازار میداد.یه لحظه روی پله ها که دیدمش حس بدی بهم دست داد اون شاید همون زنی بود که جمشید میخواست بعد چهلم بیاردش .نمیتونستم نفس بکشم و دستمو روی گلوم کشیدم .با عجله بالا رفتم و خودمو عادی جلوه میدادم .کم کم همه اومده بودن و بین همه ننه و مریم رو دیدم .با عجله سمتشون رفتم و مریم پیش دستی کرد و منو تو اغوش کرفت و گفت دیبا جان .محکم فشردمش و گفتم خوش اومدی.لبخند میزد و گفت برات یه خبر خوب دارم .تو چشم هاش برقی بود که هیچ وقت فراموش نمیکنم و گفت من حامله ام .ننه لبشو گزید و گفت زشته دختر کم بگو .ولی مریم حس و حالش دیدنی بود .دهن به دهن خبر بارداریش چرخید و همه خوشحال بودن .عمه از اینکه مادربزرگ میشد خوشحال بود و من بیشتر از همه .اونشب یک شب به چهلم بود.اتاق بالا سفره انداختن و همه دور هم بودن .جمشید وارد شد و تک تک خواهراش برای دست بوسی رفتن .همه رو بوسید و بالای سفره کنار من جای گرفت .هفته ها بود فقط از دور دیده بودمش .یکم صورتش زیر افتاب سوخته بود و تعارف میکرد شام بخورن.پجپچ ها بلند شده بود و میخواستن خبر بارداری مریم رو اعلام کنن .خود مریم خجالت میکشید و نمیدونست چطور قراره به زبون بیاره .خانوم بزرگ گفت جمشید داری دایی میشی .جمشید لبخند مصنوعی زد و گفت دهبار گفتم بهتون بسه چخبره هر روز یکی پس میندازین .هر چیزی اندازه داره.درسته بجه بیشتر بهتر اما رسیدگیشم مهمه .خواهرای جمشید خجالت کشیدن و خانم بزرگ گفت مریم حامله است اینبار جمشید حتی لبخند هم نزد و یه تبریک هم نگفت .مریم دلخور شد و عقب میکشید که جمشید گفت غذاتو بخور .مریم دوباره جلو کشید و غذاشو میخورد که جمشید گفت هاشم کجا کار میکنه ؟مریم به من نگاه کرد و گفت با وانت کار میکنه . در امدش چطوره؟خوبه خان داداش داریم دوتا اتاق پشت اونجا درست میکنیم تا اول زمستون باید اماده بشه که بریم خونه خودمون .بهش بگوفردا صبح اینجا باشه .مریم با ترس گفت چرا داداش چیکارش داری ؟نگاه پر از جدیت جمشید جواب مریم بود و سکوت کرد .من بیشتر نگران شدم و گفتم چرا میخوای ببینیش اون زنشه .به منم با جدیت نگاه کرد و نتونستم ادامه بدم .نسرین از وقتی اومده بود فقط سکوت کرده بود و اون روز نمیتونست مثل قبل حرف بزنه .موقع رفتن جمشید خوب دمشو قیچی کرده بود و خانم بزرگ باهاش اتمام حجت کرده بود .دیگه نه رمقی داشت نه قدرتی برای صحبت مریم دلش میلرزید و با نگاهش از من کمک میخواست .کاش خبر داشت که من خودم روزگار بدی داشتم و چقدر سختی میکشیدم.خانم بزرگ با اشاره به جمشید گفت مبارک باشه مریم عزیز.پاقدمش خوب باشه و بعدی انشالا دیباست که باردار میشه .جمشید غذا به گلوش پرید و با خوردن یه لیوان بزرگ اب تونست نفس بکشه .همه ریز ریز میخندیدن و جمشید اروم گفت اره رویا پردازی کنید .با گفتن خدایا شکر عقب رفت و تکیه کرد .حس میکردم که از پشت سرم نگاهم میکنه.خیلی وقت بود همو ندیده بودیم .دلتنگی کوچکترین واژه برای من بود .همه خسته راه بودم و برای خوابیدن رفتن .همه خسته از راه طولانی بعد چای اخر شب برای خواب رفتن .من تو ایوان میخواستم پایین برم که جمشید کنارم ایستاد و گفت میزی بخوابی؟!از صداش جا خوردم تو اوج صداش یه دلگرمی موج میزد .سرمو چرخوندم نگاهش کردم و گفتم فکر کردم رفتی اتاقت .هم شونه ام پله هارو پایین اومد و گفت فردا شب اخر شب خنچه و مجمه هارو میفرستم .نخواستم گوش بدم و نمیتونستم گوش بدم .حرفهاش ازارم میداد.نگاهمو ازش برگردوندم.گرمای دستشو و انگشت هاشو بین انگشت هام حس کردم و انگشت هاشو بین انگشت هام گزاشته بود .بهش خیره شدم مسیر نگاهش من نبودم و گفت تو حرفی نداری ؟وای که اون دستش داشت وجودمو به اتیـش میکشید .ناخواسته دستشو محـکم گرفتم.نمیتونستم بگم نکن.نمیتونستم بگم تو تنها مردی هستی که میخوام و با من و احساسم اینطور ناعدالتی نکن .اروم نزدیک شدم بهش و گفت چرا برعکس همیشه ساکتی ؟هفته هاست ندیدمت و امشب بعد اون همه روز که دیدمت انقدر سرد و خشکی .روبروش ایستادم .تو چشم های درشتش خیره شدم و گفتم با یه خـنجر افتادی به جـون قلب من و بعد میگی سردم .تو میدونی این چهل روز چی به من گذشته ؟یکبار با خودت گفتی خانم بزرگ وقتی پدرت عمه ام رو عقد کرد بهش چی گذشت .من عروس یکساله نیستم که کهنه شده باشم .بهم خیره بود و دقیق گوش میداد.خیلی عجیب بود نه گریه میکردم نه بغضی داشتم .اونیکی دستشو گرفتم و گفتم مهم نیست.انگار فردا روز من نیست.انگار دیبا برای مصیبت های دنیا چشم به این دنیا گزاشته .اهی کشیدم و گفتم مهم نیست.هیچی دیگه مهم نیست .
