eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17.1هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 مراسم تعویض پرچم گنبد حرم امام حسین(ع) 📲جناب آقای جبرائیل حضراتی @Aghmiun
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❇️دکترالهام محمدی. 🌸روانشناس ❇️متخصص روابط بین فردی @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_چهلوهشتم به خونه قابله رسیدیم.زنی تپل و قدکوتاه بود که چه
ننه هم بعداز شنیدن این حرفها از قابله حسابی عبوس و غم دیده شده بود.از چهره اش غم میبارید ومیدونستم همه ی اینا بخاطر منه.بلاخره یادم اومد که من ممکنه کجا بچه ای سقط کرده باشم.ننــــه فهمیدم،فهمیدم.کی سقـط کردی ننه روزی که برگشتم به خونه آقام و فکر کرده بودم جمشید خان قراره زن دیگه ای بگیره رو یادته؟ننه کمی فکر کرد و گفت:آره دخترم یادمه،مگه میشه اونروزا رو یادم بره؟با ناراحتی گفتم:پس یادته که من اونروز خون شدیدی داشتم و حتی زیراندازمم کثیف شده بود،اون خون،خون عادت مـاهیانه ام نبود.با همه خون هام فرق داشت،خیلی درد کشیدم وبه سختی میتونستم راه برم.حدس میزنم بچه ای توی شکمم داشتم که بخاطر فـشارهایی که اونروزابهم اومده بچه ام ناخواسته سقط شده ومن متوجه نشدم وفکر کردم خون همیشگیمه.گفتن این حرفا برام راحت نبودوبا یادآوری اونروز وگفتن هر جمله اشکام سرازیر میشد.ننه هم پا به پای من اشک میریخت و با گوشه ی چادرش اشکاشو پاک میکرد.ننه جلوی پنجره نشسته بود که یهو دستپاچه بلند شد و گفت:جمشیدخان اومد ننه،اشکاتو پاک کن.چشماتم که سرخ شده داشت چادرشو روی سرش جابجامیکرد که جمشیدوارد اتاق شدو با دیدن ننه توی اتاق ببخشیدی گفت.ننه گوشه ی چـادرشو به دندون گرفت وگفت:خدا ببخشه مادرو از اتاق رفت بیرون تا بره سمت اتاق عمه.بارفتن ننه جمشید تازه متوجه من شد وگفت چرا چشمات سرخه دیبا؟گریه کردی؟لبخند تلخی زدم و گفتم:آره بعد از چند وقت رفتم خونه آقام و بادیدنشون گریه ام گرفت.بعداز گفتن اون دروغ حالا چقدر راحت دروغ سرهم میکردم و میتونستم همه چیزواز جمشید پنهان کنم.فکرم درگیر بچه ای بود که سقط شده وبا یادآوری اونروز مطمئن شده بودم که بچه ی من همون روز سقـط شده.به هیچ چیز دیگه ای نمیتونستم فکر کنم جز حرفای قابله.زندگی برام سخت شده بود وحالاجمشیدو مقصرمیدونستم.شاید اگر اونروزا اونطور اذیتم نمیکرد بچه ام الان توی بغـلم بود.نه اینکه از شدت فشار و استرس بدون اینکه حتی بفهمم ازبین بره.جمشید بی مقدمه گفت:خب بگو ببینم امروز کجاها رفتی!لحظه ای حس کردم قلبم از تپیدن ایستاد،این چه سوالی بود که جمشید ازم پرسید،نکنه فهمیده من رفتم پیش قابله.باصدایی که از ترس میلرزیدگفتم:فقط خونه آقام رفتم دیگه،مریم و هاشم هم اونجا بودن.شاید سوالِ‌ جمشید یه سوال ساده بود اما برای من که بهش دروغ گفته بودم سوالش ترسناک بود و میترسیدم بویی برده باشه.جمشید همه جا آدم داشت و همین ترس منو بیشتر میکرد.