51.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زنجیرزنی جوشی زیبا و احساسی هیئت زنجیرزنان آغمیون در مسجد جامع آغمیون
۱/۵/۱۴۰۲
محرم۱۴۰۲
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_پنجاهوسوم هنوز هم ناراحتی و عذاب وجدان رو میتونستم ازچشما
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#دلباخته
#قسمت_پنجاهوچهارم
صدای جمشید رو نمیشنیدم،فقط صدای خانم بزرگ بود که توی گوشم میپیچید.انگار جمشید فقط سکوت کرده بود و داشت به حرفای خانم بزرگ گوش میداد.با حرفای خانم بزرگ اشک از چشمام جاری شد.دستمو روی دهـنم گذاشتم تا صدام در نیاد و بی صدا اشک میریختم.هنوز حرفای خانم بزرگ تموم نشده بود که نسرین پشت حرفشو گرفت و گفت:خانم بزرگ درست میگه خان داداش،تو صاحب مقامی و این عمارت بعدازتوخان میخوادکه ازخون تو باشه.تاکی میخوای منتظر بمونی که دیبا آیا برات بچه بیاره یا نیاره؟اصلا از کجا معلوم که بعداز دوسال بچه دار بشه؟من و خانم بزرگ خودمون زنیم و میدونیم اگر بچش میشد تاالان تورو بدون وارث نمیذاشت.با شنیدن این حرف نتونستم جلوی خودمو بگیرم و صدای گریه ام بلندتر شد و سریع خودمو از اونجا دور کردم.دیگه طاقت شنیدن اون حرفا رو نداشتم.بدون معطلی به سمت اتاقم دویدم که چشمم به جمال افتاد که توی حیاط ایستاده بود وداشت به من نگاه میکرد.بنظرتون قراره چه اتفاقی بیوفته؟!چشمم به جمال افتادکه توی حیاط ایستاده بودداشت به من نگاه میکرد.بادیدنش دستموگذاشتم روی قلبم و ازترس سرجام خشکم زد.نفهمیده بودم از کی اونجا ایستاده وداره به من نگاه میکنه.اما حتما فهمیده بودکه من چیکار میکردم و متوجه همه ماجرا شده.با مظلومیت و چشمای پراز اشک نگاهش کردم.با چشمام التماسش کردم که حرفی نزنه وجمال هم انگار با چشماش بهم اطمینان دادکه قرارنیست به کسی چیزی بگه.میدونستم جمال مهربونتر از اینحرفاست ومثل برادر واقعی هوامو داره.محاله به کسی چیزی بگه.خداروشکر کردم که کسی جزجمال منو اونجا ندید و همین باعث خوشحالیم بود.رفتم داخل اتاق درومحکم بستم قفل درو انداختم.دلم میخواست روزها توی اون اتاق تنهایی به بخت سیاه خودم گریه کنم.همه ی حرفای خانم بزرگ و نسرین برام مرور میشدو باهر جمله ای که از ذهنم میگذشت هق هق گریه ام بیشتر میشد.بیشترازهمه سکوت جمشید بود که عذابم داد.ازش توقع نداشتم که اونطور در مقابل اینحرفا سکوت کنه.مخصوصا حالا که همه ی حقیقت رو میدونست.حالا که میدونست من بچه دار میشدم اما اون سقـط که خودش باعثش شد منو به این روز انداخت.پرده رو زدم کنارو به در اتاق خانم بزرگ چشم دوختم تاببینم جمشید کی ازاون اتاق میاد بیرون.یعنی چی داشتن میگفتن؟حتما جمشید بازم سکوت کرده.آهی کشیدم و اشکامو با گوشه ی روسریم پاک کردم.جمشید از اتاق اومد بیرون و یه راست اومد سمت اتاق خودمون.سعی کرد درو باز کنه اما در قفل بود.سریع خودمو رسوندم به در و قفلشو باز کردم.چشمم به صورت سرخ و رگ پیشونیش افتاد.هروقت عصبانی میشد میتونستم بفهمم.بدون اینکه نگام کنه گفت:چرا درو قفل کردی؟