ادامه دارد...
@Aghmiun
🔹تولیدی وانبار داری تجهیزات پزشکی🔹
نیروآقاحقوق از20میلیون تا28میلیون
شرایط سنی:از20الی 26سال
نیروآقا فقط و فقط مجرد
ساعت کاری: 8 صبح الی 16:00اضافه کاری با حقوق
پاداش کاری
خوابگاه
وعدههای غذایی مناسب
بیمه تامین اجتماعی
فیض 📲09211368568
شرایط کاری:سیکل به بالا
خدايا
حکمت قدم هايي را که برايم بر مي داري
بر من آشکار کن،
تا درهايي را که به سويم مي گشايي،
ندانسته نبندم
و درهايی که به رويم
مي بندي ، به اصرار نگشايم
شبتون بخیر💫
@Aghmiun
توجه به کودکان... - @mer30tv.mp3
زمان:
حجم:
4.9M
🌷سلام روز تون زیبا
🌼زندگى را آنگونه بچینيد
ڪه نه یک روز،
بلڪه كل عمرتون زیبا باشد.🌺
🌸سلامتی را در بالاترین
نقطه دلتون بگذاريد
ڪه هیچ چیز برتر از آن نیست💕
🌸سعادت را از خدا بخواهيد
ڪه او با لطف و ڪرمش به شما
خواهد بخشید🌷
🌸ساده لبخند بزنيد
و ساده زندگی ڪنيـد💓
@Aghmiun
سیدمحمد عرشیانفر295_28329336526136.mp3
زمان:
حجم:
38.4M
درود بر شما هر روز صبح زود ، این فایل صوتی ، جملات عاااالی تاکیدی راگوش بدید و نتایج عالی بگیرید .
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_سیوچهارم عمه ننه رو هم دعوت کرده بود و دخترا از روز قبل ا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#دلباخته
#قسمت_سیوپنجم
اخـمی کرد و گفت اون روز دستتو دراز کردی و گفتی کمکت کنم .گفتی دستتو بگیرم .تو فکر میگردی من مادربزرگتم .ریز خندیدم و گفتم اره من اشتباه فکر میکردم.جمشید با یه محبتی اونشب گفت منم الان دستهاتو گرفتم .دستهای من محکم بین دستهاش بود و ادامه داد و گفت الان اینجا هستم اونروز ازم خواستی تا ابد کنارت بمونم من الان اینجام .ابروهام تو هم گـره خورد و گفتم پس چرا میخوای زن دیگه ای بگیری این چه رسمی ؟من نازا هستم ؟ نه من زشت هستم ؟ نه من چه ایرادی دارم که میخوای یکی رو بیاری که بشه عذاب من .لبخند قشنگی زد و همونطور که جلوتر میومد.سرشو جلو اورد .پیشونیشو به سرم تکیه کرد و گفت گاهی وقتا محبوری به حرف دلت گوش بدی و منم دارم گوش میدم .با پوزخندی گفتم یعنی من تو دلت جایی ندارم ؟عطر موهامو نفس کشید و گفت اون همه دلمو پر کرده .نفس هام تـند شدن و به عقب هـلش دادم .حس تـنفر انگار داشت خفه ام میکرد .با اخـم و عصبانیت گفتم تو لیاقت منو نداری.به سمت اتاقم دویدم و حتی نچرخیدم واکنششو ببینم .وارد اتاقم شدم و از حـرص به جون وسایل اتاق افتادم .جلو چشم هام برای زن جدیدش تو اتاق خودش تحت خـریده بود.یه تحت تاج دار بزرگ .میگفتن از رو تحت ملکه الگو برداری شده .از حـرص فقط میلرزیدم.موهامو تو دست گرفتم و میکشیدم.به عصبی شدن اون روزهای خودمم میخندم .هرچیزی از قبل نوشته شده و همه چیز رو خدا با دقت کنار هم چیده .روز چهلم ارباب از همه جا اومده بودن.نه با کسی حرف میزدم نه حوصله خودمو داشتم .ننه از صبح زود اومده بود پیش من و داشت از مریم و هاشم میگفت گه چقدر همو دوست دارن .رختخواب هامو مرتب چید و گفت : نمیدونی هاشم مدام میگه مریم خانمم .همه دارن حسودی میکنن .اون لحظه منم به زندگی ساده ولی پر از عشق اونا حسادت کردم .