eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
🌼سارینا خانم فرازی. @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_چهلویکم هاشم بلند شد و شیرینی بهمون تعارف کرد،دهنمون رو ب
خیلی خوشحال بودم،بااین حرف جمشید رضایت خودشو اعلام کرد.لحظه شماری میکردم که فردا بشه و بتونم از عمارت خارج بشم و به دیدن بهمن برم.گاهی بودن تو عمارت خیلی کسل کننده میشد.این که کار جدیدی نداشتیم و روزای تکراری رو میگذروندیم تحمل عمارت رو برام سخت کرده بود.فقط بخاطر جمشید بود که میتونستم اونجا رو تحمل کنم.به همین خاطر جایی رفتن خیلی برام لذت بخش بود،مخصوصا بودن جمعِ خانواده ام به خصوص دیدن ننه.باعث میشدن یاد قبلا بیفتم و خاطرات بودن توی خونه اقام و ننه برام زنده بشه.درد شدیدی زیر دل و کمـرم پیچید و رفتم توی اتاق.خدا خدا میکردم که ماهیانه ام نباشه،اون ماه خیلی امیدوار بودم و اگر خونریزیم شروع میشد یکماه دیگه باید صبر میکردم.با پارچه کلفتی دل و کمـرم رو بستم و درازکشیدم.بعداز من جمشید وارد اتاق شد و پرسید چی شده؟باناله گفتم نمیدونم شاید وقت ماهیانه ام باشه.جمشید با شنیدن این حرف انگار کمی ناراحت شد.حق داشت.ماهیانه من یعنی بازم بچه ای درکار نیست.پتو رو کشیدم رو صورتم و قطره اشکی از گوشه چشمم چکید.نزدیک به یکسال بود که عروسی کرده بودیم و‌همه درانتظار خبرحاملگی من بودن.هربار که خبر حاملگی کسی رو میشنیدم حس حسادت میومد سراغم.هربار که جمشید با بچه ها بازی میکرد دلم خ میشد.یک ماهی از زایمان مریم‌ گذشته بود و بهمن خیلی بامزه تر و شیرین تر شده بود.هرروز پی فرصتی بودم تا بتونم برم پیش مریم،هم کمکش کنم و هم بابهمن بازی کنم.اینطوری کمترهم فکروخیال میکردم.وقتی مریم به بهمن شیر میداد باحسرت نگاهش میکردم و از خدا میخواستم که هرچه زودتر منم مادر بشم و برای جمشید یه وارث بیارم.یه روز همونطور که مشغول بازی با بهمن بودم ننه و مادرم هم اومدن تا به مریم سری بزنن.ننه طبق معمول دستی به سرم کشید و گفت:عاقبت بخیر بشی ننه.مادرم اما اخماش توهم بود.فهمیده بودم از چیزی ناراحته.با چشم و ابرو به مامان اشاره کردم و از ننه پرسیدم چیزی شده؟ننه سرشو‌ به نشونه نه تکون داد وگفت:استغفرالا.بیخیال مادرم شدم و سرمو به بهمن گرم کردم که با صدای مامان به طرفش برگشتم تا کی میخوای بیای با بهمن بازی کنی؟الان باید بجه خودت تو بغلت باشه دختر.یکساله عروسی کردی و درو همسایه ازم میپرسن دخترت هنوز حامله نیست؟جمشیدخان وارث میخواددیبا،سریعتر حامله بشو تا جای پات توی عمارت محـکم بشه.مریم نصف سـن تورو داره.بچه دار شدنتم مثل شوهر کردنته؟میخوای مارو خ به جگر کنی؟اگه حامله نمیشی بگو تا از قابله برات دارو گیاهی بگیرم.سرمو انداختم پایین و حرفی نزدم.ننه صداشو بالا برد و گفت لعنت به شیطون.این دختر تازه شوهر کرده،چرا میخوای ببندیش به دارو؟صحیح و سالمه،بجه دار هم میشه.خدا هرموقع بخواد بچه میده،عیب رو بچم نزار.