خوردن دوا رو ازهمون روز شروع کردم.هربار میخواستم دوا رو بخورم به اتاق عمه میرفتم.میترسیدم اون دارو رو به اتاق خودمون بیارم و جمشید ببینه،اونوقت رسما بیچاره میشدم.من توی این یک سال هیچوقت دروغی به جمشید نگفته بودم و چیزی رو ازش پنهان نکرده بدم.اما بعداز این دروغ و پنهان کاریِ خوردن دوا حس میکردم از جمشید دور شدم.حس آدمی گناهکار رو داشتم.بلاخره یک ماهی از خوردن اون دوا گذشت و خبری از بچه هم نبود.ننه رفته بود خونه آقام و من و عمه توی اون عمارت بیشتر وقتمونو باهم میگذروندیم.جمشید صبح زود از عمارت میزد بیرون و فقط برای غذا و خواب برمیگشت.خیلی کم میدیدمش و فقط شب ها موقع خواب کمی باهم حرف میزدیم.خون ماهیانه ام هرماه دیده میشد و این برای من بدترین اتفاق بود.قابله درست گفته بود و باوجود خواستن بچه ما بچه دار نمیشدیم.انگیزه ام رو برای همه چیز ازدست داده بودم.جمشید رو مقصر میدونستم و حال روحی خوبی نداشتم.کمتر باهاش حرف میزدم هربار جمشید رو میدیدم یادم از اون روز کـذایی میومد و باعث میشد ازش دوری کنم.عاشقش بودم،حتی بیشتر از قبل.اما ضربه ای که به روح و جسمم زده بود،هرروز و هردقیقه حالمو بدتر میکرد و باعث میشد ازش دور تربشم.جمشید هم متوجه سردی رابطمون شده بود.اما حرفی نمیزد و گلایه ای نمیکرد.شاید غرورش اجازه نمیداد،شاید اون هم مثل من حالا دیگه انگیزه ای برای این رابـطه نداره.هربار که خون میدیدم حال جمشید هم مثل من خراب میشد.اما چیزی به زبون نمیاورد.تقریبا شش ماهی از رفتن من پیش قابله گذشته بود و همه مخصوصا خانم بزرگ منتظر خبر شنیدن حاملگی من بودن.نسرین بیشتر روزهاش رو توی عمارت پیش مادرش میگذروند و آینه ی دق من بود.حرف و رفتارش اذیتم میکرد.مخصوصا اینکه خیلی از سودابه (خواهرشوهرش) جلوی جمشید و خانم بزرگ حرف میزد.هرروز که میگذشت بیشتر احساس خطر میکردم.جمشید داشت سنش زیاد میشد و هنوز یه بچه هم نداشت.مگه میشد ارباب یه عمارت تو سن چهل سالگی هنوز یه وارث هم نداشته باشه؟از همه بدتر حرف و حدیث مادرم بود.میدونست بچه دار نمیشم اما هربار منو میدید حرف بچه دار شدن و وارثِ اربابی رو پیش میکشید.میدونستم نگرانمه،نگران اینکه بخاطر نداشتن بچه هوو روی سرم بیاد و من بشم خانم دوم عمارت. ادامه دارد.... @Aghmiun
42.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘هوشنگ_ابتهاج_و_رحمت_الله_بدیعی 🌸آه ازآن رفتگان بی برگشت... @Aghmiun
از قدیم گفتن وقتی يه آدم پولدار بی پول ميشه تا ١٠٠سال هنوز بوی پول ميده اما وقتی يه گدا پول دار ميشه تا ١٠٠ سال بوی عقده هاشو ميده... این راجع به پول بود، همینو تعمیم بدین به همه چی! افراد بیشتر رو عقده ها و کمبوداشون که به شکل ناگهانی بهش رسیدن(بدون ظرفیت کافی براش) غیر معمول مانور میدن، یکی پول ، یکی جنس مخالف ، یکی جایگاه اجتماعی یکی... @aghmiun
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘سکانسی از فیلم جهان بامن برقص ساخته سروش صحت. @Aghmiun
