توجه به کودکان... - @mer30tv.mp3
زمان:
حجم:
4.9M
🌷سلام روز تون زیبا
🌼زندگى را آنگونه بچینيد
ڪه نه یک روز،
بلڪه كل عمرتون زیبا باشد.🌺
🌸سلامتی را در بالاترین
نقطه دلتون بگذاريد
ڪه هیچ چیز برتر از آن نیست💕
🌸سعادت را از خدا بخواهيد
ڪه او با لطف و ڪرمش به شما
خواهد بخشید🌷
🌸ساده لبخند بزنيد
و ساده زندگی ڪنيـد💓
@Aghmiun
سیدمحمد عرشیانفر295_28329336526136.mp3
زمان:
حجم:
38.4M
درود بر شما هر روز صبح زود ، این فایل صوتی ، جملات عاااالی تاکیدی راگوش بدید و نتایج عالی بگیرید .
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_سیوچهارم عمه ننه رو هم دعوت کرده بود و دخترا از روز قبل ا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#دلباخته
#قسمت_سیوپنجم
اخـمی کرد و گفت اون روز دستتو دراز کردی و گفتی کمکت کنم .گفتی دستتو بگیرم .تو فکر میگردی من مادربزرگتم .ریز خندیدم و گفتم اره من اشتباه فکر میکردم.جمشید با یه محبتی اونشب گفت منم الان دستهاتو گرفتم .دستهای من محکم بین دستهاش بود و ادامه داد و گفت الان اینجا هستم اونروز ازم خواستی تا ابد کنارت بمونم من الان اینجام .ابروهام تو هم گـره خورد و گفتم پس چرا میخوای زن دیگه ای بگیری این چه رسمی ؟من نازا هستم ؟ نه من زشت هستم ؟ نه من چه ایرادی دارم که میخوای یکی رو بیاری که بشه عذاب من .لبخند قشنگی زد و همونطور که جلوتر میومد.سرشو جلو اورد .پیشونیشو به سرم تکیه کرد و گفت گاهی وقتا محبوری به حرف دلت گوش بدی و منم دارم گوش میدم .با پوزخندی گفتم یعنی من تو دلت جایی ندارم ؟عطر موهامو نفس کشید و گفت اون همه دلمو پر کرده .نفس هام تـند شدن و به عقب هـلش دادم .حس تـنفر انگار داشت خفه ام میکرد .با اخـم و عصبانیت گفتم تو لیاقت منو نداری.به سمت اتاقم دویدم و حتی نچرخیدم واکنششو ببینم .وارد اتاقم شدم و از حـرص به جون وسایل اتاق افتادم .جلو چشم هام برای زن جدیدش تو اتاق خودش تحت خـریده بود.یه تحت تاج دار بزرگ .میگفتن از رو تحت ملکه الگو برداری شده .از حـرص فقط میلرزیدم.موهامو تو دست گرفتم و میکشیدم.به عصبی شدن اون روزهای خودمم میخندم .هرچیزی از قبل نوشته شده و همه چیز رو خدا با دقت کنار هم چیده .روز چهلم ارباب از همه جا اومده بودن.نه با کسی حرف میزدم نه حوصله خودمو داشتم .ننه از صبح زود اومده بود پیش من و داشت از مریم و هاشم میگفت گه چقدر همو دوست دارن .رختخواب هامو مرتب چید و گفت : نمیدونی هاشم مدام میگه مریم خانمم .همه دارن حسودی میکنن .اون لحظه منم به زندگی ساده ولی پر از عشق اونا حسادت کردم .به اون یکرنگی .ننه میدونست اونشب که تموم بشه فرداش عروس میاد و به روی من نمیاورد .نمیخواست بیشتر از اون درد بکـشم و عذاب بکشم مهمونا رفتن سرخاک و برگشتن تا ناهار بخورن .خواهرای جمشید یجوری نگاهم میکردن یجوری که انگار من جایگاه اونا رو تصـاحب کردم .مجمه های روبان زده و چیده شده ته اتاق جمشید بود و از سر کنجکاوی نبود از سرحسادت بود که رفتم اونجا .تمام اتاق برق میزد و ادمی مثل اون که همه جارو بهم میریخت و حالا مرتب بود بعید بود .یه تحت و رو تحتی ساتن و مخمل قرمز روش بود .چقدر ارزو داشتم یه تحت داشته باشم.اروم روش نشستم و حس متفاوتی داشت .توی مجمه ها پارچه و طلا قند و شکلات و برنج و روغن و چقدر کیف و کفش چیده بودن .اون مجمه ها لایق خواستگاری اربابی بود .با شنیدن صدای پادست و پامو گم کردم چرا اونجا مونده بودم .