6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷⚔🇮🇶 فیلمی کمیاب از خط مقدم جنگ ایران عراق که با کیفیت HD بازسازی شده است.
🔻در طی این فیلم که از سنگر ایرانیها گرفته شده، ایرانیها با شلیک آرپیجی موفق میشوند تانک تی-۷۲ عراقی را زمینگیر کرده و خدمه آن را فراری دهند.
🗞 @Aghmiun
💐🍃🌿🌸🍃🌾🌼
🍃🌺🍂
🌿🍂
🌸
درمان ساده #بيخوابی
⚜اســتاد حڪـیم خیـراندیش⚜
✴️⇦درمان بے خوابے در شب بخاطر فڪر و خیال زیاد
✳️⇦علت آن افزایش سوداے روان است .
✍سعے ڪنید در روز خود را خستہ ڪنید و اگر با حرڪت باشد بهتر است چون شتاب گردش خون در مغز بیشتر میشود .
✍سر شب غذا بخورید. ڪاهش غذاهاے سرد.
✍از ترڪیب 1 لیوان عرق بهارنارنج و 1 قاشق مرباخورے تخم فرنجمشڪ با ڪمے عسل قبل از خواب میل ڪنید.
✍اگر خیلے بیخوابے دارید از غذاهاے تر استفاده ڪنید . مثلا شبها یڪ بوتہ ڪاهو با گلاب و عسل بخورید.
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_چهلم عاشقش بودم.خیلی ذوق داشتم که بجه مریمو ببینم،خبر رسی
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#دلباخته
#قسمت_چهلویکم
هاشم بلند شد و شیرینی بهمون تعارف کرد،دهنمون رو بخاطر اومدن بهمن شیرین کردیم و وقت رفتن رسیده بود.عمه مریم رو بوسید و گفت:خیلی دوست داشتم پیشت بمونم مادر اما میبینی که علی خیلی اذیت میکنه.مریم که تو چشماش اشک بود مادرش رو بوسید و گفت:برو خدا به همرات..الاناس که ننه و مادرهاشم برسن...قراره پیشم بمونن.با شنیدن این حرف عمه نفس راحتی کشید و انگار خیالش راحت شد.جمشید خان همونطور که به سمت در میرفت گفت:یه نفرو میفرستم بیاد اینجا کنار دستت و کاراتو کنه،اتاق ته حیاطو بهش بدین تا همین زندگی کنه و هم بشه پرستار بجه ات،هم کارای تورو بکنه.مریم که حسابی خوشحال شده بود به سختی از جاش بلند شد و گفت:دست شما درد نکنه خان داداش.جمشید سری تکون داد و حرفی نزد.بهمن و بوسیدم و مریمو توبغـ.ـل گرفتم.دلم میخواست کمی معطل کنم شاید بتونم ننه رو ببینم..صدای در حیاط به گوش رسید و جمشید که جلوی در بود درو باز کرد.اقام و ننه و مادرم وارد حیاط شدن.با دیدن جمشید خان انگار جا خوردن و بریده بریده سلام کردن.با اومدنشون مخصوصا اومدن ننه خیلی خوشحال شدم و خودمو انداختم تو بغـ.ـلش و صورت پراز چین و چروکش رو بوسیدم.با ناراحتی گفتم:چقد دیر اومدی ننه من دارم میرم.ننه دستی به سرم کشید و گفت:برو ننه جان،برو خودم میام دیدنت.از همه خداحافظی کردم و نمیخواستم بیشتر ازاین جمشیدو منتظر بزارم.یه بار دیگه ننه رو بوسیدم و به سمت عمارت راه افتادیم.توی ماشین همش تو فکر بهمن بودم.خیلی خوشگل و تو دل برو بود.برگشتم به سمت جمشیدو گفتم:بهمن خیلی بامزه ست مگه نه؟جمشید لبخند روی لـ.ـب هاش نشست و سرشو تکون داد.به عمارت رسیدیم و من و عمه داخل عمارت شدیم و جمشید هم برای انجام کارهاش رفت.نسرینو دیدم که روی پله ها ایستاده بود و با لبخندی کج به ما نگاه میکرد.نزدیکش شدیم و هردو بهش سلام کردیم.نسرین گفت:مبارک باشه قدم نو رسیده.عمه سری تکون داد و سعی میکرد علی رو که نق میزد اروم کنه،معذرت خواهی کرد و رفت سمت اتاقش.خواستم از پله ها برم بالا و برم توی اتاقم که نسرین گفت:اسم بجه مریم چیه؟برگشتم سمتش وگفتم:بهمن،جمشیدخان انتخاب کرد.نسرین ابروهاشو داد بالا و گفت:اسم قشنگیه،کی میشه داداشم اسم بجه خودشو انتخاب کنه،فعلا که باید اسم بجه های مردمو بزاره!تو چشماش خیره شدم و گفتم:انشالا به زودی جمشید اسم بچه خودمونو هم انتخاب میکنه و به سرعت از پله ها بالا رفتم.