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸برای مادرانی که نیستند(فرشتگان زیر خاک) 🌼مادر به تو سوگند که در این خانه خاموش افسانه شادی و خوشی گشته فراموش @Aghmiun
اين متن واقعا دلتنگ کننده است! وقتی پشت سر پدرت از پله ها پايين می روی و می بينی چقدر آهسته می رود تازه میفهمی چقدر پير شده ! وقتی مادر بعد از غذا، پنهانی مشتی دارو را می خورد ، تازه میفهمی چقدر درد دارد اما چيزی نمی گويد.. در 10 سالگی : مامان ، بابا عاشقتونم در 15 سالگی : ولم کنين در 20 سالگی : مامان و بابا هميشه ميرن رو اعصابم در 25 سالگی : بايد از اين خونه بزنم بيرون در 30 سالگی : حق با شما بود در 35 سالگی : ميخوام برم خونه پدر و مادرم در 40 سالگی : نميخوام پدر و مادرم رو از دست بدم ! در شصت سالگی: من حاضرم همه زندگيم رو بدم تا پدر و مادرم الان اينجا باشن ... و اين رسم زندگی است.... چه آرامشی دارد قدردان زحمات پدر و مادر بودن و هيچ زمانی دير نيست حتی همين الان @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_چهلونهم ننه هم بعداز شنیدن این حرفها از قابله حسابی عبوس
هممون میدونستیم که مادرِ وارث همه کاره عمارت میشه.اما کاری ازدستم برنمیومد.هر کاری که به ذهنم میرسید برای حاملگی انجام دادم اما انگار خدا نمیخواست.ننه از دعـانویس برام دعا گرفته بود و میگفت شاید چشمت کردن که دامنت سبز نمیشه ننه.اما دعا هم تاثیری نداشت.وقتی خدا نخواددست به دامن هرکسی و ناکسی هم که بشی نمیشه.انگار ناف من رو با بدبختی زده بودن و باید برای داشتن کوچیکترین چیزاکه برای همه یه چیز عادیه برای من با التماس بدست بیاد.هرروزناامیدترازروز قبل بودم.عمارت برام به زندانی تبدیل شده بودکه تحملش سخت بودخونه آقام بدترازعمارت بود.هیچ جایی نداشتم که بهش پناه ببرم.همه جاپیچیده بودکه زن جمشیدخان حامله نمیشه.دهن به دهن میچرخیدجمشید هم این حرفارو میشنید اما به روی خودش نمیاورد.از جمشید دلسرد شده بودم.عاشقش بودم اما دیگه نمیتونستم عشقمو بهش ابراز کنم.غمی که توی دلم بود همه چیزو از زندگیم برده بودشورو شوق و عشقِ آتشینی که داشتم کم کم داشت شعـله اش کمتر و کمتر میشد.مدت ها بود دستم خوب شده بود و پارچه اش رو باز کرده بودم اما هنوز درد مبهمی توی دستم میپیچید و بهانه ای میشدتا سرروی زانوهام بزارم وبرای بدبختی خودم زار بزنم.انگار خانم بزرگ هم توجه و علاقش بمن کمتر شده بود.شایدحالا که نمیتونستم برای پسرش وارثی به دنیا بیارم ازم ناامیدشده بود.بارون بهاری میباریدو هوا ابری بود.جمشید بیرون از عمارت بود و من توی اتاق تنها بودم.به سرم زدکه برم زیر بارون تا شاید کمی آروم بگیرم.شاید بارون میتونست حالمو خوب کنه.روسری کلفتی انداختم روی شونه هام و از اتاق زدم بیرون.نم نم بارون روی گونه هام میخورد و سرزندگی رو توی رگهام تزریق میکردکاش میتونستم ساعتها زیر بارون بایستم و فـریاد بزنم.همه ی غمی که تو دلم بودو خالی کنم.