پشت تحت رفتم و بین تحت و دیوار خودمو جا دادم .خداروشکر عزیزه بود و تا دیدمش بیرون اومدم.انگار اجنه دیده باشه سقف دهنشو گرفت و گفت دیبا خانم تـرسیدم دخترم اینجا چیکار میکنی اگه ارباب بفهمه دعوا راه میندازه .به مجمه ها اشاره کردم و گفتم خیلی قشنگن .دستمو گرفت و گفت بیا خانم بیا امروز خودتو به باد کتک نده .خندیدم وگفتم کاش کتک میزد اما این بلا رو سرم نمیاورد .با عزیزه رفتم پایین.مهمونا بعد از یه مراسم قـران خوانی برای ارباب و پزیرایی میرفتن .عمارت خلوت و خلوت تر میشد .خواهرای جمشید برای فردا میموندن و درخواست جمشید بود ..روی پله ها بودم ک داشتم ننه رو بدرقه میکردم که لباس سفید عروسی رو خدمه ها تو دست گرفته بودن و با خودشون بالا میبردن.نرده کنار پله رو چسبیدم تا زمین نیوفتم و به اون لباس خیره موندم .چه تور بلندی داشت.یچیزی به سینه ام چنگ میزد.ننه ناراحت گفت بمیرم برای دلت .حتی ازش خداحافظی هم نکردم و فقط اشاره کردم ننه بره .جمشید با هاشم صحبت کرده بود و میخواست طبق رسوماتشون همونطور که مابقی خواهراش جاهاز واده برای مریم هم از ارثیه پدریش جاهاز بده .صبح قبل از ناهار بود که جمشید اجازه داد هاشم بیاد داخل .هاشم چقدر مرد شده بود انگار بزرگ شده بودسرش پایین بود و با سلام اومد داخل .نزدیک مریم جای گرفت و گفت امری داشتین ارباب .هاشم دستهاش به وضوح میلرزید و جمشید گفت پدرم به همه خواهرام جهاز داده از رخت و لباس تا کمد و تحت و قاشق و چنگال .به مریم چیزی ندادیم .هاشم با استرس گفت من چیزی نمیخوام ارباب همین که مریم تـنش سالم باشه برام کافیه .من کار میکنم و کم کم همه چیز براش فراهم میکنم.دوتا اتاق دارم درست میکنم.شما میدونید عروس ها حداقل ده سال هم خرج مادرشوهرشون هستن تا بتونن به جایی برسن ولی من نمیرارم حتی یه سال اونجا بمونه .خونمون کوچیک هست ولی مریم و حضورش اونجا رو بزرگ میکنه مریم دست هاشم رو که روی پای هاشم بود فشرد .چه حس و حال قشنگی داشتن .
ادامه دارد...
@Aghmiun
13.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😂تعطیلی نانوایی زنجان بخاطر همستر
@Aghmiun
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❇️دکترالهام محمدی.
🌸روانشناس
❇️متخصص روابط بین فردی
@Aghmiun
ﺧﻴﻠﯽ ﻭﻗﺖﻫﺎ ﺣﻖ ﺁﺩﻣﻮ ﻧﺎﺣﻖ ﻣﯽﮐﻨﻦ،
اﺫﻳﺖ ﻣﯽﮐﻨﻦ،
ﺍﻟﮑﯽ ﺗﻬﻤﺖ ﻣﯽﺯﻧﻦ،
ﺑﺮﺍﺕ ﭘﺎﭘﻮﺵ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯽﮐﻨﻦ،
ﻣﺪﺭﮎ ﺳﺎﺯﯼ ﻣﯽﮐﻨﻦ
ﻭ ﺗﻮ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﻣﯽﮐﻨﯽ
ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﯽ ﺍﺯ ﺣﻘﺖ ﺩﻓﺎﻉ ﮐﻨﯽ،
ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﯽ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﻨﯽ ﺣﻘﺖ ﺿﺎﻳﻊ ﺷﺪﻩ.
ﺍﻳﻦ ﻭﻗﺖﻫﺎ ﻳﻪ ﺁﻳﻪ ﻣﻴﺎﺩ ﺳﺮﺍﻏﺖ، ﺍﺯﺕ ﺣﻤﺎﻳﺖ ﻣﯽﮐﻨﻪ ﻭ ﺍﮔﻪ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﺑﺨﻮﻧﻴﺶ،
ﻧﺠﺎﺗﺖ ﻣﯽﺩﻩ،
ﺩﻳﺮ ﻳﺎ ﺯﻭﺩ ﺩﺍﺭﻩ
ﻭﻟﯽ ﺳﻮﺧﺖ ﻭ ﺳﻮﺯ ﻧﺪﺍﺭه.
(اندوه مخورکه حتما خدا با ماست)
@Aghmiun
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نخست وزیر هلند پس از ۱۴ سال نخست وزیری محل کارش را با دوچرخه ترک کرد.
@aghmiun
╰➤ @Tarane_Gadimi 🎼530_32739747097149.mp3
زمان:
حجم:
3.9M
من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را
به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را
- وحشی بافقی
🎙شاهکار اِبی، دنیای آرزو
@Aghmiun