جوابی ندادم و رفتم لبه طاقچه پشت پنجره نشستم.مستقیم توی چشمام نگاه نمیکرد و سعی میکرد نگاهشو ازم بدزده.انگار ازم خجالت میکشید.بغضمو قورت دادم و تمام توانموجمع کردم و گفتم:خانم بزرگ چیکارت داشت؟انگار توقع این سوالو ازم نداشت،چند ثانیه ای مکث کرد و گفت:برای کارهای عمارت ازم مشورت میخواست.پوزخندی زدم و گفتم:از کی تاحالا برای کارای عمارت توی خلوت و پشت درای بسته حرف میزنین؟جمشید نگاهشو بهم دوخت و غضبناک نگاهم کردجمشید نگاهشو بهم دوخت و غضبناک نگاهم کرد.اب دهنشو قورت داد و برجستگی زیرگلوش جابجا شد و گفت:چی میخوای بگی دیبا؟حرفتو رک و راست بگو و اینقدر باحرفات کنایه نزن.همونطور که سعی میکردم اون پوزخندو روی صورتم نگه دارم گفتم:شایدم بچه دار نشدن من و وارث نداشتن خان مسئله ای باشه که نیاز باشه توی خلوت راجبش حرف زد!جمشید بلند شد و اومد سمتم.من لبه طاقچه نشسته بود و اون با قد بلندش روبروم ایستاده بود و به پایین نگاه میکرد.دستشو مـشت کرد و گفت تو فالگوش ایستادی دیبا؟با جـسارت تو چشماش نگاه کردم و گفتم اسمشو فالگوش نزاراسمشو بزار تلاش برای فهمیدن چیزی که حقمه بدونم اما تو و مادرت ازم پنهونش میکنین.جمشید اخم غلیظی کرد و گفت چی رو ازت پنهون میکنیم؟چی داری میگی؟اصلا متوجه حرف زدنت هستی؟صدامو بردم بالا و گفتم:آره من متوجه همه چیز هستم.متوجه شوهرم که در مقابل حرفای خواهر و مادرش سکوت کرد.متوجه حسرتی که همون شوهر برای بچه دار شدن به دلم گذاشت و حالا برای بجه دارشدن باید بازن دیگه ای بخوابه.با این حرف جمشید دستشو اورد بالا تا تو گوشم بزنه.چشمامو بستم تا دردشو کمتر احساس کنم اما نزد.توی هوا دستشو مـشت کرد و اورد پایین.بلافاصله رفت سمت در تا ازاتاق بره بیرون.اما دوباره برگشت سمتم و با چشمای سرخش توی چشمام زل زد وگفت:حالا که حرفای اونارو شنیدی بقیشم بشنو.حرفای منم بشنو.انگار خیلی زود اونجا رو ترک کردی.باکنجکاوی نگاهش کردم تا حرفشو ادامه بده.دستی به موهاش کشید و گفت:بهشون گفتم من بچه نمیخوام،اگر روزی هم بچه دار بشم دیبا مادرشه....
ادامه دارد...
@Aghmiun
20.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘نی نوازی استاد حسن کسمایی
@Aghmiun
Bachehaye Abade ~ Music-Fa.Com4_5906707310591356110.mp3
زمان:
حجم:
21.2M
یا حسین ❤️❤️❤️
❇️باز این چه شورش است.
@Aghmiun
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭐️اذان خاندان موذن زاده
@aghmiun
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘خاطره زنده یاد کریمی مراغه ای از مهماندوستی روانشاد سلیم موذن زاده.
🌼روح هردو قرین رحمت بیکران الهی...
@aghmiun
mahanmusic.netsalimii - 2 - 128 - mahanmusic.net.mp3
زمان:
حجم:
28.8M
واین تنهاصدانیست که می ماند!!
به یاد شاعراهل بیت استادمنزوی
📝 شعر: روانشادرحیم منزوی
🎙روانشادسلیم موذن زاده
@aghmiun
🌼سلطان الذاکرین، مداح مردمی، روانشاد سلیم موذن زاده.
روحشون قرین رحمت بیکران الهی.
@Aghmiun