به اون یکرنگی .ننه میدونست اونشب که تموم بشه فرداش عروس میاد و به روی من نمیاورد .نمیخواست بیشتر از اون درد بکـشم و عذاب بکشم مهمونا رفتن سرخاک و برگشتن تا ناهار بخورن .خواهرای جمشید یجوری نگاهم میکردن یجوری که انگار من جایگاه اونا رو تصـاحب کردم .مجمه های روبان زده و چیده شده ته اتاق جمشید بود و از سر کنجکاوی نبود از سرحسادت بود که رفتم اونجا .تمام اتاق برق میزد و ادمی مثل اون که همه جارو بهم میریخت و حالا مرتب بود بعید بود .یه تحت و رو تحتی ساتن و مخمل قرمز روش بود .چقدر ارزو داشتم یه تحت داشته باشم.اروم روش نشستم و حس متفاوتی داشت .توی مجمه ها پارچه و طلا قند و شکلات و برنج و روغن و چقدر کیف و کفش چیده بودن .اون مجمه ها لایق خواستگاری اربابی بود .با شنیدن صدای پادست و پامو گم کردم چرا اونجا مونده بودم .پشت تحت رفتم و بین تحت و دیوار خودمو جا دادم .خداروشکر عزیزه بود و تا دیدمش بیرون اومدم.انگار اجنه دیده باشه سقف دهنشو گرفت و گفت دیبا خانم تـرسیدم دخترم اینجا چیکار میکنی اگه ارباب بفهمه دعوا راه میندازه .به مجمه ها اشاره کردم و گفتم خیلی قشنگن .دستمو گرفت و گفت بیا خانم بیا امروز خودتو به باد کتک نده .خندیدم وگفتم کاش کتک میزد اما این بلا رو سرم نمیاورد .با عزیزه رفتم پایین.مهمونا بعد از یه مراسم قـران خوانی برای ارباب و پزیرایی میرفتن .عمارت خلوت و خلوت تر میشد .خواهرای جمشید برای فردا میموندن و درخواست جمشید بود ..روی پله ها بودم ک داشتم ننه رو بدرقه میکردم که لباس سفید عروسی رو خدمه ها تو دست گرفته بودن و با خودشون بالا میبردن.نرده کنار پله رو چسبیدم تا زمین نیوفتم و به اون لباس خیره موندم .چه تور بلندی داشت.یچیزی به سینه ام چنگ میزد.ننه ناراحت گفت بمیرم برای دلت .حتی ازش خداحافظی هم نکردم و فقط اشاره کردم ننه بره .جمشید با هاشم صحبت کرده بود و میخواست طبق رسوماتشون همونطور که مابقی خواهراش جاهاز واده برای مریم هم از ارثیه پدریش جاهاز بده .صبح قبل از ناهار بود که جمشید اجازه داد هاشم بیاد داخل .هاشم چقدر مرد شده بود انگار بزرگ شده بودسرش پایین بود و با سلام اومد داخل .نزدیک مریم جای گرفت و گفت امری داشتین ارباب .هاشم دستهاش به وضوح میلرزید و جمشید گفت پدرم به همه خواهرام جهاز داده از رخت و لباس تا کمد و تحت و قاشق و چنگال .به مریم چیزی ندادیم .هاشم با استرس گفت من چیزی نمیخوام ارباب همین که مریم تـنش سالم باشه برام کافیه .من کار میکنم و کم کم همه چیز براش فراهم میکنم.دوتا اتاق دارم درست میکنم.شما میدونید عروس ها حداقل ده سال هم خرج مادرشوهرشون هستن تا بتونن به جایی برسن ولی من نمیرارم حتی یه سال اونجا بمونه .خونمون کوچیک هست ولی مریم و حضورش اونجا رو بزرگ میکنه مریم دست هاشم رو که روی پای هاشم بود فشرد .چه حس و حال قشنگی داشتن .
ادامه دارد...
@Aghmiun
13.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😂تعطیلی نانوایی زنجان بخاطر همستر
@Aghmiun
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❇️دکترالهام محمدی.
🌸روانشناس
❇️متخصص روابط بین فردی
@Aghmiun