سید محمد عرشیانفر 788_46518531505668.mp3
زمان:
حجم:
14.6M
لایو شب اول محرم امسال (۱۴۰۳ شمسی)
با موضوع: ❤️ قدرت عشق❤️
🎙استاد عرشیانفر
بسیار زیبا و قابل تامل...👌
👈این رزق ناب حسینی را با گوش جان بشنویم و عمل کنیم.
@Aghmiun
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️🌏
دره مراد بیگ همدان
مناظر زیبای طبیعی وگردشگری ایران
@aghmiun
24.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚘قیمت ری را احتمالا هفته آینده اعلام می شود
معاون تحقیقات، طراحی و تکوین، رادمنش:
🔹️شرکت ایران خودرو برای پروژه تولید خودرو ریرا، ۴ هزار میلیارد تومان (۴ همت) هزینه کرده است.
🔹️خودرو ریرا روی پلتفرم IKP۲ توسعه یافته است که مبنای محصولات آینده این شرکت خودروسازی خواهد بود.
🔹️وی خودرو ریرا را آپشنالترین خودرو تولید داخل معرفی کرد که سطح کیفی خودروهای ایرانی را ارتقا خواهد داد و افزود: در خودرو ریرا، ۱۱۳۰ قطعه استفاده شده که ۶۷۹ قطعه آن جدید است.
@Aghmiun
27.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽توضیحات دکتر مجید نصیرپور در خصوص قطعی برق جاه های کشاورزی و آسیب به کشاورزان در اثرتگرگ و همچنین خسارات به منازل مردم.
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_پنجاهودوم جمشید منتظر شنیدن حقیقت بود و من مشغول کنارهم چ
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#دلباخته
#قسمت_پنجاهوسوم
هنوز هم ناراحتی و عذاب وجدان رو میتونستم ازچشمای جمشید بخونم چشماش مثل همیشه نبود.غم خاصی توی چهره اش نشسته بود.فکرش حسابی درگیر بود و کلافه بنظرمیرسید.جمشیدی که من میشناختم محال بودتوی جمع بشینه و حرفی نزنه.حالا بی صدا نشسته بود و به گل قالی خیره بود و پشت سرهم به ریش هاش دست میکشید.سکوت سنگینی بود و منم با گوشه ی پیراهنم بازی میکردم.جمشید برای اینکه سکوت رو بشکنه صداش رو صاف کرد و گفت:وقتشه برای جمال هم دستی بالا بزنیم،دیگه سی سالش شده و وقت زن گرفتنشه.خانم بزرگ اول نگاهی به جمشید کرد و بعد به من و گفت:جمال هم مثل خودت تـن به زن گرفتن نمیده.هرکی رو بهش پیشنهاد میدیم قبول نمیکنه.نسرین زیرچشمی به من نگاه کرد و گفت:خانم بزرگ درست میگه،چنتا دختر خانواده دار و بااصل و نصب رو از روستای خودمون و روستای کنار بهش پیشنـهاد دادیم اما میگه فعلا زوده.حتما آخر سرم با یه رعیت ازدواج میکنه بااین حرفش جمشید چپ چپ بهش نگاه کرد و نسرین دیگه ادامه نداد.جمشید برای اینکه حرفو عوض کنه رو به سودابه گفت:آقات و مادرت چرا نیومدن؟سودابه که همیشه لبخند روی لبش بود،لبخندش رو بیشتر کرد و گفت:قصد اومدن به اینجارو نداشتیم.منم بخاطر نسرین اومدم تا شاید تواین شرایط بتونم کمک دستش باشم.حسادت داشت خفه ام میکرد.حتی دلم نمیخواست جمشید لحظه ای با سودابه حرف بزنه.عزیزه قـلیون به دست وارد اتاق شد وقلیونو گذاشت جلوی جمشید.جمشید چنتا پوک زد و دودش رو داد بیرون.حرف کمی بین همه رد و بدل شد و بعداز خوردن چایی اتاق خانم بزرگ رو ترک کردیم.