مادر کمی خودشو جمع و جور کرد و خودشو برای ننه کج کرد اما جرئت نکرد حرفی بزنه.لبخند تلخی به ننه زدم و مطمئن بودم از چشمام همه چیو میخوانه.چقدر برام سخت بود که نزدیک ترین کـسم،مادرم داشت بهم زخم زبون میزد.دیگه از غریبه ها چه انتظاری بود.دیگه هوا داشت تاریک میشد و باید میرفتم به عمارت.همراه ماشینی که جمشید برام فرستاده بود به سمت عمارت راه افتادم.وارد عمارت شدم و جمشید توی حیاط ایستاده بود.صدای اذان میومد و هوا رو به تاریکی میرفت.پشتش به من بود و صورتش رو نمیدیدم.نزدیکش شدم و‌ بازوشو از پشت گرفتم و گفتم سلام جمشیدخان ام.محـکم دستشو از دستم بیرون کشید و برگشت سمتم.نفس نفس میزد و رگ پیشونیش زده بودبیرون.محکم دستمو تو دستش گرفت و فشار داد و گفت:مگه تو صاحب نداری؟از صبحِ رفتی از عمارت.الان وقت برگشتنه؟از دردِ دستم ناله ای کردم و گفتم خونه هاشم بودم،جای بدی که نبودم.چشماش سرخ شد و منو به وحشت انداخت.صداشو برد بالا و گفت:تازه جوابم میدی؟فکر کنم توهنوز جمشیدو نشناختی دیبا،دستمو پیچوند و صدای شکستن استخونم رو شنیدم.جیغ بلندی زدم و بیحال افتادم روی زمین.عرق روی پیشونیم نشست و از درد ناله میکردم.از صدای من همه اومدن توی حیاط.جمال دوید طرفم، دستمو گرفت گفت چی شده زنداداش؟دستمو گرفته بودم و فقط ناله میکردم.تو یه چشم به هم زدن مچ دستم ورم کرد و نمیتونستم تکونش بدم.چشمام سیاهی میرفت و هیچی نفهمیدم.فقط صدای عربده های جمشید بود که داد میزد:طبیبو خبرکنین،بجنبین،طبیبو خبر کنین.جمشید منو روی دستاش گرفت و برد توی اتاق.همونطور که توی بغل جمشید بودم چشمامو نیمه باز کردم ونگاهم به نگاهش گره خورد.توی نگاهش میشد ترس و نگرانی رو دید.منو گذاشت روی زمین و خانم بزرگ و نسرین و جمال وارد اتاق شدن.خانم بزرگ میزد روی دستش و میگفت:خدا مرگم بده چی شدی تو دختر؟نسرین به دستم نگاه میکرد و چیزی نمیگفت.جمشید توی اتاق راه میرفت و پشت سرهم به بیرون نگاه میکرد تا طبیب برسه. ادامه دارد... @Aghmiun
51M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☑️ کلیپ فوق العاده زیبا موفقیت برای مقابله با شرایط سخت زندگی @Aghmiun
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❇️دکترالهام محمدی. 🌸روانشناس ❇️متخصص روابط بین فردی @Aghmiun
حال دلت را دست آدم ها نسپار نگذار افسار به دست به هرکجا بِکشندت نگذار با حرف هایشان امیدت را نا امید کنند اجازه نده رفت و آمدشان بشود دلیل غم و شادی ات زندگی ات را در دستان خودت نگه دار، محکم و وفادار محبت کن و مهربانی را هدف خودت قرار بده تا مدیون دل و روح و احساسات خودت نشوی عقل حسابگرت را هم ناظر کن که مبادا به بیراهه روی این کلیشه ها را تکرار میکنم که برسم به یک کلام حرف حساب "عزیز من، لطفا فرش زیر پای آدم ها نباش، تابلو فرش زیبایی باش که بر دیوار دلشان قابت کنند" @Aghmiun
عرشیانفر1_3487701962.mp3
زمان: حجم: 6.3M
نبود ایمان عرشیانفر مدام با خودت تکرارکن👇👇 چیزی به نام نشد برای خدا وجود ندارد @aghmiun