eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی ❇️ مشاور خانواده وازدواج @aghmiun
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی ❇️ مشاور خانواده وازدواج @aghmiun
امیرسودبخش0c26fcc80af147ddd8846afa302b2b35-mc (1).mp3
زمان: حجم: 24.3M
🔘عرض سلام و وقت بخیر. قسمت اول از داستان زندگی فتحعلی شاه قاجار. منابع کتاب خاقان صاحبقران و علمای زمان نوشته احمد کاظمی موسوی کتاب تاریخ عضدی نوشته شاهزاده عضدالدوله کتاب ملوک الکلام به تقریر فتحعلیشاه و تصحیح میرمحمدصادق کتاب ناسخ التواریخ بخش قاجار نوشته محمدتقی سپهر کتاب اکسیر التواریخ جلد دوم نوشته علیقلی میرزا اعتضادالسلطنه کتاب تاریخ ذوالقرنین اثر میرزا فضل الله شریفی شیرازی کتاب ایران در دوره سلطنت قاجار نوشته علی اصغر شمیم کتاب عهد قاجار نوشته ونسا مارتین کتاب برامدن قاجار نوشته غلامحسین زرگری نژاد کتاب تاریخ ایران دوره قاجاریه نوشته رابرت گرنت واتسن کتاب سرگذشت فتحعلیشاه نوشته ناصرافشارفر کتاب فتحعلیشاه قاجار نوشته عباس رمضانی 👇👇👇 📍این اپیزود مناسب کودکان نیست. ❇️قسمت اول @Aghmiun
امیرسودبخش0dfd60a6979f89113054c597a134518f-mc.mp3
زمان: حجم: 32.1M
🔘عرض سلام و وقت بخیر. قسمت دوم داستان زندگی فتحعلی شاه قاجار تقدیم میگردد. @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_چهلوچهارم جمشید دستی به سرم کشید و گفت:کاش دستم میشکست و
خانم بزرگ میگفت سابقه نداشته که جمشید اینطوری عمارت رو ول کنه و دوروز برنگرده،همین خیلی نگرانم میکرد.فقط من میدونستم که بااون حال عمارت رو ترک کرد،اگه اتفاقی براش افتاده باشه چی؟!هربار که فکر بدی میومد‌توی ذهنم شیـطونو لهنت میکردم .ننه همیشه میگفت از فکرای بد به خدا استغفار کن.چقدر الان دلم وجود ننه رو میخواست تا باهاش درد و دل کنم و کمی آروم بشم.از نگاه و قضاوت بقیه به اتاقم پناه برده بود و درد دستم بدتر شده بود.جوری که امونمو بریده بود اما هیچ چیز برام نبود جز برگشتن جمشید.جمال به چندجایی سرزده بود،به چندتا عمارت دیگه ای که داشتن،به جاهایی که جمشید ممکن بود بره اونجا.اما هیچ خبری ازش نبود و همه نگرانش بودیم.من علاوه بر نگرانی و دردِ جسمیم باید حرفهای بقیه رو هم تحمل میکردم.کسی مستقیم حرفی نمیزد اما همه رفتنِ جمشیدو از چشم من میدیدن.حق هم داشتن،من بودم که باعث شدم جمشید اونطور از عمارت بره،من بودم که با حرفم غرورشو زیر سوال بردم.کاش لال میشدم و اون لحظه از سرِ عصبانیت حرفی نمیزدم.خودمو سرزنش میکردم و در نبود جمشید حتی لقمه ای غذا از گلوم پایین نمیرفت.حالا میفهمیدم چقدر دوسش دارم.حالا که نبود قدرشو بیشتر میدونستم.حتی قدر زورگویی هاشو.حاضر بودم الان کنارم باشه و با یک دندگی و زورگوییش اذیتم کنه.توی حال و هوای خودم بودم که صدای پایی پشت در شنیدم.قلبم هری ریخت.کی ممکنه پشت در اتاق من باشه.از ته دلم میخواستم جمشید باشه و درو باز کنه و بیاد داخل.توی همین فکر بودم که چندتا ضـربه به در خورد از جا بلندشدم.خودمو به سرعت به در رسوندم و درو باز کردم.ننه پشت در بود.چقدر از دیدنش خوشحال بودم.فقط حرف زدن با ننه بود که توی اون وضعیت میتونست آرومم کنه.گوشه ی چـادر رنگیشو گرفتم و ازش خواستم بیاد داخل.ننه مات و مبهوت بمن نگاه میکرد.به دستم به صورتم.خودمو انداختم توی بغلش و زار زدم.منو کمی از خودش فاصله داد و با تعجب گفت:تو چرا اینجوری شدی دختر؟زیـ.ـرِ گـاو آهن موندی؟اشکامو پاک کردم و لبخند تلخی زدم.کاش زیر گـاو آهن میموندم ننه،فقط دست و پام میشکست.الانم دلم شکسته و دوایی براش ندارم.دستمو تو دستش گرفت و کمکم کرد بشینم.زانوهامو تو بغل گرفتم و از درد دستم ناله ای کردم.ننه منتظر بود من حرفی بزنم.شروع کردم به حرف زدن و همه چیزو ازاول براش گفتم.حتی تعریف کردن این اتفاقات برام دردناک بود.باگفتن هر جمله اشک از چشمام سرازیر میشد و به زور میتونستم صدای لرزونمو صاف کنم.بعداز اینکه حرفام تموم شد به خودم اومدم و دیدم ننه هم داره گریه میکنه و با گوشه چادرش اشکاشو پاک میکنه.دلم به حال این پیرزن هم میسوخت.بااین سـنش غصه ی هممون رو میخورد و سنگ صبورمون بود.