اما انگار سهم من از زندگی فقط همین دردکشیدن ها بود.از بچگی زخم زبون شنیدم.چه برای شوهر کردنم و چه برای بچه دار شدنم.آهی کشیدم و گفتم:اینم سرنوشت منه.برگشتم توی اتاق.لباسام خـیس شده بود و مشغول عوض کردن لباسام بودم و توی افکار خودم بودم.نفهمیدم کی جمشیدوارداتاق شد.با دیدنش ترسیدم و جیغ ریزی کشیدم.لبخند کجی زد و گفت:چیه؟ترسناکم؟دستپاچه گفتم متوجه ورودت نشدم.جمشید با کنایه گفت خیلی وقته متوجه هیچی نیستی.باشنیدن این حرف جاخوردم.پس متوجه حال بدم بود و حتی سعی نمیکرد دلیلشو بفهمه.نمیخواستم حرفی پیش بکشم.حوصله ی بحث و جدل نداشتم.دیگه حرفی نزدم.نسرین کمی بدحاله و به عمارت اومده تا چندروزی اینجا بمونه.بانگرانی گفتم چرا؟چی شده؟با خـونسردی جواب ندادنمیدونم چشه.انگارجمشیدهم حوصله حرف زدن نداشت.بدون اینکه دیگه حرفی بزنیم جمشید وسایلش رو برداشت و از اتاق زد بیرون.پرده رو زدم کنار تا رفتنشو تماشا کنم.قلبم براش میتپید اما ازش دلخور بودم.هیچ وقت فکرشو نمیکردم اینقدر ازش دور بشم.توی افکارم غـرق بودم که دیدم جمشید و سودابه دارن توی حیاط باهم حرف میزدن.چند کلمه ای حرف زدن و جمشیدازعمارت رفت بیرون.سودابه اینجا چیکار میکرد؟بینشون چه حرفی رد و بدل شدقلبم داشت از جا کنده میشد.با بودن سودابه توی عمارت احساس خطر همه ی وجودمو میگرفت.مخصوصا حالا که بعداز این همه مدت بجه دار نشده بودم روی این موضوع حساستر هم شده بودم.میدونستم که نسرین خیلی تلاش کرده بود سودابه رو برای جمشید بگیره و جمشید قبول نکرده بود.تصمیم گرفتم از اتاق برم بیرون تا ببینم چه خبر و چرا سودابه به اینجا اومده.آماده شدم و به خودم رسیدم.بهترین لباسمو پوشیدم و از اتاق خارج شدم.هرچند دلم خون بود اما نمیخواستم ظاهرم اینو نشون بده.رفتم به اتاق نسرین تا حالشو بپرسم و ببینم چه خبره.نسرین و سودابه و خانم بزرگ مشغول حرف زدن بودن که من در زدم و وارد شدم. سودابه و نسرین و خانم بزرگ مشغول حرف زدن بودن که من در زدم و وارد شدم.با ورود من حرفشون رو قطع کردن.سودابه از جاش بلند شد و اومدم سمتم و باهم احوالپرسی کردیم.دختر زیبا و بر و رو داری بود.نسرین توی رختخواب بود و خانم بزرگ هم کنارش نشسته بود.خانم بزرگ مثل همیشه بامن رفتار نمیکرد و ازاین موضوع خیلی ناراحت بودم...علتشو میدونستم اما نمیتونستم حرفی بزنم.نسرین چپ چپ نگاهم کرد و من نزدیکش شدم و گفتم:چطوری نسرین؟خدا بد نده.چشماش رو برگردوند و گفت:بد نبینی.دیگه چیزی نگفت و من هم چیزی نپرسیدم.کنارشون نشستم و مشغول خوردن چایی شدم که عزیزه برام آورد.از حرفاشون حدس زدم که نسرین حاملست اما نمیخوان جلوی من حرفی بزنن.تا حرفشون به سمت حاملگی نسرین میرفت،نسرین برای مادرش چشم و ابـرو میومد و نمیذاشت حرفش رو ادامه بده.دلیل این کارشو نمیفهمیدم.شاید فکر میکرد چون من بچه دار نمیشم ممکنه بهش حـسادت کنم و چشمش بزنم.چون خیلی به اینچیزا اعتقاد داشت. ادامه دارد.... @Aghmiun