کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_سیونهم ولی تو با اون زبـون درازت تونستی منو تغییر بدی.به
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#دلباخته
#قسمت_چهلم
عاشقش بودم.خیلی ذوق داشتم که بجه مریمو ببینم،خبر رسیده بود که بجه اش به دنیا اومده و پسره.خیلی برای مریم و هاشم خوشحال بودم.بعداز کلی سختی به هم رسیدن و حالا ثمره عشقشون به دنیا اومده بود.مریم و هاشم خیلی وقت بود که از خونه اقام رفته بودن و همون نزدیکیا توی خونه ای که برای مریم بود و از طرف جمشیدخان بهش هدیه داده شده بود ساکن شده بودن.حسابی به خودم رسیده بودم و منتظر بودم که جمشید خان برسه تا برای عرض تبریک به خونه مریم بریم.کمی منتظر شدم اما جمشید خیلی دیر کرده بود.در اتاقو باز کردم و توی حیاطو نگاه کردم.یکی از خدمه داشت دور حوض رو جارو میزد،صدامو کمی بلند کردم و گفتم جمشید خان نیومده؟سرشو بالا اورد و به سرتا پام نگاهی انداخت و گفت:نه دیبا خانم.باناامیدی بهش نگاه کردم و آهی کشیدم.خانم بزرگو دیدم که از دور به سمتم میومد.لبخندی روی لبام نشست و دامـنمو کمی بالا گرفتم و من هم رفتم به سمتش.خانم بزرگ نگاهش رو روی من چرخوند و گفت میری دیدن بجه مریم؟با خوشحالی سری تکون دادم و گفتم:بله خانم بزرگ،خیلی دوست دارم زودتر ببینمشون،شما نمیاین؟من و جمشید و عمه قراره بریم.خانم بزرگ که انگار بخاطر وجود عمه نمیخواست همراهیمون کنه گفت:شما برین،من یه روز دیگه میرم به دیدنش،امروز کمی کاردارم و نسرین قراره بیاد،نمیخوام عمارت خالی باشه.میخواستم برم سمت اتاقم که خانم بزرگ زیرلب گفت مریم هم بجه اش به دنیا اومد،سنی نداره این بجه،اما تو وقت بجه دار شدنته.خیلی از مریم بزرگ تری.میدونستم خانم بزرگ منظوری نداره و میخواد که ما رو تشویق کنه به بجه دار شدن.برگشتم سمتش و جوابش رو با لبخند دادم و رفتم سمت اتاقم.وارد شدم و درو به هم کوبیدم.حرف خانم بزرگو مرور کردم.دستی به شکمم کشیدم و گفت:پس کجایی.چرا نمیای تا این حرفا تموم بشه.صدای جمشیدو شنیدم و برگشتم توی حیاط.علی بغل عمه بود و جمشید مشغول حرف زدن با علی بود و لـپش رو میکشید.معلوم بود جمشید هم بجه دوست داره اما حرفی نمیزنه.بابچه ها خیلی بازی میکرد و قــربون صدقه شون میرفت. رفتم سمتون و زیرلـب سلام کردم.هردو به سمتم برگشتن و علی با دیدن من بلند خندید.گرفتمش توی بغلـم و رو به جمشید گفتم بریم؟جمشید با سر اشاره کرد و راه افتادیم.خونه ی مریم و هاشم نزدیکی خونه اقام بود و اون کوچه ها برام پراز خاطره بود.خیلی کم پیش میومد که به خونه اقام سربزنم.خانم عمارت شدن این دردسرهارو هم داشت.من خیلی نمیتونستم از عمارت خارج بشم و گاهی ننه میومد و به من و عمه سر میزد.چندروزی میموند و میرفت.عاشق وقتایی بودم که ننه میومد به عمارت.عمارت رنگ و بوی دیگه ای میگرفت و روزی که میخواست بره من عـزا میگرفتم.کاش میشد ننه همیشه توی عمارت بمونه.توی همین فکرا بودم که به خونه ی مریم و هاشم رسیدیم.اولین باری بود که قرار بود برم خونه اشون.از بیرون که بنظر بزرگ میرسید.چندنفری از آشناها اومده بودن دیدن مریم و بجه اش.با دیدن ما از جاشون بلند شدن و پایین اتاق نشستن.سنگینی نگاه زنهای فامیل رو حس میکردم.