داشتیم از اتاق خارج میشدیم که خانم بزرگ به جمشیدخان گفت:پسرم شب بعداز شام بیا به اتاقم میخوام راجب مسئله ای باهات حرف بزنم.این حرف یعنی میخواد تنها باهاش حرف بزنه و بمن فهموند که همراهش نیا.دوباره استرس کل وجودمو گرفت.بودن سودابه توی این عمارت و حرفای خصوصی خانم بزرگ حس خوبی بهم منتقل نمیکرد.فکر میکردم همه دست به دست هم دادن تا بخاطر بچه دار نشدنم جمشیدو ازم بگیرن و منو از عمارت بیرون کنن.من زنی نبودم که بتونم باوجود یه زن دیگه کنار جمشید زندگی کنم و مطمئنا اگر همچین اتفاقی میفتاد عمارت رو برای همیشه ترک میکردم و از جمشید میخواستم که طلاقم بده.من آدم تحملِ این خـفت نبودم.کمی خودمو دلداری دادم و توی دلم گفتم:اصلا از کجا معلوم که حدسای من درست باشه،شاید خانم بزرگ کار دیگه ای با جمشید داره و من بیخودی شلوغش کردم.سعی میکردم خودموآروم کنم.کلِ اونروز منتظر بودم شب برسه تا بلاخره بفهمم قراره چه اتفاقی بیفته.اما چطور باید میفهمیدم؟جمشید مردی نبود که بشه ازش حرف کشید و من هم که نمیتونستم همراهش برم چون خانم بزرگ ازش خواسته بود که تنها به اتاقش بره...تنها راهش این بود که یواشکی حرفاشون رو گوش کنم.هزارتا نقشه کشیدم اما از عملی کردنشون میترسیدم.هوا داشت تاریک میشد و باخودم کلنجار میرفتم.از پشت پنجره دیدم که جمشید وارد عمارت شد و جلوی حوض آبی به دست و صورتش زد و دستی به موهاش کشید.دلم براش پرمیکشید اما یه راست رفت سمت اتاق خانم بزرگ.کسی توی حیاط نبود.میترسیدم اما بلاخره تصمیم خودمو گرفتم و از اتاق رفتم بیرون.باید میفهیدم چه بلایی داره سر زندگیم میاد.پاورچین پاورچین خودمو رسوندم زیر پنجره اتاق خانم بزرگ.صدای تپش های قلبمو میشنیدم و از شدت استرس نفسم به شماره افتاده بود.صدای قلبم اونقدر بلند بود که گوشام به خوبی نمیشنید.گوشامو تیـز کردم شاید چیزی بشنوم.از صدای سلام و احوالپرسی های توی اتاق متوجه شدم فقط نسرین و خانم بزرگ توی اتاق هستن.خداروشکر سودابه توی اتاق نبود و کمی از نگرانیم برطرف شد.سعی میکردم آرومتر نفس بکشم شاید بتونم صداشون رو واضحتر بشنوم.جمشیدخان انگار عجله داشت و گفت:بامن کاری داشتید مادرجان؟چندثانیه بعد صدای خانم بزرگ رو شنیدم که گفت:بله کار مهمی باهات دارم پسرم.بزار بدون مقدمه چینی برم سراصل مطلب،من و خواهرت دلسوز تو هستیم و بیشتر از هرکسی بفکر تو و آینده توییم.جمشید که انگار کلافه شده بود گفت چی میخوای بگی خانم بزرگ؟خانم بزرگ سرفه ای کرد و گفت:نزدیک دوساله که دیبا عروسِ این عمارت شده،ز. نِ سرشناس ترین خانِ این روستا،اما هنوز که هنوزه نتونسته بچه ای برای تو بیاره.باشنیدن این حرف دستامو گذاشتم جلوی دهنم و نفسمو حبس کردم.درست حدس زده بودم.میخواستن راجب من وبچه دار نشدنم باجمشید حرف بزنن.سرمو نزدیکتر کردم تا ادامه حرفاشون روبشنوم.خانم بزرگ ادامه داد:تو بیشتر از چهل سال سن داری و هنوز وارثی نداری.این دختر اگر بچه بیار بود توی این دوسال یکی دوتا پس مینداخت.حتما دیبا نازاست که تاالان خبری از بچه نبوده.من مادرتم،تجربه چندین و چندساله توی این عمارت دارم جمشید، این دختر برای تو بچه بیار نیست...
