13.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😂تعطیلی نانوایی زنجان بخاطر همستر
@Aghmiun
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❇️دکترالهام محمدی.
🌸روانشناس
❇️متخصص روابط بین فردی
@Aghmiun
ﺧﻴﻠﯽ ﻭﻗﺖﻫﺎ ﺣﻖ ﺁﺩﻣﻮ ﻧﺎﺣﻖ ﻣﯽﮐﻨﻦ،
اﺫﻳﺖ ﻣﯽﮐﻨﻦ،
ﺍﻟﮑﯽ ﺗﻬﻤﺖ ﻣﯽﺯﻧﻦ،
ﺑﺮﺍﺕ ﭘﺎﭘﻮﺵ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯽﮐﻨﻦ،
ﻣﺪﺭﮎ ﺳﺎﺯﯼ ﻣﯽﮐﻨﻦ
ﻭ ﺗﻮ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﻣﯽﮐﻨﯽ
ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﯽ ﺍﺯ ﺣﻘﺖ ﺩﻓﺎﻉ ﮐﻨﯽ،
ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﯽ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﻨﯽ ﺣﻘﺖ ﺿﺎﻳﻊ ﺷﺪﻩ.
ﺍﻳﻦ ﻭﻗﺖﻫﺎ ﻳﻪ ﺁﻳﻪ ﻣﻴﺎﺩ ﺳﺮﺍﻏﺖ، ﺍﺯﺕ ﺣﻤﺎﻳﺖ ﻣﯽﮐﻨﻪ ﻭ ﺍﮔﻪ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﺑﺨﻮﻧﻴﺶ،
ﻧﺠﺎﺗﺖ ﻣﯽﺩﻩ،
ﺩﻳﺮ ﻳﺎ ﺯﻭﺩ ﺩﺍﺭﻩ
ﻭﻟﯽ ﺳﻮﺧﺖ ﻭ ﺳﻮﺯ ﻧﺪﺍﺭه.
(اندوه مخورکه حتما خدا با ماست)
@Aghmiun
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نخست وزیر هلند پس از ۱۴ سال نخست وزیری محل کارش را با دوچرخه ترک کرد.
@aghmiun
╰➤ @Tarane_Gadimi 🎼530_32739747097149.mp3
زمان:
حجم:
3.9M
من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را
به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را
- وحشی بافقی
🎙شاهکار اِبی، دنیای آرزو
@Aghmiun
24.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘جشن نیلوفر.
🎙جناب آقای حیاتی.
@Aghmiun
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما از نسل دلخوشیهای ساده نوشمکی
و گریههای بی صدای یواشکی بودیم
نسل لِی لِی و قایم باشک و هفت سنگ
دورهی لاکچریهایی که نهایت،
یک شکلات سکهای
دوغ آبعلی
یا انگشتر آبپاش بود...
نسل دفترهایی که فانتزی نبود،
و نوار کاستهایی که خودش را
در اوج احساسمان جمع میکرد.
نسلی که با یک تیله یا بادکنک شاد میشد
و یک آتاری دستی قلهی آرزوهایش بود...
ما کم توقع ترین نسل تاریخ بودیم...
@Aghmiun
۱۴ تیر روز دهیاری را خدمت دهیار گرامی روستای مان آغمیون جناب احمد اثنی عشر تبریک و تهنیت عرض کرده و از خداوندبزرگ برای ایشان و همکاران شان سلامتی مسئلت می نماییم.
کانال آنا وطن آغمیون
🔘باسلام.
اینجانب باتبریک14تیرروز دهیاری روبه تمامی تلاشگران عرصه مدیریت روستایی،ازتلاش های دهیارمحترم اقای اثناعشری که باارائه خدمات مطلوب وبی منت به عمومه روستاییان موجب رشدوپیشرفت روستامیشوندصمیمانه تقدیروتشکرعرض نموده وازخداوندمنان توفیق روزافزون توام باسعادت وبهروزی برای ایشان خواستارم.ارادتمندشما؛مهدی فرجی مسئول پست بانک آغمیون
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_سیوپنجم اخـمی کرد و گفت اون روز دستتو دراز کردی و گفتی کم
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#دلباخته
#قسمت_سیوششم
جمشید چشم هاش برقی زد و گفت همینطورم باید باشه همیشه یادت باشه اون خواهرمنه.اون از رگ و ریشه اربابی .یه زمین پنج هـزارمتری هست درست نزدیک شما برای کشاورزی اونجا رو به نام مریم میکنم.صدای هـوی کشیدن بلندشد.اون روزهاحتی دخترای ارباب چیزی به نام خودشون نداشتن به زنها بهایی داده نمیشد و جمشید ادامه داداون جای جاهازش و چهارتا گـاو جای هزینه های عروسیش همه دخترای این عمارت همینجاعروس شدن و پدرم شام عروسی داده.به هزارنفر شام داده اما مریم چهارتا گاو برای جبران اون هزینه ها بهش میدم.طلا هم به عمه اشاره کردو گفت وظیفه مادرشه که بهش بده .همونطور که به رعنادادید.عمه کیلوها طلا داشت و انواع و اقسام النگوها و گردنبندها .عمه گل از گلش شگفت و گفت چشم.میدم چرا ندم.همین الان میرم و میارم.عمه هراسان بیرون رفت و به رعنا اشاره کرد برای کمک بره .