میدونستم توی ذهنشون چی میگذره.از وقتی من زن ارباب و خانم عمارت شده بودم،حرف و حدیث هم زیاد شده بود.هاشم هم که کنار بجه نشسته بود بلند شد و اومد سمت جمشید خان و بهش دست داد.مریم روی زیراندازی کنار اتاق نشسته بود و با ورود ما میخواست از جاش بلند شه که مانعش شدم.تازه یه روز از زایمانش میگذشت و مطمئنا خیلی درد کشیده بود.پتوی روی پسرش رو کنار زدم و با دیدنش از ذوق زبونم بند اومده بود.پسری سفید و تپل.موهای کم پشتی داشت و یه ماه گرفتی کم رنگ روی پیشونیش بود.با خوشحالی گفتم مباااارکه مریم،قدمش خوش باشه انشالا.مریم تشکرکرد و جمشید خان و عمه هم نزدیک بجه شدن.جمشید خان پولی رو که توی دستمال پیچیده بود رو کنار قنداق بجه گذاشت و گفت:اسمی که براش انتخاب نکردین؟مریم باناله گفت:نه خان داداش،منتظر بودیم شما بیاین اسمش رو بزارین.هاشم هم حرف مریمو تایید کرد و گفت:بله جمشید خان اسم بجه رو شما انتخاب کنین تا مثل خودتون نامدار بشه.جمشید کمی فکر کرد وگفت:اسمش رو بهمن بزارین.لبخند روی لـب همه نشست و مخصوصا مریم و هاشم خیلی راضی بنظر میرسیدن.بهمن اسم قشنگی بود و به این پسر تپل و سفید هم میومد.به مریم و هاشم نگاه کردم.خیلی خوشبخت بنظر میرسیدن و بااومدن بهمن خوشبخت ترهم شده بودن.براشون خوشحال بودم و باورم نمیشد که مریم و هاشم که بااون همه سختی به هم رسیدن حالا پدرومادر شدن.اونروزا هیچکس فکرشو نمیکرد اینا بتونن باهم ازدواج کنن.عمه بهمن رو توی بغلش گرفت و دستمال ابریشمی پراز پولی رو گوشه قنداقش گذاشت.پیشونیش رو بوسید و گذاشتش کنار مریم.علی به سمت بهمن میرفت تا باهاش بازی کنه،اما عمه مراقبش بود و نمیذاشت نزدیکش بشه...
ادامه دارد....
@Aghmiun
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❇️دکترالهام محمدی.
🌸روانشناس
❇️متخصص روابط بین فردی
@Aghmiun
از کجا به کجا رسیدیم..!
شهید سید محمد امیری مقدم، آرپی جی زن یکی از گردان های لشگر ۲۷ حضرت رسول بخاطر اینکه حین عملیات دوتا از گلوله های آرپی جی ۷ به هدف نخورده، حلالیت طلبیده و ۱۷ اسفند ۶۴ مبلغ ۴۰۰۰ ریال از حقوقش را به سپاه برگردانده است!
🗞 @Aghmiun
روزها گذشت.
من دوچرخهام را در زیرزمین خانه قایم کردم تا هیچ کس نتواند آن را بدزدد.
مدادرنگیهایم را در جامدادی گذاشتم تا خدای نکرده گم نشوند.
لباسهای عیدم را در کمد گذاشتم تا دست هیچکس به آنها نرسد.
توپ فوتبالم را توی توری گذاشتم و به دیوار زدم تا هیچکس آن را برندارد.
عروسکهایم را در ویترین گذاشتم تا مبادا خراب شوند.
روزها گذشت و سالها گذشت.
من از همه داشتههای کودکیام به خوبی مراقبت کردم
اما نمیدانم کدام روز،
کدام سال،
چه کسی از کجا آمد و
روزهای کودکیام را برد؟
🗞 @Aghmiun
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷⚔🇮🇶 فیلمی کمیاب از خط مقدم جنگ ایران عراق که با کیفیت HD بازسازی شده است.
🔻در طی این فیلم که از سنگر ایرانیها گرفته شده، ایرانیها با شلیک آرپیجی موفق میشوند تانک تی-۷۲ عراقی را زمینگیر کرده و خدمه آن را فراری دهند.
🗞 @Aghmiun
💐🍃🌿🌸🍃🌾🌼
🍃🌺🍂
🌿🍂
🌸
درمان ساده #بيخوابی
⚜اســتاد حڪـیم خیـراندیش⚜
✴️⇦درمان بے خوابے در شب بخاطر فڪر و خیال زیاد
✳️⇦علت آن افزایش سوداے روان است .