ادامه دارد...
@Aghmiun
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه نگاه کردی خوشت اومد و لذت بردی بگو یاحسین ...
@aghmiun
با سلام خدمت شما عزیزان
یک خانه در محله ی ایسمیلی روستای آغمیون حدود ۴۸۰ متر کامل مربع شکل ، دارای برق ، گاز ، آب به فروش میرسد.
جهت دریافت اطلاعت بیشتر با شماره
۰۹۱۹۲۵۹۷۰۸۸ صمد فقیهی
تماس حاصل فرمایید
با سپاس
47.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⬛️عزاداریهای سالهای قبل آغمیون
بخش اول ازعزاداریهای روز عاشورا(سال77)
@aghmiun
51.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زنجیرزنی جوشی زیبا و احساسی هیئت زنجیرزنان آغمیون در مسجد جامع آغمیون
۱/۵/۱۴۰۲
محرم۱۴۰۲
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_پنجاهوسوم هنوز هم ناراحتی و عذاب وجدان رو میتونستم ازچشما
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#دلباخته
#قسمت_پنجاهوچهارم
صدای جمشید رو نمیشنیدم،فقط صدای خانم بزرگ بود که توی گوشم میپیچید.انگار جمشید فقط سکوت کرده بود و داشت به حرفای خانم بزرگ گوش میداد.با حرفای خانم بزرگ اشک از چشمام جاری شد.دستمو روی دهـنم گذاشتم تا صدام در نیاد و بی صدا اشک میریختم.هنوز حرفای خانم بزرگ تموم نشده بود که نسرین پشت حرفشو گرفت و گفت:خانم بزرگ درست میگه خان داداش،تو صاحب مقامی و این عمارت بعدازتوخان میخوادکه ازخون تو باشه.تاکی میخوای منتظر بمونی که دیبا آیا برات بچه بیاره یا نیاره؟اصلا از کجا معلوم که بعداز دوسال بچه دار بشه؟من و خانم بزرگ خودمون زنیم و میدونیم اگر بچش میشد تاالان تورو بدون وارث نمیذاشت.با شنیدن این حرف نتونستم جلوی خودمو بگیرم و صدای گریه ام بلندتر شد و سریع خودمو از اونجا دور کردم.دیگه طاقت شنیدن اون حرفا رو نداشتم.بدون معطلی به سمت اتاقم دویدم که چشمم به جمال افتاد که توی حیاط ایستاده بود وداشت به من نگاه میکرد.بنظرتون قراره چه اتفاقی بیوفته؟!چشمم به جمال افتادکه توی حیاط ایستاده بودداشت به من نگاه میکرد.بادیدنش دستموگذاشتم روی قلبم و ازترس سرجام خشکم زد.نفهمیده بودم از کی اونجا ایستاده وداره به من نگاه میکنه.اما حتما فهمیده بودکه من چیکار میکردم و متوجه همه ماجرا شده.با مظلومیت و چشمای پراز اشک نگاهش کردم.با چشمام التماسش کردم که حرفی نزنه وجمال هم انگار با چشماش بهم اطمینان دادکه قرارنیست به کسی چیزی بگه.میدونستم جمال مهربونتر از اینحرفاست ومثل برادر واقعی هوامو داره.محاله به کسی چیزی بگه.خداروشکر کردم که کسی جزجمال منو اونجا ندید و همین باعث خوشحالیم بود.رفتم داخل اتاق درومحکم بستم قفل درو انداختم.دلم میخواست روزها توی اون اتاق تنهایی به بخت سیاه خودم گریه کنم.همه ی حرفای خانم بزرگ و نسرین برام مرور میشدو باهر جمله ای که از ذهنم میگذشت هق هق گریه ام بیشتر میشد.