eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17.1هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
از قدیم گفتن وقتی يه آدم پولدار بی پول ميشه تا ١٠٠سال هنوز بوی پول ميده اما وقتی يه گدا پول دار ميشه تا ١٠٠ سال بوی عقده هاشو ميده... این راجع به پول بود، همینو تعمیم بدین به همه چی! افراد بیشتر رو عقده ها و کمبوداشون که به شکل ناگهانی بهش رسیدن(بدون ظرفیت کافی براش) غیر معمول مانور میدن، یکی پول ، یکی جنس مخالف ، یکی جایگاه اجتماعی یکی... @aghmiun
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘سکانسی از فیلم جهان بامن برقص ساخته سروش صحت. @Aghmiun
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸برای مادرانی که نیستند(فرشتگان زیر خاک) 🌼مادر به تو سوگند که در این خانه خاموش افسانه شادی و خوشی گشته فراموش @Aghmiun
اين متن واقعا دلتنگ کننده است! وقتی پشت سر پدرت از پله ها پايين می روی و می بينی چقدر آهسته می رود تازه میفهمی چقدر پير شده ! وقتی مادر بعد از غذا، پنهانی مشتی دارو را می خورد ، تازه میفهمی چقدر درد دارد اما چيزی نمی گويد.. در 10 سالگی : مامان ، بابا عاشقتونم در 15 سالگی : ولم کنين در 20 سالگی : مامان و بابا هميشه ميرن رو اعصابم در 25 سالگی : بايد از اين خونه بزنم بيرون در 30 سالگی : حق با شما بود در 35 سالگی : ميخوام برم خونه پدر و مادرم در 40 سالگی : نميخوام پدر و مادرم رو از دست بدم ! در شصت سالگی: من حاضرم همه زندگيم رو بدم تا پدر و مادرم الان اينجا باشن ... و اين رسم زندگی است.... چه آرامشی دارد قدردان زحمات پدر و مادر بودن و هيچ زمانی دير نيست حتی همين الان @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_چهلونهم ننه هم بعداز شنیدن این حرفها از قابله حسابی عبوس
هممون میدونستیم که مادرِ وارث همه کاره عمارت میشه.اما کاری ازدستم برنمیومد.هر کاری که به ذهنم میرسید برای حاملگی انجام دادم اما انگار خدا نمیخواست.ننه از دعـانویس برام دعا گرفته بود و میگفت شاید چشمت کردن که دامنت سبز نمیشه ننه.اما دعا هم تاثیری نداشت.وقتی خدا نخواددست به دامن هرکسی و ناکسی هم که بشی نمیشه.انگار ناف من رو با بدبختی زده بودن و باید برای داشتن کوچیکترین چیزاکه برای همه یه چیز عادیه برای من با التماس بدست بیاد.هرروزناامیدترازروز قبل بودم.عمارت برام به زندانی تبدیل شده بودکه تحملش سخت بودخونه آقام بدترازعمارت بود.هیچ جایی نداشتم که بهش پناه ببرم.همه جاپیچیده بودکه زن جمشیدخان حامله نمیشه.دهن به دهن میچرخیدجمشید هم این حرفارو میشنید اما به روی خودش نمیاورد.از جمشید دلسرد شده بودم.عاشقش بودم اما دیگه نمیتونستم عشقمو بهش ابراز کنم.غمی که توی دلم بود همه چیزو از زندگیم برده بودشورو شوق و عشقِ آتشینی که داشتم کم کم داشت شعـله اش کمتر و کمتر میشد.مدت ها بود دستم خوب شده بود و پارچه اش رو باز کرده بودم اما هنوز درد مبهمی توی دستم میپیچید و بهانه ای میشدتا سرروی زانوهام بزارم وبرای بدبختی خودم زار بزنم.انگار خانم بزرگ هم توجه و علاقش بمن کمتر شده بود.شایدحالا که نمیتونستم برای پسرش وارثی به دنیا بیارم ازم ناامیدشده بود.