✍سعے ڪنید در روز خود را خستہ ڪنید و اگر با حرڪت باشد بهتر است چون شتاب گردش خون در مغز بیشتر میشود .
✍سر شب غذا بخورید. ڪاهش غذاهاے سرد.
✍از ترڪیب 1 لیوان عرق بهارنارنج و 1 قاشق مرباخورے تخم فرنجمشڪ با ڪمے عسل قبل از خواب میل ڪنید.
✍اگر خیلے بیخوابے دارید از غذاهاے تر استفاده ڪنید . مثلا شبها یڪ بوتہ ڪاهو با گلاب و عسل بخورید.
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_چهلم عاشقش بودم.خیلی ذوق داشتم که بجه مریمو ببینم،خبر رسی
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#دلباخته
#قسمت_چهلویکم
هاشم بلند شد و شیرینی بهمون تعارف کرد،دهنمون رو بخاطر اومدن بهمن شیرین کردیم و وقت رفتن رسیده بود.عمه مریم رو بوسید و گفت:خیلی دوست داشتم پیشت بمونم مادر اما میبینی که علی خیلی اذیت میکنه.مریم که تو چشماش اشک بود مادرش رو بوسید و گفت:برو خدا به همرات..الاناس که ننه و مادرهاشم برسن...قراره پیشم بمونن.با شنیدن این حرف عمه نفس راحتی کشید و انگار خیالش راحت شد.جمشید خان همونطور که به سمت در میرفت گفت:یه نفرو میفرستم بیاد اینجا کنار دستت و کاراتو کنه،اتاق ته حیاطو بهش بدین تا همین زندگی کنه و هم بشه پرستار بجه ات،هم کارای تورو بکنه.مریم که حسابی خوشحال شده بود به سختی از جاش بلند شد و گفت:دست شما درد نکنه خان داداش.جمشید سری تکون داد و حرفی نزد.بهمن و بوسیدم و مریمو توبغـ.ـل گرفتم.دلم میخواست کمی معطل کنم شاید بتونم ننه رو ببینم..صدای در حیاط به گوش رسید و جمشید که جلوی در بود درو باز کرد.اقام و ننه و مادرم وارد حیاط شدن.با دیدن جمشید خان انگار جا خوردن و بریده بریده سلام کردن.با اومدنشون مخصوصا اومدن ننه خیلی خوشحال شدم و خودمو انداختم تو بغـ.ـلش و صورت پراز چین و چروکش رو بوسیدم.با ناراحتی گفتم:چقد دیر اومدی ننه من دارم میرم.ننه دستی به سرم کشید و گفت:برو ننه جان،برو خودم میام دیدنت.از همه خداحافظی کردم و نمیخواستم بیشتر ازاین جمشیدو منتظر بزارم.یه بار دیگه ننه رو بوسیدم و به سمت عمارت راه افتادیم.توی ماشین همش تو فکر بهمن بودم.خیلی خوشگل و تو دل برو بود.برگشتم به سمت جمشیدو گفتم:بهمن خیلی بامزه ست مگه نه؟جمشید لبخند روی لـ.ـب هاش نشست و سرشو تکون داد.به عمارت رسیدیم و من و عمه داخل عمارت شدیم و جمشید هم برای انجام کارهاش رفت.نسرینو دیدم که روی پله ها ایستاده بود و با لبخندی کج به ما نگاه میکرد.نزدیکش شدیم و هردو بهش سلام کردیم.نسرین گفت:مبارک باشه قدم نو رسیده.عمه سری تکون داد و سعی میکرد علی رو که نق میزد اروم کنه،معذرت خواهی کرد و رفت سمت اتاقش.خواستم از پله ها برم بالا و برم توی اتاقم که نسرین گفت:اسم بجه مریم چیه؟برگشتم سمتش وگفتم:بهمن،جمشیدخان انتخاب کرد.نسرین ابروهاشو داد بالا و گفت:اسم قشنگیه،کی میشه داداشم اسم بجه خودشو انتخاب کنه،فعلا که باید اسم بجه های مردمو بزاره!تو چشماش خیره شدم و گفتم:انشالا به زودی جمشید اسم بچه خودمونو هم انتخاب میکنه و به سرعت از پله ها بالا رفتم.وارد اتاق شدم و خودمو لهنت کردم که چرا گفتم جمشید اسم بجه رو انتخاب کرده.استرس همه وجودمو گرفته بود و میدونستم بااومدن بهمن خانم بزرگ هم منتظر دیدن بجه ی جمشیدِ.