خانم بزرگ اون سمت جمشید روی صندلی نشسته بود و گفت جمشید خان برادری رو در حقت تموم کرد مریم .درسته پدر نداری ولی اون از هر پدری برات با ارزشتره .بیا جلو و دستشو ببوس .مریم لـبهاش و چشم هاش میخندید از اون همه لطف جمشید .جلو اومد و خـم شد دست جمشید رو ببـوسه که جمشید سرشو بوسید و گفت خوشبخت باشی .من دیر فهمیدم ادم ها چقدر میتونن با ارزش باشن .ولی لازم خداروشکر که فهمیدم و ناغافل باعث بدبختی تو نشده ام .کی باور میکرد مریم شد صاحب زمین و مثل یه مرد سند بنامش بود .اون زمین برای بجه هاش ام کافی بود.انقدر زمین خوب و پر برکتی بود که میتونست با اونجا به همه ارزوهاش برسه .همه میرفتن و خورشید خوشبختی من پشت کوها میرفت .تو اتاق فقط راه میرفتم و از شـدت عصبانیت به این سمت و اون سمت عصبی نگاه میکردم.همه میدونستن اونشب چخبره.نتونستم اونشب دیگه نتونستم خودمو کنترل کتم.قلبم درد میکرد ولی تصمیمم رو گرفتم .طلاهامو در اوردم و روی میز گزاشتم .به سمت اتاقی که جمع بودن رفتن .اروم به درب کوبیدم و رفتم داخل.خوشو بش میکردن و میخندیدن .همه خیره به من بودن و به جمشید که بالای مجلس نشسته بود و با خواهراش خوش بود گفتم میخوام برم خونه اقام.همه سکوت کردن .ابروشو بالا داد و گفت چی ؟صدامو صاف کردم و گفتم میخوام برم خونه پدرم نمیخوام اینجا بمونم .چیزی که تو دهـنش میچرخوند رو قورت داد و گفت لازم نیست.صدام میلرزید و گفتم نمیخوامت.مگه امروز به مریم زمین ندادی مگه رسم و رسومات هزارساله رو نشکستی منم امروز میخوام اولین زنی باشم که شوهرشو نمیخواد .به عزیزه اشاره کرد منو برگردونه اتاقم .دست عزیزه رو پس زدم و گفتم نمیخوام اینجا بمونم .میخوام طلافم بدی .خانم بزرگ با اخم گفت دیبا هیچ میفهمی چی میگی؟تـنم میلرزید هر کلمه اش انگار نصف عمرمو میگرفت تا بیان بشه و گفتم میخوام برگردم به خونه پدرم .من تحمل ندارم زن مردی باشم که دلش با کسی دیگه است .صدای افتادن اشک هام روی زمین رو میشنیدم و کاش کسی بود که دستمو میگرفت .جمشید بلند شد سرپا و گفت برو اتاقت داری هـزیون میگی .جلو اومد میخواست دستمو بگیره که عقب کشیدم و گفتم میخوام برم.نمیتونی جلومو بگیری چون منم دیگه نمیتونم بمونم .من دوستش داشتم .خطاب به بقیه گفتم وقتی اولین بار دیدمش ارزوم بود مهرم به دلش بیوفته .اونشب تا صبح هزارتا خاطره و رویا میساختم برای خودم و جمشید خان ..صدام میلرزید و گفتم من هزارتا رویا داشتم.از اینکه منو به رور میخواست بیاره نترسیدم.دلم نلرزید چون دوستش داشتم چون از ته دلم میخواستمش .من همون روزی که تو بغلش غش کردم دلباخته اش شده بودم.سرمو چرخوندم داشت نگاهم میکرد و گفتم بزار برم .تو رو به ارواح خاک پدرت قسم میدم بزار برم.من اینجا بمونم.فردا میمیرم.فردا که بشه موهام سفید میشه و دلم سیاه .بزار برم و تو هم به زندگی خودت برس .هیج کسی انگار نفس هم نمیکشید همه ساکت بودن .خانم بزرگ میخواست چیزی بگه که جمشید رو به جمال گفت تا خونه پدرش برسونش و برگرد .عمه و خانم بزرگ داشتن دعوام میکردن ولی من لـبهام خندید از اینکه چه ساده از من گذشت .عمه التماس جمشید میکرد از نظرش صرف نظر کنه ولی مگه میشد ارباب چیزی بگه و بزنه زیرش .از کنارم میگذشت که دستشو گرفتم مکث کرد و گفتم دلم از این گرفت که چه ساده تونستی منو کنار بزاری .سرشو چرخوند تو صورتم نگاه کرد و همونطور که انگشتهامو از دور دستش باز میکرد و جدا گفت ادم ها خودشون هستن که برای خوشی و بدبختی خودشون تصمیم میگیرن .لبخندی زدم و گفتم تو نمیدونستی اما تو جواب دعاهای شبانه من بودی که نذر کرده بودم.خدا به من دادت اما یوقتها چیزی رو به زور خواستن باعث میشه به غلط بیوفتی .من به زور از خدا خواستم و خدا اینطور مجازاتم کرد .دوست داشتم سهم من باشی.از این دنیا به این بزرگی تو فقط مال من باشی .
ادامه دارد...
@Aghmiun