بارون بهاری میباریدو هوا ابری بود.جمشید بیرون از عمارت بود و من توی اتاق تنها بودم.به سرم زدکه برم زیر بارون تا شاید کمی آروم بگیرم.شاید بارون میتونست حالمو خوب کنه.روسری کلفتی انداختم روی شونه هام و از اتاق زدم بیرون.نم نم بارون روی گونه هام میخورد و سرزندگی رو توی رگهام تزریق میکردکاش میتونستم ساعتها زیر بارون بایستم و فـریاد بزنم.همه ی غمی که تو دلم بودو خالی کنم.اما انگار سهم من از زندگی فقط همین دردکشیدن ها بود.از بچگی زخم زبون شنیدم.چه برای شوهر کردنم و چه برای بچه دار شدنم.آهی کشیدم و گفتم:اینم سرنوشت منه.برگشتم توی اتاق.لباسام خـیس شده بود و مشغول عوض کردن لباسام بودم و توی افکار خودم بودم.نفهمیدم کی جمشیدوارداتاق شد.با دیدنش ترسیدم و جیغ ریزی کشیدم.لبخند کجی زد و گفت:چیه؟ترسناکم؟دستپاچه گفتم متوجه ورودت نشدم.جمشید با کنایه گفت خیلی وقته متوجه هیچی نیستی.باشنیدن این حرف جاخوردم.پس متوجه حال بدم بود و حتی سعی نمیکرد دلیلشو بفهمه.نمیخواستم حرفی پیش بکشم.حوصله ی بحث و جدل نداشتم.دیگه حرفی نزدم.نسرین کمی بدحاله و به عمارت اومده تا چندروزی اینجا بمونه.بانگرانی گفتم چرا؟چی شده؟با خـونسردی جواب ندادنمیدونم چشه.انگارجمشیدهم حوصله حرف زدن نداشت.بدون اینکه دیگه حرفی بزنیم جمشید وسایلش رو برداشت و از اتاق زد بیرون.پرده رو زدم کنار تا رفتنشو تماشا کنم.قلبم براش میتپید اما ازش دلخور بودم.هیچ وقت فکرشو نمیکردم اینقدر ازش دور بشم.توی افکارم غـرق بودم که دیدم جمشید و سودابه دارن توی حیاط باهم حرف میزدن.چند کلمه ای حرف زدن و جمشیدازعمارت رفت بیرون.سودابه اینجا چیکار میکرد؟بینشون چه حرفی رد و بدل شدقلبم داشت از جا کنده میشد.با بودن سودابه توی عمارت احساس خطر همه ی وجودمو میگرفت.مخصوصا حالا که بعداز این همه مدت بجه دار نشده بودم روی این موضوع حساستر هم شده بودم.میدونستم که نسرین خیلی تلاش کرده بود سودابه رو برای جمشید بگیره و جمشید قبول نکرده بود.تصمیم گرفتم از اتاق برم بیرون تا ببینم چه خبر و چرا سودابه به اینجا اومده.آماده شدم و به خودم رسیدم.بهترین لباسمو پوشیدم و از اتاق خارج شدم.هرچند دلم خون بود اما نمیخواستم ظاهرم اینو نشون بده.رفتم به اتاق نسرین تا حالشو بپرسم و ببینم چه خبره.نسرین و سودابه و خانم بزرگ مشغول حرف زدن بودن که من در زدم و وارد شدم. سودابه و نسرین و خانم بزرگ مشغول حرف زدن بودن که من در زدم و وارد شدم.با ورود من حرفشون رو قطع کردن.سودابه از جاش بلند شد و اومدم سمتم و باهم احوالپرسی کردیم.دختر زیبا و بر و رو داری بود.نسرین توی رختخواب بود و خانم بزرگ هم کنارش نشسته بود.خانم بزرگ مثل همیشه بامن رفتار نمیکرد و ازاین موضوع خیلی ناراحت بودم...علتشو میدونستم اما نمیتونستم حرفی بزنم.نسرین چپ چپ نگاهم کرد و من نزدیکش شدم و گفتم:چطوری نسرین؟خدا بد نده.چشماش رو برگردوند و گفت:بد نبینی.دیگه چیزی نگفت و من هم چیزی نپرسیدم.کنارشون نشستم و مشغول خوردن چایی شدم که عزیزه برام آورد.از حرفاشون حدس زدم که نسرین حاملست اما نمیخوان جلوی من حرفی بزنن.تا حرفشون به سمت حاملگی نسرین میرفت،نسرین برای مادرش چشم و ابـرو میومد و نمیذاشت حرفش رو ادامه بده.دلیل این کارشو نمیفهمیدم.شاید فکر میکرد چون من بچه دار نمیشم ممکنه بهش حـسادت کنم و چشمش بزنم.چون خیلی به اینچیزا اعتقاد داشت. ادامه دارد.... @Aghmiun