سرم کمی گیج رفت و گوشه اتاق نشستم و به پشتی تکیه دادم.سرمو بین دستام گرفتم.اون ماه خیلی امیدوارم بودم که حامله باشم.چندروزی از موعدم گذشته بود اما هنوز زود بود برای اعلام حاملگی،حتی به جمشید هم چیزی نگفته بودم.نمیخواستم بی گدار به آب بزنم.باید مطمئن می شدم و بعد تو دهن دیگران مینداختم که حامله ام.وقتایی که نسرین توی عمارت بود حالِ منم خوب نبود،اما سعی میکردم جایگاه خودمو حفظ کنم و جلوش احساس ضعف نکنم.کاش اونقدر قدرت داشتم که میتونستم از عمارت بیرونش کنم.نفس عمیقی کشیدم و روی زیلوی کنار اتاق درازکشیدم.چشمام کمی گرم شده بود که با صدای در چشمامو باز کردم.جمشید بود که برگشته بود.دستی به صورتم کشیدم و نشستم.جمشید گفت:این موقع روز چرا خوابیدی؟رفتم سمتش و گفتم نخوابیده بودم.منتظر تو بودم که چشمام گرم شد. گفت:اگر خواستی هرچندروز یه بار میتونی بری خونه مریم،امروز از چشمات خواندم که دوست نداری برگردی عمارت!!از دستاشوگرفتم و باخوشحالی گفتم پشت این چهره ی غضـبناک و مغرور یه دل مهربون هست که هیچکس جز من نمیبینتش.جمشید گفت عزیزه گفت غذا امادست،باید بریم برای ناهار.ناهارو بااعضای عمارت خوردیم و فکرم پیش بهمن بود.دلم براش ضعف میرفت و دلم میخواست هرچه زودتر برم ببینمش.علی شیـطونی میکرد و عمه سعی میکرد کنترلش کنه.حالا که کمی بزرگتر شده بود کنترلش خیلی سخت شده بود و عمه همه ی وقتش برای علی میگذشت،گاهی عزیزه هم کمکش میکرد.اما علی خیلی به عمه وابسته بود و پیش هیچکس اروم و قرار نداشت.خانم بزرگ همونطور که چپ چپ به علی نگاه میکرد گفت:کی بشه صدای خنده و بازی بچه های جمشید توی این عمارت بپیچه.سرمو انداختم پایین و جمشید هم چیزی نگفت.خانم بزرگ ادامه داد:فردا میرم دیدن بچه مریم.با خوشحالی گفتم:منم میام!جمشید چپ چپ نگاهم کرد،فهمیدم که از این تصمیم سرِخود چپ چپ نگاهم کرده و زیرلب گفتم:البته اگه جمشید خان اجازه بده.جمشید همونطور که اخم کرده بود و با غذای باقی مونده توی بشقابش بازی میکرد گفت:یه ماشین باراننده هماهنگ میکنم که فرداصبح شمارو ببره اونجا و بعدم برتون گردونه عمارت.
ادامه دارد...
@aghmiun
sonati-mer30download.comgolshan_del60161.mp3
زمان:
حجم:
1.5M
🔘گلشن دل
🎙استاد بنان
@aghmiun
رنگها رنگ دگر میگیرند
و فقط خاطرههاست
که
دست ناخورده به جا میمانند...
مرحومه حاجیه خانم سکینه آقاپور
@aghmiun
دانشجوهای دانشگاه تهران سال ۱۳۲۵ یه مجلهی داخلی درمیآوردن به اسم «آئین دانشجویان». دانشجوهای ادبیات تو یه شمارهش تکیهکلامهای استادهاشون رو نوشتهن.
بین همه اساتید، تکیهکلام ملکالشعرا بهار خیلی جالب بود! محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعرا، شاعر، نویسنده،
روزنامهنگار و سیاستمدار معاصر ایرانی بود، بهار به اندازهای در ادبیات مهمه که حتی برخی افراد معتقدند که بعد از جامی، در انسجام کلام و روانی طبع و جامعیت، شاعری همپایه بهار نداشتیم!
از جمله آثار ماندگار بهار میشه به تصنیف «مرغ سحر» اشاره کرد که با صدای استاد محمدرضا شجریان جاودانه شد. ملکالشعرا ۵ سال بعد از چاپ این مجله، فوت میکنه. روحش شاد.
🗞 @Aghmiun