بیشترازهمه سکوت جمشید بود که عذابم داد.ازش توقع نداشتم که اونطور در مقابل اینحرفا سکوت کنه.مخصوصا حالا که همه ی حقیقت رو میدونست.حالا که میدونست من بچه دار میشدم اما اون سقـط که خودش باعثش شد منو به این روز انداخت.پرده رو زدم کنارو به در اتاق خانم بزرگ چشم دوختم تاببینم جمشید کی ازاون اتاق میاد بیرون.یعنی چی داشتن میگفتن؟حتما جمشید بازم سکوت کرده.آهی کشیدم و اشکامو با گوشه ی روسریم پاک کردم.جمشید از اتاق اومد بیرون و یه راست اومد سمت اتاق خودمون.سعی کرد درو باز کنه اما در قفل بود.سریع خودمو رسوندم به در و قفلشو باز کردم.چشمم به صورت سرخ و رگ پیشونیش افتاد.هروقت عصبانی میشد میتونستم بفهمم.بدون اینکه نگام کنه گفت:چرا درو قفل کردی؟جوابی ندادم و رفتم لبه طاقچه پشت پنجره نشستم.مستقیم توی چشمام نگاه نمیکرد و سعی میکرد نگاهشو ازم بدزده.انگار ازم خجالت میکشید.بغضمو قورت دادم و تمام توانموجمع کردم و گفتم:خانم بزرگ چیکارت داشت؟انگار توقع این سوالو ازم نداشت،چند ثانیه ای مکث کرد و گفت:برای کارهای عمارت ازم مشورت میخواست.پوزخندی زدم و گفتم:از کی تاحالا برای کارای عمارت توی خلوت و پشت درای بسته حرف میزنین؟جمشید نگاهشو بهم دوخت و غضبناک نگاهم کردجمشید نگاهشو بهم دوخت و غضبناک نگاهم کرد.اب دهنشو قورت داد و برجستگی زیرگلوش جابجا شد و گفت:چی میخوای بگی دیبا؟حرفتو رک و راست بگو و اینقدر باحرفات کنایه نزن.همونطور که سعی میکردم اون پوزخندو روی صورتم نگه دارم گفتم:شایدم بچه دار نشدن من و وارث نداشتن خان مسئله ای باشه که نیاز باشه توی خلوت راجبش حرف زد!جمشید بلند شد و اومد سمتم.من لبه طاقچه نشسته بود و اون با قد بلندش روبروم ایستاده بود و به پایین نگاه میکرد.دستشو مـشت کرد و گفت تو فالگوش ایستادی دیبا؟با جـسارت تو چشماش نگاه کردم و گفتم اسمشو فالگوش نزاراسمشو بزار تلاش برای فهمیدن چیزی که حقمه بدونم اما تو و مادرت ازم پنهونش میکنین.جمشید اخم غلیظی کرد و گفت چی رو ازت پنهون میکنیم؟چی داری میگی؟اصلا متوجه حرف زدنت هستی؟صدامو بردم بالا و گفتم:آره من متوجه همه چیز هستم.متوجه شوهرم که در مقابل حرفای خواهر و مادرش سکوت کرد.متوجه حسرتی که همون شوهر برای بچه دار شدن به دلم گذاشت و حالا برای بجه دارشدن باید بازن دیگه ای بخوابه.با این حرف جمشید دستشو اورد بالا تا تو گوشم بزنه.چشمامو بستم تا دردشو کمتر احساس کنم اما نزد.توی هوا دستشو مـشت کرد و اورد پایین.بلافاصله رفت سمت در تا ازاتاق بره بیرون.اما دوباره برگشت سمتم و با چشمای سرخش توی چشمام زل زد وگفت:حالا که حرفای اونارو شنیدی بقیشم بشنو.حرفای منم بشنو.انگار خیلی زود اونجا رو ترک کردی.باکنجکاوی نگاهش کردم تا حرفشو ادامه بده.دستی به موهاش کشید و گفت:بهشون گفتم من بچه نمیخوام،اگر روزی هم بچه دار بشم دیبا مادرشه....
ادامه دارد...
@Aghmiun