حکایت پادشاه و خدمتکار پادشاهی خدمتکاری داشت که بسیار شاد بود، از او علت را پرسیدند. خدمتکار گفت: قربان همسر و فرزندی دارم و غذایی برای خوردن و لباسی برای پوشیدن و بدین سبب من راضی و شادم. پادشاه موضوع را به وزیر گفت. وزیر هم گفت: قربان چون او عضو گروه ۹۹ نیست بدان جهت شاد است.پادشاه پرسید گروه ۹۹دیگر چیست؟! وزیر گفت قربان یک کیسه برنج را با ۹۹ سکه طلا جلو خانه وی قرار دهید. پادشاه چنین کرد. خدمتکار وقتی به خانه برگشت با دیدن کیسه و سکه ها بسیار شاد شد و شروع به شمردن کرد. ۹۹ سکه ؟! و بارها شمرد و تعجب کرد که چرا ۱۰۰ تا نیست، همه جا را زیر و رو کرد ولی اثری از یک سکه نبود. او ناراحت شد و تصمیم گرفت از فردابیشتر کار کند تا یک سکه طلای دیگر پس انداز کند ، او از صبح تا شب سخت کار میکرد، و دیگر خوشحال نبود. وزیر هم که با پادشاه او را زیر نظر داشت گفت: قربان او اکنون عضو گروه ۹۹ است و اعضای این گرو کسانیند که زیاد دارند اما شاد و راضی نیستند. خوشبختی در سه جمله است: تجربه از دیروز استفاده از امروز امید به فردا. ولی ما با سه جمله دیگر زندگی را تباه میکنیم: حسرت دیروز اتلاف امروز ترس از فردا @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_پنجاهم هممون میدونستیم که مادرِ وارث همه کاره عمارت میشه.
نمیخواستم فکر کنن من چیزی حالیم نیست.خودمو زدم به پررویی و گفتم نسرین جان حامله ای؟مبارک باشه.همشون به هم دیگه نگاه کردن.نسرین به زور لبخندی زد و گفت:ممنون انشالا قسمت خودت.پس درست حدس زدم.حرصم گرفته بود.نه از حاملگی نسرین،ازاین رفتارشون.دلم میخواست دق دلیمو سرشون خالی کنم.لرزش دستامو میتونستم ببینم،سعی کردم دستامو پنهون کنم وگفتم:پس سودابه جان به همین خاطر اینجان؟نسرین خودشو کمی کج کردوگفت:اینجا خونه ی خودشه،چه الان چه هروقت دلش خواست میتونه اینجاباشه.متوجه میشدم دلش میخواد با حرفاش ازارم بده و موفق هم شده بود.چنددقیقه ای نشستم و بعد برگشتم توی اتاقم.خانم بزرگ حتی یه کلمه هم باهام حرف نزد.اما با سودابه خیلی خوش و بش میکرد.داشتم دیوونه میشدم.از زمین و آسمون برام میبارید.دلتنگ خونه ی آقام شده بودم.دلتنگ ننه و حرفای قشنگش.توی اون عمارت همه چیز برام رنگ و بوی بدبختی گرفته بود. از وقتی برگشته بودم توی اتاقم تو فکر این بودم که بین جمشید و سودابه چه حرفی رد و بدل شدحس خوشایندی به اون حرف زدنا نداشتم.به همه چیز مشکـوک شده بودم.گوشه ی اتاق نشستم و پـاهامو بین دستام گرفتم.سرمو گذاشتم روی پـاهام و بی اختیار گریه ام گرفت و اشکام روی گونه هام جاری شد.میدونستم جمشید به این زودی به عمارت برنمیگرده و حتما تا هوا تاریک بشه توی اتاق تنهام.دماغمو کشیدم بالا و بادستمالم اشکامو پاک کردم که در اتاق باز شد.جمشید تو درگاه در ایستاده بود و‌به من نگاه میکرد.عاشق اون نگاه و چشما بودم.عاشقی بودم که باخودش در جنگ بود.