وارد اتاق شدم و خودمو لهنت کردم که چرا گفتم جمشید اسم بجه رو انتخاب کرده.استرس همه وجودمو گرفته بود و میدونستم بااومدن بهمن خانم بزرگ هم منتظر دیدن بجه ی جمشیدِ.سرم کمی گیج رفت و گوشه اتاق نشستم و به پشتی تکیه دادم.سرمو بین دستام گرفتم.اون ماه خیلی امیدوارم بودم که حامله باشم.چندروزی از موعدم گذشته بود اما هنوز زود بود برای اعلام حاملگی،حتی به جمشید هم چیزی نگفته بودم.نمیخواستم بی گدار به آب بزنم.باید مطمئن می شدم و بعد تو دهن دیگران مینداختم که حامله ام.وقتایی که نسرین توی عمارت بود حالِ منم خوب نبود،اما سعی میکردم جایگاه خودمو حفظ کنم و جلوش احساس ضعف نکنم.کاش اونقدر قدرت داشتم که میتونستم از عمارت بیرونش کنم.نفس عمیقی کشیدم و روی زیلوی کنار اتاق درازکشیدم.چشمام کمی گرم شده بود که با صدای در چشمامو باز کردم.جمشید بود که برگشته بود.دستی به صورتم کشیدم و نشستم.جمشید گفت:این موقع روز چرا خوابیدی؟رفتم سمتش و گفتم نخوابیده بودم.منتظر تو بودم که چشمام گرم شد. گفت:اگر خواستی هرچندروز یه بار میتونی بری خونه مریم،امروز از چشمات خواندم که دوست نداری برگردی عمارت!!از دستاشوگرفتم و باخوشحالی گفتم پشت این چهره ی غضـبناک و مغرور یه دل مهربون هست که هیچکس جز من نمیبینتش.جمشید گفت عزیزه گفت غذا امادست،باید بریم برای ناهار.ناهارو بااعضای عمارت خوردیم و فکرم پیش بهمن بود.دلم براش ضعف میرفت و دلم میخواست هرچه زودتر برم ببینمش.علی شیـطونی میکرد و عمه سعی میکرد کنترلش کنه.حالا که کمی بزرگتر شده بود کنترلش خیلی سخت شده بود و عمه همه ی وقتش برای علی میگذشت،گاهی عزیزه هم کمکش میکرد.اما علی خیلی به عمه وابسته بود و پیش هیچکس اروم و قرار نداشت.خانم بزرگ همونطور که چپ چپ به علی نگاه میکرد گفت:کی بشه صدای خنده و بازی بچه های جمشید توی این عمارت بپیچه.سرمو انداختم پایین و جمشید هم چیزی نگفت.خانم بزرگ ادامه داد:فردا میرم دیدن بچه مریم.با خوشحالی گفتم:منم میام!جمشید چپ چپ نگاهم کرد،فهمیدم که از این تصمیم سرِخود چپ چپ نگاهم کرده و زیرلب گفتم:البته اگه جمشید خان اجازه بده.جمشید همونطور که اخم کرده بود و با غذای باقی مونده توی بشقابش بازی میکرد گفت:یه ماشین باراننده هماهنگ میکنم که فرداصبح شمارو ببره اونجا و بعدم برتون گردونه عمارت.
ادامه دارد...
@aghmiun
sonati-mer30download.comgolshan_del60161.mp3
زمان:
حجم:
1.5M
🔘گلشن دل
🎙استاد بنان
@aghmiun
رنگها رنگ دگر میگیرند
و فقط خاطرههاست
که
دست ناخورده به جا میمانند...
مرحومه حاجیه خانم سکینه آقاپور
@aghmiun
دانشجوهای دانشگاه تهران سال ۱۳۲۵ یه مجلهی داخلی درمیآوردن به اسم «آئین دانشجویان». دانشجوهای ادبیات تو یه شمارهش تکیهکلامهای استادهاشون رو نوشتهن.
بین همه اساتید، تکیهکلام ملکالشعرا بهار خیلی جالب بود! محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعرا، شاعر، نویسنده،
روزنامهنگار و سیاستمدار معاصر ایرانی بود، بهار به اندازهای در ادبیات مهمه که حتی برخی افراد معتقدند که بعد از جامی، در انسجام کلام و روانی طبع و جامعیت، شاعری همپایه بهار نداشتیم!
از جمله آثار ماندگار بهار میشه به تصنیف «مرغ سحر» اشاره کرد که با صدای استاد محمدرضا شجریان جاودانه شد. ملکالشعرا ۵ سال بعد از چاپ این مجله، فوت میکنه. روحش شاد.
🗞 @Aghmiun
21.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ترفندهای بنگاهداری...
@aghmiun