از پارچ گوشه ی اتاق یه لیوان اب بهم داد و گفت:غصه نخور ننه،درست میشه.همینه روزگار.منم زیر دست اقابزرگت خدابیامرز بخاطر زبـون تند وتیزم زیاد ازاین کتکا خوردم.حالا حاضرم اقابزرگتو یه بار دیگه ببینم و بازم بااون دستای سنگینش بـزنتم.اما صدحیف که جوون مـرگ شد.اشکاشو پاک میکرد و وقتی از اقا بزرگ حرف میزد صداش میلرزید.بودن ننه کنارم بهم ارامش میداد.بخاطر اعتقاد قوی که به خدا داشت همیشه از حرفاش ارامش میگرفتم و توکلم به خدا بیشتر میشد.به خدا توکل کن ننه،هیچ چیزی بی اذن خدا اتفاق نمیفته همین یه حرفش کافی بود تا دلم کمی اروم و بگیره.اره باید به خدا توکل میکردم و جمشیدو ازاون میخواستم..ننه اومده بودتاهمونطور که بهم قول داده بود چندروزی پیش من و عمه بمونه.با وجود ننه تحمل اون عمارت خیلی برام راحت تر میشد.حالا که جمشید هم نبود اگه ننه هم نمیومد چطور باید اینجا رو تحمل میکردم؟اونشب ننه توی اتاق من خوابید.تا دیروقت باهم حرف زدیم و از همه چیز برام گفت،از همه اتفاقایی که درنبود من تو خونه اقام افتاده.روز سومی بود که جمشید به عمارت برنگشته بود،چشمای همه نگرانتر از دیروز بنظر میرسید.اما من امید داشتم که امروز جمشید برمیگرده. توکلم به خدا بود و امید داشتم که جمشید امروز به عمارت برمیگرده. از صبح که از خواب بیدار شدم همش چشمم به در بود تا تا جمشید از در عمارت بیاد داخل.ننه تسـبیح به دست توی حیاط نشسته بود و نذر کرده بود که برای برگشت جمشید صلوات بفرسته.همه بیقرار بودیم.خانم بزرگ و نسرین و حتی عمه هم چشماش نگران به نظر می رسید. جمال بیشتر وقتش رو بیرون از عمارت برای پیدا کردن جمشید میگذروند.روز سوم هم داشت تموم میشد و هوا رو به تاریکی می رفت. صدای اذان از مسجد محل تو عمارت پیچید چشمامو بستم و سرمو به سمت آسمون گرفتم.زیر لب گفتم:خدایا به حق همین لحظه عزیز جمشید به عمارت برگرده .با گفتن این حرف آرامشی عجیب وجودم رو فرا گرفت و انگار خیالم از بابت اومدن جمشید راحت شد. ادامه دارد.... @Aghmiun
شش نوع بلوغ لازم برای ازواج : ۱. بلوغ مالی: داشتن شغل به همراه ذخیره مالی اولیه برای شروع زندگی ۲. بلوغ شخصیتی :رسیدن به استقلال سخصیتی و جدا شدن از وابستگی های خانواده ۳. بلوغ عاطفی : شناخت عواطف خود و طرف مقابل و تعادل در ابراز احساسات ۴. بلوغ معنوی : از نظر دین داری (هرنوع دینی) به ثبات رسیدن ۵. بلوغ اجتماعی : جایگاه فرد در بین مردم و اجتماع و کامل شدن مسائل مربوط به تحصیلات،سربازی و.. ‌۶. بلوغ جنسی : سواد جنسی که الزاما به داشتن تجربه جنسی مربوط نیست. @aghmiun
تیـــر برقـــی «چوبیم» در انتهای روستا بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت کـــوچ کردم از وطن ، تنهــــا بـــــرای روستـــــا آمدم خوش خط شود تکلیف شبها،آمدم نـــور یک فانوس باشــم پیش پای روستا یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند پیکرم را بــوسه می زد کدخدای روستا حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم قدر یک ارزن نمــی ارزم بـــرای روستــــا کاش یک تابـــوت بودم کــاش آن نجار پیر راهیم می کرد قبرستان به جای روستا قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است بد نگاهـــم می کند دیــــزی سرای روستــا من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا تیـــر سیمانـــــی نخواهد شد عصــــای روستــا کاظم بهمنی @aghmiun
من صبورم اما . . آه، این بغض گران صبر چه می‌داند چیست! - حمید مصدق | دلگویه♡ 🌼🌼🌼🌼🌼 خوشبختی از نگاه هرکسی، معنایی متفاوت دارد. اما از نظر من آدم‌هایی خوشبختند که عشق به‌موقع به سراغشان بیاید. 🌼🌼🌼🌼🌼 محبوبِ من! دل بستن به تو مثل شادمانیِ نفس‌کشیدن است در یک درخت‌زارِ پوشیده از برف . . - ناظم حكمت | دلگویه♡ 🌼🌼🌼🌼🌼 من پیر فنا بدم جوانم کردی من مرده بدم ز زندگانی کردی می‌ترسیدم که گم شوم در ره تو اکنون نشوم گم که نشانم کردی 🌼🌼🌼🌼🌼 چشمی به رهت دوخته‌ام باز که شاید باز آیی و بِرْهانیم از چشم به راهی .‌‌.. 🌼🌼🌼🌼🌼 ♡ افتاده جهانی هـمـه مدهوشٖ تو لیکن ... افتاده تر از مـن نه و مدهوشتر از من... 💟 @Aghmiun