در اتاقو بست و اومد کنارم نشست.چی شده دیبا؟چرا چند وقته اینجوری شدی؟ازم دوری میکنی و زندگی رو به کام هردومون تلخ کردی؟ بغض بزرگی که توی گلوم داشتم ترکید.گریه ارومم تبدیل به هق هق شد و صدامو بردم بالا.من زندگی رو به کام هردومون تلخ کردم یاتو؟ازهمون روزای اول بااون کاری که کردی زندگی ما تلخ شد.ازهمون روز که اون همه فشاری که بهم آوردی باعث سقط بچه ام شد.تو بودی که نذاشتی ما طعم خوشبختی و بچه دار شدنتو بچشیم،تو بودی که مادر شدنو ازمن گرفتی.حالا منو متهم میکنی؟حالا تو موندی و یه زن درمونده و معیوب.زنی که نمیتونه برات وارث بیاره.هق هق میکردم و تند تند حرف میزدم.گلوم میسوخت اما میخواستم هرچی تو دلمه به زبون بیارم‌.دیگه هیچی برام مهم نبود.انقدر اذیت شده بودم که هر اتفاقی میفتاد بهتر ازاین بود.دیگه تحمل نگه داشتن این رازو نداشتم.جمشید باید میدونست بامن و زندگی و آیندم چیکار کرده.باید میفهمید و هم دردم میشد.اون بود که باعث شد من زیر اون همه فشار له بشم.داشتم تقاص پس میدادم،به چه جرمی؟به جرم عاشقی.هیچوقت فکرشو نمیکردم.هیچوقت.حالا وقتش رسیده بود که اونم بفهمه.حتی اگه دوباره بزنه.باید بفهمه که به من چی گذشته.اون باعث این اتفاق شده بود و من داشتم تقاص پس میدادم. از ته دل زار میزدم و حس بدبخت ترین زن دنیا رو داشتم.زنی که از عشق بیش از اندازه بهش ضربه زده بود.جمشید با تعجب و دهنی باز بهم خیره شده بود و حرفی نمیزد.لباش تکون میخورد اما حرفی نمیزد.انگار نمیدونست چی بگه.بخاطر اینکه نمیفهمید من چی میگم و قضیه چیه.موهای بلندم دورم ریخته بود و حسابی ژولیده و به هم ریخته بود.چشمام قرمز شده بودن و صورتم خیس بود.توی اون لحظه به تنها چیزی که فکر نمیکردم عواقب دروغ و پنهان کاریام بود.فقط میخواستم جمشید هم بفهمه که چه اتفاقی افتاده و چطور ناخواسته به این سرنوشت دچار شدم.قلبم تند میزد و دهنم خشک شده بود.جمشید بهم کمی نزدیک تر شدو دستشو گذاشت روی دستم و گفت:چی میگی دیبا؟من از هیچکدوم از حرفات سردرنمیارم.داری منو میترسونی.چی شده که انقدر تورو اذیت کرده و من ازش بیخبرم.با پشت دست،اشکامو پاک کردم و با صدایی لرزان گفتم:روزای اولی که گفتی میخوای یه زن دیگه توی این عمارت بیاری و من اتاقمو جدا کردم و بعد رفتم خونه ی آقام باردار بودم.اون همه فشار و غم باعث شد بچه ام سقط بشه.جمشید که معلوم بود شوکه شده گفت:تو از کجا میدونی بچه سقط کردی دیبا؟اصلا چرا تازه اینارو داری میگی؟لبامو برچیدم و گفتم:همون روزخونریزی شدیدی پیدا کرده بودم.درد بدی زیردلم پیچیده بود،حتی نمیتونستم از جام بلندشم.جمشید با کنجکاوی گفت:خب.دماغمو بالا کشیدم و از جمشید خواستم یه لیوان آب بهم بده.دهنم انقدر خشک شده بود که حتی نمیتونستم کلمه ای به زبون بیارم.جمشید بدون معطلی از پارچ کنار اتاق لیوان ابی به دستم داد.یک نفس آبو سرکشیدم و گلوم تازه شد.به جمشید چشم دوختم،به مردی که منو عاشق خودش کرده بود و همین مرد باعث شده بود من به این روز بیفتم.حالا وقتش رسیده بود همه چیز رو بفهمه.حتی اگر گفتن حقیقت برام گرون تموم بشه،میخواستم همه چیزو ازاول بهش بگم،بدون کم و کاستی. ادامه دارد... @Aghmiun